تسویه حساب با زندگی
پرونده را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
همیشه گفتم باز هم می گویم که عاشق این هستم که کسی کارهایم را نقد کند. البته نقد فنی و نه مغرضانه. دوستانی که مرا می شناسند این نکته را خوب می دانند. در راستای همین تلاش برای بهتر بودن... نمایشنامه مرگ بازی را در اختیار محسن عظیمی عزیزم که خود دست توانایی در نوشتن دارد... قرار دادم. او نمایشنامه را خواند و متن زیر را برایم ارسال کرد. هرچند که گویا محسن جان نقد ننوشته و بجای آن یک نوشته دلی قلمین کرده... نوشته ای که وقتی خواندمش بی اختیار اشک در چشمانم حلقه بست. یاد روزهای سختی افتادم که در آن برحه زمانی بر من گذشت. محسن جان ممنون بخاطر لطف بسیارت... تشکر بی پایان برای احساس پاکت... و عذر می خواهم اگر اشک تو را جاری ساختم... معذرت می خواهم اگر تو را به یاد زندگی گذشته انداختم. اکنون با توان بیشتر سعی در رسیدن به درک لحظه های ناب و تکرار نشدنی زندگی دارم... خلاصه که زبان قاصر است دربرابر لطف بیکرانت. به قول خودت... همین و دیگر هیچ
محمدرضا قاسمی
"مرگبازی زاییدهی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ، در فضایی آکنده از کابوسی که زاده و پرداخته ذهنیست که اندیشهی مرگ در برش گرفته، آنچنان که تنها چیزی که این ذهن تبدار را اندکی به آرامش فرا میخواند عشق است، عشقی در هیات رویایی که در برزخ هست و نیست شناور است و در این فضای کابوسوار، واقعیت چیزی نیست جز حقیقتی تلخ و گزنده که انگار جرم سنگینیست برای انسان که سایهی مرگ بر گسترهی زندگیاش سنگینی میکند و بزرگترین راه گریز از مرگ برای او عشق است، عشقی که خود تنها با مرگ معنا مییابد.
نوشتن دربارهی مرگبازی از منی که یک دهه بیرویا زندگیام سرشار از عشقی بود که هر ساله روز تولدم به استقبال مرگ میرفتم و هر بار نا امید از یک خودکشی کهنه به تنها پناه ذهن خطخطیام رویا باز میگشتم، سخت است و انگار با خوانش مرگبازی دوباره رویا در برابر دیدگان خستهام زنده شد، حالا من انگار سخت به زندگی چسبیدهام و رویا را سالهاست دادهام به دست باد تا با خود ببرد و باد هم او را برده با خود...
یک دهه بیرویا و با رویا در برزخ مرگ و زندگی نفس کشیدن من، همان دردیست که مرگبازی از آن میگوید، در فضایی کابوسوار، کافکاگونه و تبدار، باورش سخت است اما همین حرفهای صادق هدایت نه بگذار صدایش کنم هادی صداقت، همان شاعرانههای پناهی، و کلماتی که قلم حقیقتگوی تو فاش ساخته را من یک دهه شاید هر لحظه پا به پای ثانیهها، گیج و گنگ و سرگشته میان عقربههای ساعت چوبی خانهمان تکرار کردهام در ذهنم که حالا انگار خودش را با زندگی گول زده و مثلاً زنده است.
حالا رفیق، چه بگویم، از شخصیتپردازی و گره و گرهافکنی گفتن کار من نیست، کار منی که خود چنین دردی دارم و سخت دچارم به این درد، تنها شاید، باید بر قلمت بوسه بزنم و خاک پایت را ببویم و هر وقت از این گولزدنهای همیشگی با نام زندگی، خسته شدم، مرگبازی را دوباره و دوباره بخوانم و به امید آخرین سیگاری که روی لبانم خاکستر میشود دوباره بنویسم:
مرگبازی زاییدهی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ در فضایی...
مرا ببخش
انگار خیلی احساسی شدم
با تمام وجود مرگ بازی را خواندم و می خوانم
ممنونم از تو به خاطر این متن که خود زندگی ست
رفیق
مرا ببخش که شاید
انچه می خواستی را نتوانستم بنویسم
می دانی
قلمم به گریه افتاد و کمی اشک آلوده نوشتم
نمی توانم درباره متنی که انگار خودم
یک دهه بی رویا بازیگرش بوده ام
بنویسم
می دانی رفیق...
مرگ بازی یک دهه بی رویایی مرا به تصویر کشیده
به هر حال برایش هر نامی خواستی انتخاب کن
و بخوان
و بعد به باد بسپارش
فقط
به قول شاعر:
مچاله اش نکن
در این شعر
گنجشگی تخم گذاشته
محسن عظیمی
پی نوشت من:
۱- به همه دوستان پیشنهاد می کنم به وبلاگ محسن عظیمی نازنین سری بزنند. حتما لذت خواهید برد. آدرس ایشان در قسمت پیوندها موجود است.
۲-باز هم ممنون محسن جان ... غیر از این چیزی برای گفتن ندارم جز سکوت
۳-از محمد علی خبیر نازنین هم ممنونم که پست آخر وبلاگش را به من حقیر و گروه آرگوس تقدیم کرد... چه دوستان نازنینی دارم من ... امیدوارم لایق این محبت ها باشم
قبل از تحریر: بعد از چند وقت غیبت بالاخره رسیدم به پست جدید. قدیمی ها میگن"آش و کشک خاله اته......(و قص الی هذا) حالا شاکی بودن از داوری ها هم همینه. ممنون از تمام دوستانی که در این مدت به من دلداری دادند.خدمت شما عزیزان عارضم که باور کنید موضوع بازبینی فردای همان روز برای من تمام شد. دیگه اصلا بهش فکر نمی کنم.به تنها چیزی که می اندیشم این است که با همان شوق و لذت اولیه دوباره دست دل را قوت زانو کنم و برخیزم...پس یا علی

به شیوه محسن عظیمی عزیزم از این به بعد هرازگاهی تکه هایی از نمایشنامه هایم را در وبلاگ قرار می دهم تا شما هم بخوانید و نظر دهید... باشد که مورد پسند دوستان قرار گیرد و شرمنده محبت شان نشوم. برای شروع از نمایشنامه مرگ بازی شروع می کنم. این نمایشنامه را حدودا سال۸۳ نوشتم و اجرا کردم.خدا را شکر کار موفقی بود. این نمایش در جشنواره دانشجویی فجر همان سال عنوان بهترین نمایشنامه را نصیب من کرد. از طرفی پروژه عملی پایان نامه من هم بود... امان از این تعلق خاطرها
تکه هایی از نمایشنامه " مرگ بازی" را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب

