قدیمی ها می گفتند از هر چی بدت بیاد سرت میاد. حالا شد حدیث ما و این بازبینی جشنواره تئاتر استانی... تا جمعه شب به من اطلاع دادند که کار ما هم تایید شده... و این خبر زمانی برای ما مسجل شد که ساعت هشت صبح دیروز از اداره ارشاد اسلامی ماهشهر با من تماس گرفتند و بخاطر این موفقیت تبریک گفتند. ما هم با روی گشاده از دوستان تشکر کردیم اما درست چند ساعت بعد یعنی ساعت یازده باز هم از همان اداره مذکور تماس گرفتن و اعلام کردند که کار تایید نشده. حکایت یک بوم و دو هوا بود. چرا که آنهایی که به من خبر تایید کار را دادند همه از افراد مورد اطمینان من هستند اما... سئوال اینجاست که طی این سه ساعت یعنی هشت صبح تا یازده چه اتفاقاتی افتاد؟... چرا آرای داوران دستخوش تغییر و تحول شد؟ چرا نعمت لاریان(به عنوان یکی از بازبین ها) قبل از اعلام آرا به شیراز رفت؟ چرا از اهواز پنج کار تایید شد؟ این یک آمار بی سابقه است. درد دل بسیار است و گوش مفت کم. پس سخن کوتاه می کنم. کار ما تایید نشد.
اعتراض
در پی این داوری های تاریک و سیاه... دوستان همچنان در حال اعتراض هستند حتی گویا قرار بر این شده که وکیل بگیرند تا بلکه از خود و کارشان دفاع کنند. خلاصه که طوماری در حال نوشتن است. از ما خواستند که زیر این طومار را به عنوان معترض امضا کنیم. من از تمام این دوستان معترض معذرت می خوام و همین جا اعلام می کنم که با این کارها هیچ چیز درست که نمی شود هیچ... بدتر هم می شود. این راهش نیست. منکر این نمی شوم که باید روزی بصورت جدی با این معضل مقابله کرد اما نه از این طریق. می دانم که ممکن است متهم به محافظه کاری شوم اما اصلا اینطور نیست. خیلی عصبی هستم پس طبیعی ست که آشفته بنویسم. درست هر سال به این داوری ها و بازبینی ها که می رسیم... اوضاع همین می شود که هست. راه چاره جای دیگری ست.
عرق شرم

گفتنی درباره جشنواره استانی بسیار است. اصلا دلم نمی خواد دربارش حرف بزنم و بگویم که با یک تلفن و یک تماس همه چیز زیر و رو شد. اصلا نمی خواهم بگویم که.......... بگذریم. می خواهم از گروه خودم بگم... از گروه نازنینی که همیشه و همه جا پشت و پناه من بودند... می دانم که با این اتفاقات همه شان دلگیرند و آزرده خاطر اما به همه شان می گویم که فدای تار مویتان... ما برنده هستیم فقط می خوام دست تک تکشان را بفشارم و تشکر کنم. از یحیی باوی که انرژی بسیاری برای این کار گذاشت. این را همه گروه می دانند. از حسام عزیزم که مستقیم از سرکار به محل تمرین می آمد... می دانم که خسته بود اما حضورش و شوخی های همیشگی اش دلگرمی گروه بود. از زهره حسنی که مسافت بسیاری را می پیمود تا به تمرین برسد و گاه شبها دیر وقت به خانه بازمی گشت از همسرش مهرداد اختیاری و حوریا کوچولو که در این مدت او را کمتر می دیدند معذرت می خوام. مقصر من بودم. از همه و همه از حسین کارگر برای اماده کردن نور در کوتاه ترین زمان از علی باوی برای آماده کردن موسیقی ها از مهدی موسوی برای عکس های زیبایی که از کار گرفت. از محمد منتظری و شبنم قشقایی و عبدالرضا سواعدی برای ضبط صداها.از داوود معاوی عزیز که وقتی خبر را فهمید تا مرز گریه رفت. خلاصه که اینها گنج های من هستند. دُرهای نایاب. از همه تان سپاسگزارم و ممنون
بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. درسته که کار تایید نشد اما به گمانم هنوز مادرانمان ما را دوست می دارند
گوشی تلفن را برداشتم. شماره اش را گرفتم. در دل نام هر چه امام و امام زاده بلد بودم گفتم. چند روزی بود که تماسی با او نداشتم... دلشوره عذابم می داد. آخرین بار که موفق شدم باهاش حرف بزنم در بخش سی سی یو بستری بود.صدایش بریده بریده بود. صدایی که حکایت از درد داشت.خدایا این قلب نباید حالا حالاها از کار بایستد. حسی می گفت که نکنه هنوز در بیمارستان باشد...صدای بوق تلفن استرسم را صد چندان می کرد... یعنی جواب تلفن را می دهد؟... در همین افکار غرق بودم که صدایش را شنیدم... قبراق و سرحال... آنقدر که شک کردم خودش باشد اما خودش بود... نفس راحتی کشیدم. خیلی سریع استرس جای خودش را به شعف داد. از اون حس ها که اگر در بازی بازیگری دربیاد حتما ایشان برتر از دنیرو و آل پاچینو و دیگر غول های بازیگریست... این حس زمانی چند برابر شد که گفت :"الان پشت میز کارم هستم" خدایا از این بهتر نمی شود. دیگر این صدا بریده بریده نبود. همانگونه بود که همیشه بود. همان صدای همیشگی خودش. خلاصه که درد دل ها باز شد طبق معمول از تئاتر حرف زدیم و از بازبینی ها و.... آرش ساربان کنارش بود. حتما به رسم ادب آمده بود تا او را ببیند. خلاصه که باید در برابر این لطف پروردگار سر به سجده نهاد و با کمال مسرت گفت:
" محمد غدیرزاده در سلامتی کامل به سر می برد" و انشالله که همیشه چنین باشد
کی فکرش رو می کرد اینجوری بشه؟... کی فکرش رو می کرد که یک کامنت ساده باعث و بانی این حرکت بشه؟...اما شد. استاد نعمت نعمتی از اساتید و پیشکسوتهای تئاتر و سینمای استان هستند که متاسفانه بدلیل بی مهری هایی که به ایشان روا شده چند سالی هست که کار نمی کند و فقط به تدریس فن بیان مشغولند... اهل آبادان است و ساکن اهواز و آشنا به کوچه باغ های دل... از اون آدم های تو دل برو که منزلتش را فقط آب می داند و خدا
قضیه از اینجا شروع شد که طی یک وبگردی به وبلاگ
ایشان رسیدم و کامنتی گذاشتم مبنی بر این که حتما به وبلاگ من سربزند. البته بدون شناخت کافی ...خلاصه که این کامنت شروع یک رابطه شد... تا چند روز پیش از ایشان دعوت بعمل آوردم که برای اجرای بازبینی ما قدم رنجه کند و تشریف بیاورد.اعتراف می کنم که اصلا گمان نمی کردم که استاد قبول زحمت کند چرا که خوب می دانستم هنوز یک هفته از فوت مادرشان می گذرد و استاد سیاه پوش این داغ ... اما وقتی تماس گرفت و صدای مخملی ایشان را شنیدم کلی جا خوردم. خیلی از اساتید ادعای پرورش و رابطه با جوانها را دارند اما در عمل چنین نمی کنند... استاد نعمتی اما مرد عمل بود و هست ... خلاصه که استاد به همراه همسرگرامی شان آمد و شب ما را نور باران کرد... شبی که هیچ گاه فراموشش نمی کنم... پر از تلمذ... پر خاطره و بحث های شیرین ... بازبینی بخاطر بی برنامگی آقایان ساعت ۲ بامداد به اتمام رسید طبعا استاد خسته بود... رانندگی از اهواز تا ماهشهر را به معطل شدن ایشان اضافه کنید تا مقدار خستگی بدست آید... اما تازه این شروع کار من و استاد بود... شب در خانه همه خواب بودند و ما تازه نشسته بودیم و به نقد و بررسی کار. خدا را شاکرم که استاد از کار راضی بود این برای من دنیایی ارزش داشت. جه دردسر که تا ساعت ۵صبح از هر دری حرف زدیم از تئاتر... سینما... اینترنت... شوکا بهاری... فرج برنا... سیاوش... محسن عظیمی عزیز و هیچ نشانی از خواب نبود... جای یک نفر اما خالی بود... دوست مشترک هر دو ما... محمد غدیرزاده
شما هم با من دعا کنید
درست یک روز قبل از بازبینی ها و آمدن استاد نعمتی... تلاش برای یافتن غدیرزاده شروع شد... ایشان مسئول واحد نمایش حوزه هنری استان هستند و از دلسوختگان تئاتر... هر چه کردیم تلفن ایشان جواب نمی داد... کامنت گذاشتیم اما باز هم جواب نگرفتیم. تا اینکه روز پنج شنبه در عین ناامیدی با گوشی ایشان تماس گرفتم ... صدایی خسته آن طرف خط جوابگوی من شد... صدا بریده بریده و آرام بود... وقتی خودم را معرفی کردم صدا کمی با نشاط تر شد اما می شد فهمید که محمد غدیرزاده درد بسیار می کشد... گفت که در سی سی یو است و از آنجا هم صحبت من شده... لرزشی شدید دلم را تکان داد... خدایا خودت رحم کن... جالب اینجا بود که جناب غدیرزاده در سی سی یو هم به دنبال اخبار بازبینی جشنواره بود... زیاد نمی توانست حرف بزند و من هم باید سخن کوتاه می کردم از بابت نیامدن عذر خواست و برایم دعا کرد... خدایا دست خودت سپردیمش... نگه دارش باش... استان ما حالا حالا ها به امثال غدیرزاده محتاج است... شما هم با من دست به دعا بردارید و برای سلامتی ایشان دعا کنید... که در این برهه زمانی این بزرگ ترین آرزوی من است
بعد از تحریر:خدا را شکر اجرای بازبینی خوب بود... تا نظر داوران چه باشد... از حالا دست به سینه منتظر اعلام آرا می مانیم
آدرس وبلاگ استاد نعمتی
آدرس وبلاگ محمد غدیرزاده
بعد از نوشتن این پست.کامنتی از استاد نعمتی برایم واصل شد که ترجیح دادم اینجا بگذارمش.
سلام محمد رضای گل
راستش اومدم ازت تشکر کنم بخاطر اون همه مهری که نثارم کردی و یادی کنم از شب خاطره انگیزی که هیچ گاه از یاد نخواهم برد و بگم که به خواسته ت عمل کردم. به روزم با بخش ششم فن بیان. برام غیر مترقبه بود این پست جدیدت. هم خوشحال شدم از اینکه چنین دل زلالی داری, هم چشمام پر اشک شد که هنوز هم خیسه و صفحه کلید رو تار می بینم . اشک حائلی شده بین من و صفحه کلید و جان خودت دارم عرق شرم می ریزم که خودم رو لایق این همه لطف و محبت نمی بینم. هر کی ندونه تو می دونی که این حرفا تعارف تیست و شفاف گفتم.کاش 10 نفر تئاتری بی ادعا مثل تو داشتیم توی خوزستان. بی شک گلستانی رو شاهد بودیم و عرصه ی تئاتر جولانگه هر کسی نمی شد. فدای دل پر مهرت بشم عزیزم.
نعمت نعمتی شنبه ۱۸ آبان ساعت ۱۸:۴۹
مدتی بود که کمتر به اخبار گروه پرداختیم. دلایلش هم شخصی و گروهی بود. خیلی از دوستان دلیل این عدم اطلاع رسانی را پرسیدند. متاسفانه باید بگم که از جواب دادن معذورم. اما خدا را شکر مشکلات حل شد ... پس در خدمتیم
شمارش معکوس
این موقع از سال که میشه تکاپوی عجیبی بین بچه های تئاتری استان می افته. دلیلش هم کاملا مشخصه. زمان بازبینی های جشنواره تئاتر استانی رسیده. هر کس به نوعی در تلاش است تا بتواند در این جنگ گلادیاتوری پیروز شود. اینکه چرا میگم گلادیاتوری رو بعدا مفصل درباره اش خواهم نوشت. (هر چند دوستانی که دستی بر آتش دارند خوب منظور مرا می فهمند) در هر صورت... رقابتی که متاسفانه بیشتر جنبه خودنمایی دارد تا نفس تئاتر.
گروه آرگوس هم امسال متقاضی شرکت در جشنواره تئاتر استانی است. همان کاری که اجرای عموم هم گذاشتیم یعنی پرونوگرافی یک عنکبوت.(یادتان هست) اما عده ای آدم بی سواد فقط کلمه پورنو را گرفتن و اسم کامل را بی خیال شدند. این چنین شد که ما نام کار را به حرفه:قاتل تغییر دادیم.
اما تغییرات فقط مختص اسم کار نیست. این بار فضا کاملا ایرانی شده. نوع روایت هم تا حدود زیادی دستخوش تغییرات شده.بازیگران هم بجز خانم هیلدا فاضل همان ها هستند که بودند. یعنی یحیی باوی و حسام ممویی و خودم. تنها یار اضافه شده به ما خانم زهره حسنی است.
اینگونه که به ما اعلام کردند. بازبینی در تاریخ۱۶ همین ماه(یعنی پنج شنبه) انجام می گیرد. شما هم برای ما دعا کنید
آرزوهای تقریبا محال
می دانم که گفتن این آرزوها بیشتر به حماقت شبیه است اما نمی توانم نگویم
ای کاش با هم مهربان تر بودیم
ای کاش تاب تحمل یکدیگر را داشتیم
ای کاش میشد با فراغ بال فقط به تئاتر اندیشید
ای کاش این دست های پشت پرده دست از سر تئاتر برمی داشتند
ای کاش انصاف را فراموش نکنیم
ای کاش با یک تلفن یا مکالمه یا یک هدیه... خط قرمز بر نام کاری نکشیم و نام دیگر را جایگزین نکنیم
ای کاش به جای حاشیه ها به نفس تئاتر برسیم
ای کاش حقی پایمال نشود
ای کاش سیاستی در کار نباشد
به قول محسن نامجو...ای کاش داوری در کار بود... کاشکی قضاوتی در کار بود
گفتم که می دانم این آرزوها همه عبث هستند اما شما هم با من بگویید... آمین
به خاطرِ یك فیلم بلند

داریوش مهرجویی این کارگردان بلند آوازه سینمای ایران بعد از ترجمه کتابهای فلسفی حال در تدارک انتشار یک رمان است. بدون هیچ بحثی قسمتهایی از این رمان را با هم مرور می کنیم:
قسمتهای از رمان را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
فرج عزیزم سلام
خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم سردر وبلاگ وزین تو به نام من شده...(عرق شرم) نمی خوام به شیوه سنتی نامه نگاری برایت بنویسم... بلکه می خوام راحت و بی دغذغه باهات حرف بزنم... اصلا هم بلد نیستم مثل تو طنازی کنم... بین خودمون باشه من چندان اهل طنز و خنده و ........ نیستم. خنداندن من کار سختی ست. کاری که تو چندبار با پست هات انجام دادی. این درسته که هیچ چیز این زندگی اونقدر ارزش جدی گرفتن نداره اما من.......... بگذریم
دوست نویسنده من
وقتی اولین کامنت من را که برایت گذاشته بودم روی وبلاگت گذاشتی... اول حسرت خوردم بعد هم یادم آمد که من هم اولین کامنت تو را هنوز دارم. درسته که آبادانی هستم اما فکر نکنی دارم لاف می زنم ها این کامنت شما دقیقا جواب همان کامنت من بود:
سلام محمد رضای عزیز... ۱۲فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۱/۳ بامداد
امتثال امر، آمدم و نوشته هایت را خواندم... یکی بالا دو تا پایین، دغدغه ها ی مان تقریباً شبیه هم است... ادبیات نمایشی و سینما... خوشحالم که با شما آشنا می شوم. اگر جایی گیر کنم، که معمولاً زیاد گیر می کنم، حتماً جهت بهره بردن از مشورت شما عزیز، باز در وب ات را خواهم زد... پایدارباشی... 
ماشاالله چقدر سریع الجواب بودی... ساعت ارسال کامنت ها رو چک کن. مسرت بخش است که من در این دوستی پیش قدم بودم... چیه؟ چرا دلخور شدی؟ پدر آمرزیده خودتم دیدی که اولین کامنت رو من گذاشتم دیگه!!!!
خدا را چه دیدی شاید شما زودتر به اسم و رسمی رسیدی و من توی حراج داشته هایم از این کامنت پولی درآورم
کمی طنز و اندکی جدی من
اما همه چیز از نوشتن اون نقد شروع شد. یادت هست؟ مثلا نقدی که برای برخی از کارهایت نوشتم و تو آن را در وبلاگت گذاشتی. اصلا فکر نمی کردم که چنین کنی. راستی در سفرهای بین وبلاگی( به شیوه سفرهای استانی احمدی نژاد)هم من زودتر به وبلاگ تو سفر کردم.(می بینی چقدر خودم رو بردم بالا؟ اما تو منو ول نکن که با پوز به زمین می خورم)
رفیق من
دیشب کلی زیر باران پاییزی به یاد همان که خودت می دانی قدم زدم... ای کاش تو هم بودی تا شانه به شانه ات می رفتم و برایت درد دل می کردم... بگویم چرا شاخکهایم قوی شده... بلکه یک بار هم که شده هم قد شما شویم... به قول سهراب سپهری: زیر باران با دوست باید رفت (این تکه از شعر سهراب رو گفتم که فکر نکنی فقط خودت بلدی شعر حفظ کنی)
یار آذری زبان من
شیوه معرفی کردن خانمها درباره ما صدق نمی کنه. گوژپشت نتردام را یادم هست اما دل رئوف و عاشق او را هم به خاطر دارم. حالا گیرم که تو گوژپشت نتردام باشی. هر چه می گردم نمی دانم چگونه خودم را به شیوه خانم ها به تو معرفی کنم. گفتم که این شیوه برای ما صادق نیست. آها یافتم... یافتم( البته نه از نوع ارشمیدس) یادت هست که گفتی همیشه چهره من را شبیه امیروی فیلم دونده می بینی البته با سن و سال بالاتر؟... من عاشق امیرو هستم
دوست ندیده من
دارم می نویسم اما درست نمی دانم چه می خواهم بگویم. مثل نوشتن نمایشنامه یا فیلمنامه ای که ندانی پایانش چه می شود... شاید شبیه نوشتن فیلمنامه تو. پس سخن کوتاه می کنم اما ارادتم را به تو بیشتر از قبل
بعد از تحریر:
یادته چندبار گفتم که شماره تماست رو بده اما تو........... مطمئنم که اگر به یک جنس مونث اینقدر پیله می کردم حتما شماره اش رو می گرفتم.
گفتی اولین دیدار باشد برای یک روز در کنار کارون
راستی احوالات شوکا خانم چطوره؟

