مدتي هست که کمتر امکان کانکت شدن پيدا مي کنم. اما باور کنيد اين از روي تنبلي نيست. اينقدر اين روزها سرم شلوغ است که زمان کم مي آورم. اي کاش شبانه روز به جاي بيست و چهار ساعت سي و شش ساعت بود. شايد هم بيشتر اما کمتر نه. پس همين جا از همه دوستان بابت تاخير در سرزدن به وبلاگهايشان معذرت مي خواهم.
برخلاف نظر بعضي دوستان در کامنت ها، بايد بگويم غيبت اين چند وقته ربطي به تاهل و متاهل شدن و تعهد و اين مسائل ندارد. علت شلوغي اين روزها شروع کار جديد اين گروه است. زندگي در سال صفر
خيلي دوست داشتم زماني که استارت تمرينات کار جديد را مي زنيم،قسمتي را در وبلاگ تدارک ببينم که شرح تمرينات و اتفاقات سر تمرين باشد اما به دلايلي اين اتفاق ميسر نشد. ترجيح داديم که در سکوت کار کنيم و حتي اگر شرايط هم به ما فشار آورد باز هم دم بر نياوريم. دليل عمده اينکه اين وبلاگ را علاوه بر دوستان، افراد ديگري هم مي خوانند. افرادي که منتظر اعلام خبري هستند تا شروع به دواندن موش کنند. پس ترجيح داديم خبري در وبلاگ نگذاريم بلکه راحت تر و آسوده تر کار کنيم.( مي بينيد؟ در وبلاگ خودمان هم راحت نيستيم. بايد خودمان را سانسور کنيم)
کم و بيش با نام اين نمايش آشنا هستيد. زندگي در سال صفر. اين اسم کار جديد ماست. نمايشنامه اي که در اوايل سال گذشته نوشتم و در ارديبهشت امسال بازنويسي نهايي از ورسيون دوم اين متن را به پايان رساندم. در رابطه با متن چيزي نگويم بهتر است. حتما خاطرتان هست که مقدمه اي را که بر اين نمايشنامه نوشته بودم در همين وبلاگ گذاشتم.( يادتان هست؟)
تمرينات از سي خرداد شروع شد. آرام آرام و بدون عجله با هفته اي سه جلسه جلو رفت. اما خبري آمد که همه را کنجکاو کرد و ما را کمي خوشحال. خبر اين بود که متن در بازخواني جشنواره رضوي پذيرفته شده است. متعاقب آن نامه اي از دبيرخانه همين جشنواره به دستم رسيد که ضمن تبريک پذيرفته شدن متن اعلام مي کرد که بايد فيلم کار را تا روز اول شهريور به دبيرخانه ارسال کنم. از طرفي جواب بازخواني ها را دير اعلام کردند اما تاريخ بازبيني ها همان بود که بود. اين چنين شد که سرعت کار را بيشتر کرديم. هر روز در هفته. از ساعت هفت بعداز ظهر تا يازده شب. طبق اين برنامه بايد مستقيم از محل کارم به تمرين مي رفتم. بعد از تمرين تا به خانه مي رسيدم ساعت دوازده شده بود و من خسته و کوفته حتي حوصله شام خوردن هم نداشتم. فقط مثل ميت مي افتادم. تا فردا صبح ساعت ششو نيم و تکرار اين اتفاقات. ديگر وقتي براي کانکت شدن نمي ماند.
حاضر شديم فقط براي اينکه کسي مزاحم کارمان نشود. تمرينات را به اتاقي بزرگ که محل دائمي برگزاري نمايشگاه عکس است منتقل کرديم. البته ناگفته نماند که اين وسط بايد از رياست محترم اداره ارشاد اسلامي شهرستان ماهشهر و همچنين از دوست عزيزم رضا شيرازي تشکر ويژه اي کنم که لااقل چرخ اين کار را به حرکت درآوردند. حالا حمايتها بماند براي بعد.
و اما ليست عوامل کار چنين است:
نويسنده و کارگردان: محمدرضا قاسمي
بازيگران: يحي باوي / امين کاکولکي / محمد کاظم زاده / حسين کارگر / زهره حسني / حسام مهراد/ ابوذر زارع / مجتبي جلائي / ساناز بنداني
طراح صحنه و لباس : شبنم قشقايي
ساخت دکور: علي قاسمي ( اين داداش گل خودمه)
دستيار کارگردان: يحيي باوي
تهيه کننده: ؟؟
بعد از حدود دو ماه تمرين مداوم و مستمر بالاخره فيلم کار را ضبط کرديم. تا نظر بازبين ها چه باشد. فقط مي ماند يک تشکر اساسي از علي باوي عزيزم که بابت کارهاي کامپيوتري و ارسال زحمت بسيار کشيد. و همچنين از حسين کارگر که دوندگي بسيار براي اين کار داشت.
کاملا خسته ام. در اين مدت دلم لک زده بود براي وبلاگم. براي دوستان وبلاگي ام. براي يک ساعت که کنارشان باشم. در اين مدت فقط با فرج برنا و محمد غديرزاده تماس تلفني داشتم. اما دوست ئاشتم بدانم شوکا چه مي نويسد؟ حال و احوال غبار گرفته سامان بهتر شد يا نه؟ هومن هنوز سياسي مي نويسد؟ محسن عظيمي چه مي کند؟ نجمه سجادي بالاخره دست به قلم شد يا نه؟ دختر نارنج و ترنج با آن آقا خيلي خوبه چه کرد؟ پرند و لطافت قلمش چه مي نويسد؟ شيوا محمودي عزيز که اين يکي وبلاگش را حذف نکرده؟ کرده؟ ميخک سفيد را که از شاخه نچيدند؟ عمرش دراز بود. حسين مزارعي چه مي کند؟ کافه هفت هنوز رو به راه است يا موقتا تعطيل است؟ در سينما لاگ محمدعلي خبير چه مي گذرد؟ راستي يکي به من بگويد نتيجه کنکور حسين ايرجي چه شد؟ قبول شد يا نه؟ بالاخره روزي عباس نعلبنديان ثاني براي اين مملکت مي شود يا خير؟ از همشهري هاي نازنين خودم چه خبر؟ از امين اتمان و کوکا. دم هر دوشان گرم. راستي شنيدم که جزيره کهکشاني ميس شانزليزه از مدار خارج شده. جريان چيه؟ چرا؟ يکي بگويد چرا کافه ايستگاه کوهيار تعطيل است. راستي از کردستان و هادي رحمان زاده چه خبر؟
دلتنگ همه تان بودم و هستم.
خلاصه اين سير اتفاقات بود. طي چند روز آينده عکس هايي را که دوستان از تمرينات و اجراهاي جنرال ما گرفتند حتما اينجا مي گذارم تا شما هم لااقل از طريق عکس کار ما را ببينيد.
اين اولين بار است که بيشتر از يک ماه از وبلاگم دور بودم. حالا اومدم بگم که من دوباره برگشتم.
قبل از تحرير: مدتي نبودم . براي اينکه ثابت کنم که اين چند وقت بيکار نبودم با يک پست ويژه برگشتم. يادداشتهايي که مي نوشتم اما فرصت آپ کردنش را بدست نمي آوردم
کمي تا قسمتي غبارآلود
عصبي ام ... آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. گاهي وقتها تصميماتي گرفته مي شود که بوي تبعيض بدجور از آنها به مشام مي رسد. اين عدالت نيست هر چي بدبختي هست مال ما جنوبي هاست. هر نوع بدبختي که بگيد اول براي ما نازل ميشه اما جالب اينه که اصلا آقايان پايتخت نشين اين دردها و حرفها و مصيبت ها را باور نمي کنند تا زماني که همان اتفاق با دز کمتر بر آنها نازل شود آن وقت قيامتي به پا مي کنند که بيا و ببين. نمونه آخرش گرد و غبار تهران بود و در پي آن تعطيلي دو روزه. گاهي وقتها به اين فکر مي کنم چرا اين پايتخت نشين ها بايد همه چيز داشته باشند و ما فقط تماشاچي باشيم؟ اينهمه اينجا گرد و خاک شد. ماه ها اين وضعيت ادامه داشت. به گواه هواشناسي هفده برابر حد معمول گرد و غبار در هوا موجود بود اما هيچ کس ککش نگزيد. حرفي نزد. جايي هم تعطيل نشد. آنجايي که من کار مي کنم يعني در منطقه ويژه اقتصادي پتروشيمي ، هفده يا هجده پتروشيمي با هم کار مي کنند. تصور کنيد که هواي اينجا از لحاظ آلودگي چند برابر تهران است. گرد و غبار هم که باشد ديگر نور علي نور است. گرد و خاک در تهران فقط دو برابر حد معمول بود. براي هين دو روز تعطيل اعلام شد. يکي نيست بگه که آخه آدمهاي حسابي يعني جان مردم اينور کشور اصلا مهم نيست و فقط جان و سلامت تهراني ها مهم است؟ چه زمان صلح و چه زمان جنگ بدبختي هايش مال ماست و راحتي اش براي تهراني ها. اين اصلا انصاف نيست. کجاي قانون اين نوشته شده؟ نمونه اين اتفاق سالها قبل هم افتاده بود. هشت سال جنگ، بمب،خمپاره،موشک ، آوارگي و بدرفتاري و کلي مصيبت ديگه. آن زمان هم کلي بمب و خمپاره برسر ما باريد، کلي کشته داديم اما هيچ کس از آقايان تهران نشين حاضر به صلح نشداما به محض اينکه دو تا موشک به تهران خورد، فورا قطعنامه را پذيرفتند. معناي اين حرکات چيست؟ تا کي تبعيض ميان مردم؟ پس اين دولت عدالت محور چرا عدالت را رعايت نمي کند؟ وقتي اين بي تفاوتي ها را مي بينم کلي بهم مي ريزم. چرا فقط ما بايد قرباني باشيم؟ نگاهي به عکس هاي گرد و غبار در روزهاي اخير خوزستان بيندازيد. به گمان اگر روزي در تهران اينگونه گرد و خاک شود کل اهالي اين شهر را به شمال منتقل مي کنند تا مبادا صدمه اي به تار مويشان برسد. عصبي ام داغونم، آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. به خدا اين عدالت نيست. اصلا چرا ما هميشه فراموش مي شويم؟
هفت تير کش ها یا وقتی نویسنده فراموش شود
مراسم روز جهاني تئاتر با چند ماه تاخير در آبادان هم برگزار شد. همه جمع بودند. تئاتري ها و غير تئاتري ها.خرد و کلان. چه کساني که با خون دل کار مي کنند و چه کساني که در کمال آرامش مالي و امکانات به تئاتر مشغولند. همه يک جا جمع بودند. دوستان ديروز آقايان و دشمنان امروز و بلعکس. هفت تير کشان هم بودند. اشتباه نکنيد اونجا اصلا هفت تيرکشي نشد. خواهش مي کنم موضوع رو سياسي نکنيد. آخه بسياري از بچه هاي تئاتر سايه همديگر را هم با تير مي زنند. به همين خاطر هميشه هفت تيري به همراه دارند. همه افرادي که در اين سالها با هم مشکل داشتند هم با لبخندهاي مصنوعي حضور داشتند. لبخندهايي که مي گفت مشکلات هنوز ادامه دارد! اصلا مگه ميشه تئاتري ها با هم خوب باشند؟اين يک آرزوي خام است. بين بزرگان هم چنين است. تئاتري ها اينگونه اند که وقتي دو طرف به هم مي رسند چنان قربان صدقه هم مي روند که اگر کسي نداند گمان مي کند که اين جماعت از فرط عشق و علاقه براي هم جان مي دهند اما کافي ست که يکي از همين دو طرف قدمي از ديگري فاصله بگيرد آن وقت چنان همديگر را مي کوبنند که بيا و ببين. يکرنگ بودن مدتهاست که از ميان تئاتري ها رخت بر بسته. اين حرفها بسيارند اما بشنويد از مراسم روز جهاني تئاتر در آبادان
در اين مراسم قرار شده بود که از تمامي گروه هايي که طي يک سال گذشته افتخاري به دست آورده بودند تقديري هر چند ناچيز شود و جوايزي ناچيزتر بهشان اهدا شود. گروه آرگوس هم با حضور در اولين دوره جشنواره کشوري عدالت واميد (کلاغ ها به مترسک مي خندند که خاطرتان هست) از معدود گروه هاي تئاتري بود که در سال گذشته در يک جشنواره کشوري شرکت کرده بود و افتخاري براي شهرش آفريد که خيلي ها خوش نداشتند بببينند و بشنوند. اما افسوس براي آنها که نمي توان حقيقت را انکار کرد. حالا همان عده قرار بود که از بچه هاي گروه تقديرکنند. مي بينيد اين روزها چقدر اتفاق فرخنده روي مي دهد؟
روال بدين گونه بود که از تمامي افراد گروه تقدير شود. يعني از کارگردان... نويسنده...بازيگران... بچه هاي نور و صحنه... موسيقي و خلاصه هر کس در کار نقشي داشته بود
شبنم تصميم گرفته بود که در اين مراسم شرکت نکند. هر چه نباشد در اين چند سال او بيشترين ضربه را از همين جماعت خورده بود. من هم که اصلا به اين مراسم دعوت نشده بودم. خوب حق دارند که مرا دعوت نکنند. باور کنيد که من هيچ گله و شکايتي ندارم. اصلا و ابدا. اين را از ته دل مي گويم. آخه يک بچه تئاتري وسط اين همه غول هاي تئاتر چه حرفي براي گفتن دارد؟
خلاصه از تمامي بچه هاي گروه با هدايايي خنده دار تقدير شد. هدايايي در حد کلمن آب يا فلاسک چاي و ظرف پيرکس. مراسم تمام شد اما آن روز درس بزرگي به من داد من ياد گرفتم که نويسنده جزيي از گروه نمايش نيست! اين را آن روز فهميدم. چرا که تمام اعضاي گرداننده مراسم نمي دانستند يا شايد هم فراموش کرده بودند که نويسنده نمايشنامه هم جزئي از اعضاي گروه است. شايد هم عضو اصلي. خلاصه که نام من از قلم افتاد. يا شايد هم از قلم انداختندش. خدا را شکر اينقدر در اطرافم کلمن آب و فلاسک چاي و ظرف پيرکس مي بينم که ديگر احتياجي به هيچ کدامش ندارم. سوءتفاهم نشود. باز هم مي گويم که من هيچ گله و شکايتي از اين تصميم آقايان ندارم. بلکه شادم و مسرور که نام من در آن مراسم خوانده نشد. تا باد چنين بادا
فراموشي
خيابان وليعصر ... ميدان آزادي ... هفت تير ... بي بي سي ... باتوم ... صداي آمريکا ... اسلحه ... کتک ... خون ... ندا ... گاز اشک آور ...ميرحسين ... کوي دانشگاه ... کروبي ... بيانيه ... رهبر ... لباس شخصي .... نماز جمعه ... سبز
اين چند وقته اين کلمات دهان به دهان مي چرخيد. درگيري در تهران به اوج خود رسيده بود اما در آبادان خبري از اين مسائل نبود. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. خوب که فکر مي کنم ياد روز آخر تبليغات مي افتم که سيل عظيمي از مردم ... زن و مرد ... کوچک و بزرگ دست در دست هم داشتند و کل خيابان اميري را بسته بودند و شعار مي دادند که : اگر تقلب بشه ... ايران قيامت ميشه. خيلي جالبه که حالا هيچ خبري از آن جماعت نيست. فقط چند حرکت کوچک توسط دانشجويان دانشکده نفت که در نطفه خفه شد و يک يادمان محقر و البته صميمي براي ندا آقا سلطان. البته ناگفته نماند که قطع مدام برق در منطقه اميري و خيابان شاهپور به اضافه تدابير شديد امنيتي مانع تجمع مردم مي شد. خلاصه که گويا آبادان وخيلي شهرهاي ديگر جزء ايران نبودند و آن شعار را بايد اينگونه اصلاح مي کردند که: اگر تقلب بشه ... تهران قيامت ميشه

یادداشتی از فرج برنا
امروز پنج شنبه 28 خرداد ماه سال 88 روز مبارکی است... چرا؟؟؟... چون محمدرضا امروز لباس دامادی بر تن می کند... آخرین پست نوشتاری ام در بلاگفا را تقدیم او و همسر گرامی اش می کنم... خوشبخت باشید الهی...
فرج برنا
و خودم بعد از فرج
در این روز رسما ... شرعا... عرفا... از دنیای تجرد خداحافظی کردم
محمدرضا قاسمی
مدتی از اجراهای نمایش کلاغها به مترسک می خندند می گذره. بالاخره بعد از کلی کش و قوس تونستیم عکس ها رو آماده کنیم. یعنی در واقع خود مهدی موسوی عزیز این کار رو کرد. گویا عکس ها هم به دنبال امر صاحبشان بودند. بگذریم. خلاصه که چندتا از این عکس ها رو اینجا می گذارم
فقط می ماند یک تشکر درست و حسابی از مهدی عزیزم که زحمت بسیار برای آماده کردن این عکس ها کشید. ناگفته نماند که این عکس ها از یک اجرای نصفه و نیمه قبل از شروع اجرای روز اول گرفته شدند. کم و کاستی ها را بر ماببخشایید

برای دیدن تمامی عکس ها به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب

