آرشیو عکس "زندگی در سال صفر: ورسیون دوم"

این طرح پوستر نمایش برای اجرای عموم بود. دوست عزیزم محمد زارع این طراحی را انجام داد

و این هم طرح بنرهای تبلیغاتی که بازهم محمد زارع زحمتش را کشید
تعدادی از عکس های تمرین را می توانید در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
توی پست قبل گفتم که نمایش ورسیون اول: زندگی در سال صفر برای جشنواره استانی فارس پذیرفته شده.یادتان هست؟ خدا را شکر بچه ها مزد زحماتشان را گرفتند و بعد از یک اجرای محکم و عالی قاطعانه به عنوان کار برگزیده اول راهی جشنواره منطقه ای شدند. جوایزی که دوستان دریافت کردند بدین شرح بود:
جایزه اول کارگردانی برای یحیی نظری
جایزه اول بهترین نورپردازی برای حسام شیخ الحکمایی
جایزه اول بهترین طراحی چهره برای نازی اسکندری
بازیگری سوم زن برای خانم شکوفه شجاعی
و همچنین
از طرف کانون بازیگران استان فارس جایزه بهترین بایگری مرد به مسعود محمدی تعلق گرفت
و کانون کارگردانان این اثر را تحسین و شایسته تقدیر دانست
بدین ترتیب نمایش ورسیون اول: زندگی در سال صفر به عنوان کار برگزیده اول راهی جشنواره منطقه ای شد. مرحله سختی ست. اما امیدوارم بچه ها در آنجا هم موفق شوند.
مدتی نبودم. آنقدر حرف دارم که نمی دانم از کجا شروع کنم. سعی می کنم به خودم مسلط باشم. نفس عمیقی می کشم و لیوان چای را به لب نزدیک می کنم. مدتی هست که زود عصبی می شوم. اما این مایع جادویی (منظورم چای است) آرامم می کند. کلمات و جملات در هم و مغشوش می شوند. پریشانم، عصبی ام. سعی می کنم تمرکز کنم و آرام آرام حرف بزنم.
موریانه
بیشترین چیزی که این چند وقت به شدت عصبی ام کرد، قضیه بیکاری ست. تعجب نکنید. من مدتی هست که بیکار شدم. آن هم فقط بخاطر خودخواهی شخص مدیر عامل. در تمام مدت تابستان این من بودم که شرکت را دست تنها می چرخاندم. جناب مدیر عامل که هیچ وقت تشریف نداشتند. یا مسافرت بودند یا در منزل مشغول استراحت. این در حالی بود که شرکت دچار یک بدبیاری بزرگ شده بود. تصور کنید که شرکت در بحرانی عظیم دچار باشد بعد مدیرعامل مشغول خوشگذرانی در شیراز باشد. من باید جوابگوی همه می بودم از کارگران زحمتکش شرکت گرفته تا طلبکاران جناب مدیر عامل. همین عصابی فولادی می طلبد آنهم در هوای گرم و شرجی و گاه غبارگرفته که عصبیت را مضاعف می کند. اوضاع قمر در عقرب بود و موعد حقوق پرسنل. هر چه به مدیر عامل زنگ می زدیم که تشریف بیاورند وعده فردا می دادند و این فردا ها بسیار طولانی شد. خرد خرد و علی الحساب حقوق پرسنل را دادم اما چه کسی باید حقوق مرا می داد؟ تمامی پرسنل حدودا دو ماه حقوق از شرکت طلب داشتند اما من دقیقا شش ماه بود که حقوق نگرفته بودم. تصور کنید در این اوضاع اقتصادی خراب، در این وانفسا که من باید قسط وام ازدواج و اقساط خرید لوازم منزل و کلی خرد ریز دیگر را بدهم، خودتان تصور کنید که در این شش ماه چه کشیدم. خیلی زیر فشار بودم تا اینکه جناب مدیر عامل تشریف فرما شدند. شهریور ماه بود. وقتی گفتم که پول لازم دارم شروع کرد به ناله کردن و دم از نداری زدن. این در حالی بود که من از حساب شرکت و حساب ایشان کاملا خبر داشتم. حقوق معوقه تمام پرسنل تسویه شد اما من همچنان درگیر شش ماه طلبم بودم. انگار همه در این شرکت باید حقوق می گرفتند الا من. این موضوع زمانی محرض شد که جناب مدیر مبلغی به عنوان علی الحساب به یکی از کارگران داد. وقتی من از موضوع مطلع شدم به آن کارگر بیچاره پرخاش کردم که چرا برای دادن رسید مبلغ به امور مالی مراجعه نکرده؟ آن بیچاره هم که سکوت کرده بود جوابی داد که آتشم زد. گفت: آقای مدیر عامل گفتند که شما از قضیه خبردار نشوید. دنیا دور سرم چرخید. اینه مزد من؟ حسابی آمپر چسبانده بودم.یعنی همه زندگی دارند به جز من؟ فردای آن روز مدیر عامل شروع کرد به گرفتن بهانه های بنی اسرائلی از کار من. به این امید که پیش دستی کند و من از پول حرفی نزنم. دست آخر حرفی زد که دیگر نتوانستم سکوت کنم. بعد از این همه جان کندن ها جناب مدیر عامل فرمودند: دختر بچه می آوردیم بهتر ار تو کار می کرد. تمام بدبختی ها و مصیبت های خودم در این چند ماه گذشته از جلوی چشمم رد شدند. دوازده ساعت کار روزانه. بدون یک ساعت استراحت. استراحتی که کارگران ساده هم از آن برخوردار بودند. خلاصه دیگر هیچ چیز نفهمیدم. هر چه از دهانم در آمد نثارش کردم و کلیدهای شرکت را به روی میزش پرتاب کردم و از دفتر خارج شدم. جناب مدیر رنگش پریده بود. بعد از چند روز مسئول بازرگانی شرکت به سراغم آمد که: برگرد سرکارت. من هم خواسته زیادی نداشتم فقط اینکه حقوقهای معوقه مرا بپردازند. جالب اینکه جناب مدیر با این حرف من مخالفت کرد. تا این لحظه هنوز نتوانستم مطالبات خود را از شرکت وصول کنم. نمی خواهم شکایت کنم اما اگر مجبور شوم چنین می کنم. خلاصه که مدتی هست به شدت دنبال کار می گردم. چرا حالا باید این اتفاق می افتاد؟ درست بعد از تاهل؟ فعلا که بدون هیچگونه پارتی در جستجوی کار هستم. منظور از بدون پارتی را که می فهمید. یعنی تلاش بیهوده اما من نباید خسته شوم. این موضوع مثل موریانه روحم را می خورد.
زندگی در سال صفر " ورسیون اول"
اگر فکر کردید که گروه آرگوس گروهی کوچک است باید بگویم سخت در اشتباه هستید. نیمی از گروه در استان فارس و نیمی خوزستان و نیمی در تهران. امسال اتفاق جالبی در گروه افتاد. اینکه گروه آرگوس دو ورسیون از یک نمایشنامه را کار کرد. ورسیون اول نمایشنامه زندگی در سال صفر را دوست عزیزم یحیی نظری کار کرد. یادش بخیر وقتی بار اول یحیی ورسیون اول را خواند کلی ذوق کرده بود. این را از نگاهش خواندم. هر چه گفتم که این ورسیون اول, باید بازنویسی بشه اما گوش نکرد که نکرد. همان روز تصمیم خودش را گرفته بود. یحیی را خوب می شناختم. از دوستان دوران دانشگاه. چند سال با هم زندگی کردیم. بازیگری می خواند و من ادبیات نمایش. این کار تجربه اول او در کارگردانی بود و جالب اینکه بگویم نمایش زندگی در سال صفر "ورسیون اول" برای جشنواره استانی فارس برگزیده شده است و روز جمعه ۲۹ آبان راس ساعتهای ۱۰ و ۱۲ در تالار لایق شیراز به روی صحنه می رود. همه دوستان شیرازی به این اجرا دعوت هستند. عوامل اجرای این نمایش بدین شرح هستند:
کارگردان: یحیی نظری
نویسنده: محمدرضا قاسمی
بازیگران: ملیحه باقرنژاد/ شکوفه شجاعی/ یحیی نظری/ محمد خالقی/ سعید طاهری/ امین رضوی/ محمد حسین حیدری/ مسعود محمدی
طراح نور / طراح صحنه و لباس/ دستیار کارگردان: حسام شیخ الحکمایی
موسیقی: امین رضوی
طراح پوستر و بروشور: امین اسکندری
زندگی در سال صفر" ورسیون دوم"
ورسیون دوم را خودم کار کردم. بعد از اوضاع کار و بیکار شدن اگر این نمایش نبود حالم خراب تر می شد. یه جورایی نقش قرص مسکن برایم داشت. آنقدر آهسته و پیوسته با این نمایش پیش رفتیم تا به اجرای عموم رسیدیم. برای اولین بار خبر اجرای عموم را بر روی وبلاگ گروه قرار ندادم. حقیقتش را بخواهید دل و دماغ نداشتم. اصلا از بعد بیکار شدن دل و دماغ هیچ چیز را ندارم. بدین ترتیب من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم. اجراها از 13 آبان شروع شد و در 21 آبان پایان پذیرفت. روز اول اجرا درست زمانی که داشتم وارد سالن می شدم تلفن زنگ خورد. روی صفحه گوشی نوشته بود: فرج برنا. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. خلاصه که گپ زدن با فرج کلی به من انرژی داد. اما اتفاق بد اجراها گریبان مینا اکبری را گرفت. وسط اجراها حسین با من تماس گرفت و گفت : مادربزرگ مینا فوت کرده، مینا اصلا حالش خوش نیست. مانده بودم چه کنم که یاد زهره افتادم. او هم قبول کرد و آمد. از 11 صبح تا 6 بعد از ظهر به سختی تمرین کرد. دستش درد نکند.
می رفت که پرونده این کار بسته شود که خبر آمد متن برای جشنواره دانشجویی پذیرفته شده. گویا این قرص مسکن حالا حالاها ادامه دارد.

بعد از تحریر: هر چه کردم عکس های نمایش را در اینجا بگذارم نشد. یکی لطف کنه و یک سایت برای آپلود عکس معرفی کنه
بعد از تحریر ۲: هنوز کلی از خبرها مونده. به وقتش میگم
بعد از تحریر ۳: این خبر را هم اینجا بخوانید بد نیست
مدتي هست که کمتر امکان کانکت شدن پيدا مي کنم. اما باور کنيد اين از روي تنبلي نيست. اينقدر اين روزها سرم شلوغ است که زمان کم مي آورم. اي کاش شبانه روز به جاي بيست و چهار ساعت سي و شش ساعت بود. شايد هم بيشتر اما کمتر نه. پس همين جا از همه دوستان بابت تاخير در سرزدن به وبلاگهايشان معذرت مي خواهم.
برخلاف نظر بعضي دوستان در کامنت ها، بايد بگويم غيبت اين چند وقته ربطي به تاهل و متاهل شدن و تعهد و اين مسائل ندارد. علت شلوغي اين روزها شروع کار جديد اين گروه است. زندگي در سال صفر
خيلي دوست داشتم زماني که استارت تمرينات کار جديد را مي زنيم،قسمتي را در وبلاگ تدارک ببينم که شرح تمرينات و اتفاقات سر تمرين باشد اما به دلايلي اين اتفاق ميسر نشد. ترجيح داديم که در سکوت کار کنيم و حتي اگر شرايط هم به ما فشار آورد باز هم دم بر نياوريم. دليل عمده اينکه اين وبلاگ را علاوه بر دوستان، افراد ديگري هم مي خوانند. افرادي که منتظر اعلام خبري هستند تا شروع به دواندن موش کنند. پس ترجيح داديم خبري در وبلاگ نگذاريم بلکه راحت تر و آسوده تر کار کنيم.( مي بينيد؟ در وبلاگ خودمان هم راحت نيستيم. بايد خودمان را سانسور کنيم)
کم و بيش با نام اين نمايش آشنا هستيد. زندگي در سال صفر. اين اسم کار جديد ماست. نمايشنامه اي که در اوايل سال گذشته نوشتم و در ارديبهشت امسال بازنويسي نهايي از ورسيون دوم اين متن را به پايان رساندم. در رابطه با متن چيزي نگويم بهتر است. حتما خاطرتان هست که مقدمه اي را که بر اين نمايشنامه نوشته بودم در همين وبلاگ گذاشتم.( يادتان هست؟)
تمرينات از سي خرداد شروع شد. آرام آرام و بدون عجله با هفته اي سه جلسه جلو رفت. اما خبري آمد که همه را کنجکاو کرد و ما را کمي خوشحال. خبر اين بود که متن در بازخواني جشنواره رضوي پذيرفته شده است. متعاقب آن نامه اي از دبيرخانه همين جشنواره به دستم رسيد که ضمن تبريک پذيرفته شدن متن اعلام مي کرد که بايد فيلم کار را تا روز اول شهريور به دبيرخانه ارسال کنم. از طرفي جواب بازخواني ها را دير اعلام کردند اما تاريخ بازبيني ها همان بود که بود. اين چنين شد که سرعت کار را بيشتر کرديم. هر روز در هفته. از ساعت هفت بعداز ظهر تا يازده شب. طبق اين برنامه بايد مستقيم از محل کارم به تمرين مي رفتم. بعد از تمرين تا به خانه مي رسيدم ساعت دوازده شده بود و من خسته و کوفته حتي حوصله شام خوردن هم نداشتم. فقط مثل ميت مي افتادم. تا فردا صبح ساعت ششو نيم و تکرار اين اتفاقات. ديگر وقتي براي کانکت شدن نمي ماند.
حاضر شديم فقط براي اينکه کسي مزاحم کارمان نشود. تمرينات را به اتاقي بزرگ که محل دائمي برگزاري نمايشگاه عکس است منتقل کرديم. البته ناگفته نماند که اين وسط بايد از رياست محترم اداره ارشاد اسلامي شهرستان ماهشهر و همچنين از دوست عزيزم رضا شيرازي تشکر ويژه اي کنم که لااقل چرخ اين کار را به حرکت درآوردند. حالا حمايتها بماند براي بعد.
و اما ليست عوامل کار چنين است:
نويسنده و کارگردان: محمدرضا قاسمي
بازيگران: يحي باوي / امين کاکولکي / محمد کاظم زاده / حسين کارگر / زهره حسني / حسام مهراد/ ابوذر زارع / مجتبي جلائي / ساناز بنداني
طراح صحنه و لباس : شبنم قشقايي
ساخت دکور: علي قاسمي ( اين داداش گل خودمه)
دستيار کارگردان: يحيي باوي
تهيه کننده: ؟؟
بعد از حدود دو ماه تمرين مداوم و مستمر بالاخره فيلم کار را ضبط کرديم. تا نظر بازبين ها چه باشد. فقط مي ماند يک تشکر اساسي از علي باوي عزيزم که بابت کارهاي کامپيوتري و ارسال زحمت بسيار کشيد. و همچنين از حسين کارگر که دوندگي بسيار براي اين کار داشت.
کاملا خسته ام. در اين مدت دلم لک زده بود براي وبلاگم. براي دوستان وبلاگي ام. براي يک ساعت که کنارشان باشم. در اين مدت فقط با فرج برنا و محمد غديرزاده تماس تلفني داشتم. اما دوست ئاشتم بدانم شوکا چه مي نويسد؟ حال و احوال غبار گرفته سامان بهتر شد يا نه؟ هومن هنوز سياسي مي نويسد؟ محسن عظيمي چه مي کند؟ نجمه سجادي بالاخره دست به قلم شد يا نه؟ دختر نارنج و ترنج با آن آقا خيلي خوبه چه کرد؟ پرند و لطافت قلمش چه مي نويسد؟ شيوا محمودي عزيز که اين يکي وبلاگش را حذف نکرده؟ کرده؟ ميخک سفيد را که از شاخه نچيدند؟ عمرش دراز بود. حسين مزارعي چه مي کند؟ کافه هفت هنوز رو به راه است يا موقتا تعطيل است؟ در سينما لاگ محمدعلي خبير چه مي گذرد؟ راستي يکي به من بگويد نتيجه کنکور حسين ايرجي چه شد؟ قبول شد يا نه؟ بالاخره روزي عباس نعلبنديان ثاني براي اين مملکت مي شود يا خير؟ از همشهري هاي نازنين خودم چه خبر؟ از امين اتمان و کوکا. دم هر دوشان گرم. راستي شنيدم که جزيره کهکشاني ميس شانزليزه از مدار خارج شده. جريان چيه؟ چرا؟ يکي بگويد چرا کافه ايستگاه کوهيار تعطيل است. راستي از کردستان و هادي رحمان زاده چه خبر؟
دلتنگ همه تان بودم و هستم.
خلاصه اين سير اتفاقات بود. طي چند روز آينده عکس هايي را که دوستان از تمرينات و اجراهاي جنرال ما گرفتند حتما اينجا مي گذارم تا شما هم لااقل از طريق عکس کار ما را ببينيد.
اين اولين بار است که بيشتر از يک ماه از وبلاگم دور بودم. حالا اومدم بگم که من دوباره برگشتم.
قبل از تحرير: مدتي نبودم . براي اينکه ثابت کنم که اين چند وقت بيکار نبودم با يک پست ويژه برگشتم. يادداشتهايي که مي نوشتم اما فرصت آپ کردنش را بدست نمي آوردم
کمي تا قسمتي غبارآلود
عصبي ام ... آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. گاهي وقتها تصميماتي گرفته مي شود که بوي تبعيض بدجور از آنها به مشام مي رسد. اين عدالت نيست هر چي بدبختي هست مال ما جنوبي هاست. هر نوع بدبختي که بگيد اول براي ما نازل ميشه اما جالب اينه که اصلا آقايان پايتخت نشين اين دردها و حرفها و مصيبت ها را باور نمي کنند تا زماني که همان اتفاق با دز کمتر بر آنها نازل شود آن وقت قيامتي به پا مي کنند که بيا و ببين. نمونه آخرش گرد و غبار تهران بود و در پي آن تعطيلي دو روزه. گاهي وقتها به اين فکر مي کنم چرا اين پايتخت نشين ها بايد همه چيز داشته باشند و ما فقط تماشاچي باشيم؟ اينهمه اينجا گرد و خاک شد. ماه ها اين وضعيت ادامه داشت. به گواه هواشناسي هفده برابر حد معمول گرد و غبار در هوا موجود بود اما هيچ کس ککش نگزيد. حرفي نزد. جايي هم تعطيل نشد. آنجايي که من کار مي کنم يعني در منطقه ويژه اقتصادي پتروشيمي ، هفده يا هجده پتروشيمي با هم کار مي کنند. تصور کنيد که هواي اينجا از لحاظ آلودگي چند برابر تهران است. گرد و غبار هم که باشد ديگر نور علي نور است. گرد و خاک در تهران فقط دو برابر حد معمول بود. براي هين دو روز تعطيل اعلام شد. يکي نيست بگه که آخه آدمهاي حسابي يعني جان مردم اينور کشور اصلا مهم نيست و فقط جان و سلامت تهراني ها مهم است؟ چه زمان صلح و چه زمان جنگ بدبختي هايش مال ماست و راحتي اش براي تهراني ها. اين اصلا انصاف نيست. کجاي قانون اين نوشته شده؟ نمونه اين اتفاق سالها قبل هم افتاده بود. هشت سال جنگ، بمب،خمپاره،موشک ، آوارگي و بدرفتاري و کلي مصيبت ديگه. آن زمان هم کلي بمب و خمپاره برسر ما باريد، کلي کشته داديم اما هيچ کس از آقايان تهران نشين حاضر به صلح نشداما به محض اينکه دو تا موشک به تهران خورد، فورا قطعنامه را پذيرفتند. معناي اين حرکات چيست؟ تا کي تبعيض ميان مردم؟ پس اين دولت عدالت محور چرا عدالت را رعايت نمي کند؟ وقتي اين بي تفاوتي ها را مي بينم کلي بهم مي ريزم. چرا فقط ما بايد قرباني باشيم؟ نگاهي به عکس هاي گرد و غبار در روزهاي اخير خوزستان بيندازيد. به گمان اگر روزي در تهران اينگونه گرد و خاک شود کل اهالي اين شهر را به شمال منتقل مي کنند تا مبادا صدمه اي به تار مويشان برسد. عصبي ام داغونم، آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. به خدا اين عدالت نيست. اصلا چرا ما هميشه فراموش مي شويم؟
هفت تير کش ها یا وقتی نویسنده فراموش شود
مراسم روز جهاني تئاتر با چند ماه تاخير در آبادان هم برگزار شد. همه جمع بودند. تئاتري ها و غير تئاتري ها.خرد و کلان. چه کساني که با خون دل کار مي کنند و چه کساني که در کمال آرامش مالي و امکانات به تئاتر مشغولند. همه يک جا جمع بودند. دوستان ديروز آقايان و دشمنان امروز و بلعکس. هفت تير کشان هم بودند. اشتباه نکنيد اونجا اصلا هفت تيرکشي نشد. خواهش مي کنم موضوع رو سياسي نکنيد. آخه بسياري از بچه هاي تئاتر سايه همديگر را هم با تير مي زنند. به همين خاطر هميشه هفت تيري به همراه دارند. همه افرادي که در اين سالها با هم مشکل داشتند هم با لبخندهاي مصنوعي حضور داشتند. لبخندهايي که مي گفت مشکلات هنوز ادامه دارد! اصلا مگه ميشه تئاتري ها با هم خوب باشند؟اين يک آرزوي خام است. بين بزرگان هم چنين است. تئاتري ها اينگونه اند که وقتي دو طرف به هم مي رسند چنان قربان صدقه هم مي روند که اگر کسي نداند گمان مي کند که اين جماعت از فرط عشق و علاقه براي هم جان مي دهند اما کافي ست که يکي از همين دو طرف قدمي از ديگري فاصله بگيرد آن وقت چنان همديگر را مي کوبنند که بيا و ببين. يکرنگ بودن مدتهاست که از ميان تئاتري ها رخت بر بسته. اين حرفها بسيارند اما بشنويد از مراسم روز جهاني تئاتر در آبادان
در اين مراسم قرار شده بود که از تمامي گروه هايي که طي يک سال گذشته افتخاري به دست آورده بودند تقديري هر چند ناچيز شود و جوايزي ناچيزتر بهشان اهدا شود. گروه آرگوس هم با حضور در اولين دوره جشنواره کشوري عدالت واميد (کلاغ ها به مترسک مي خندند که خاطرتان هست) از معدود گروه هاي تئاتري بود که در سال گذشته در يک جشنواره کشوري شرکت کرده بود و افتخاري براي شهرش آفريد که خيلي ها خوش نداشتند بببينند و بشنوند. اما افسوس براي آنها که نمي توان حقيقت را انکار کرد. حالا همان عده قرار بود که از بچه هاي گروه تقديرکنند. مي بينيد اين روزها چقدر اتفاق فرخنده روي مي دهد؟
روال بدين گونه بود که از تمامي افراد گروه تقدير شود. يعني از کارگردان... نويسنده...بازيگران... بچه هاي نور و صحنه... موسيقي و خلاصه هر کس در کار نقشي داشته بود
شبنم تصميم گرفته بود که در اين مراسم شرکت نکند. هر چه نباشد در اين چند سال او بيشترين ضربه را از همين جماعت خورده بود. من هم که اصلا به اين مراسم دعوت نشده بودم. خوب حق دارند که مرا دعوت نکنند. باور کنيد که من هيچ گله و شکايتي ندارم. اصلا و ابدا. اين را از ته دل مي گويم. آخه يک بچه تئاتري وسط اين همه غول هاي تئاتر چه حرفي براي گفتن دارد؟
خلاصه از تمامي بچه هاي گروه با هدايايي خنده دار تقدير شد. هدايايي در حد کلمن آب يا فلاسک چاي و ظرف پيرکس. مراسم تمام شد اما آن روز درس بزرگي به من داد من ياد گرفتم که نويسنده جزيي از گروه نمايش نيست! اين را آن روز فهميدم. چرا که تمام اعضاي گرداننده مراسم نمي دانستند يا شايد هم فراموش کرده بودند که نويسنده نمايشنامه هم جزئي از اعضاي گروه است. شايد هم عضو اصلي. خلاصه که نام من از قلم افتاد. يا شايد هم از قلم انداختندش. خدا را شکر اينقدر در اطرافم کلمن آب و فلاسک چاي و ظرف پيرکس مي بينم که ديگر احتياجي به هيچ کدامش ندارم. سوءتفاهم نشود. باز هم مي گويم که من هيچ گله و شکايتي از اين تصميم آقايان ندارم. بلکه شادم و مسرور که نام من در آن مراسم خوانده نشد. تا باد چنين بادا
فراموشي
خيابان وليعصر ... ميدان آزادي ... هفت تير ... بي بي سي ... باتوم ... صداي آمريکا ... اسلحه ... کتک ... خون ... ندا ... گاز اشک آور ...ميرحسين ... کوي دانشگاه ... کروبي ... بيانيه ... رهبر ... لباس شخصي .... نماز جمعه ... سبز
اين چند وقته اين کلمات دهان به دهان مي چرخيد. درگيري در تهران به اوج خود رسيده بود اما در آبادان خبري از اين مسائل نبود. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. خوب که فکر مي کنم ياد روز آخر تبليغات مي افتم که سيل عظيمي از مردم ... زن و مرد ... کوچک و بزرگ دست در دست هم داشتند و کل خيابان اميري را بسته بودند و شعار مي دادند که : اگر تقلب بشه ... ايران قيامت ميشه. خيلي جالبه که حالا هيچ خبري از آن جماعت نيست. فقط چند حرکت کوچک توسط دانشجويان دانشکده نفت که در نطفه خفه شد و يک يادمان محقر و البته صميمي براي ندا آقا سلطان. البته ناگفته نماند که قطع مدام برق در منطقه اميري و خيابان شاهپور به اضافه تدابير شديد امنيتي مانع تجمع مردم مي شد. خلاصه که گويا آبادان وخيلي شهرهاي ديگر جزء ايران نبودند و آن شعار را بايد اينگونه اصلاح مي کردند که: اگر تقلب بشه ... تهران قيامت ميشه

