باز خوانی یک پرونده: خاموشی خورشید
وقایع نگارــ بعضی وقتها اتفاق هـایی تـوی زنـدگی می افـته که فـراتـراز یک اتـفـاق اند... اتفاقی که اثراتش را تا سالهای سال... و یا شاید تا پایان عمر... بشه حـس کرد...بخـصوص برای من... برای منی که کارم شده سرک کـشیدن به اتفاقات بزرگ زنـدگی مردم... کار دلچـسبی نیست... آسان هم نیست... آن هم بـرای چون منی که زندگیم پر از دردها و غـصه های جـورواجـور و کوچک و بزرگه... بـرای منی که چهارچشمی مراقـب هستم و سوراخ و سنبه های زندگیمُ می بندم تا مباد که حرفهای درگوشی من با خـودم به جایی درز کنه و کسی خبردار بشه... یک اتفـاق همیشه یک اتـفاق نیست...
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
می دونم می دونم.متوجه هستم که فضای وبلاگ تلخ و سیاه شده و باید عوضش کنم. می دونم که کوهیار عزیز کاملا حق داره اگه اون کامنت رو بزاره.باور کنید اگه این مبحث طولانی شد فقط بخاطر اینکه می خواستم نظر دوستان رو بفهمم. ممنون از کامنت های بی پرده شما دوستان و تشکر از همه کسانی که نگران حال من شدند. باید بگم که من خوب خوبم ... حالا حالاها هم قصد زندگی دارم و نمی خواهم بمیرم یا خودکشی کنم. طرح این موضوع فقط یک دغدغه قدیمی بود
از طرفی نمی دونم اگه نجمه سجادی نبود که جلوی حاشیه رفتن های مرا بگیرد چه میشد؟ اوست که مدام دلسوزانه به من گوشزد می کند: «داری از تئاتر دور میشی.» یا « دیگه از تئاتر خبری نیست» من بدون تئاتر؟ محاله. پس بخاطر اینکه حرف این دو عزیز را گوش کرده باشم و کاری را که از مدتها قبل شروع کرده بودم دوباره از سر بگیرم ( بیوگرافی نمایشنامه نویسان بزرگ که خاطرتان هست)... این پست را می گذارم. بیوگرافی ژان ژنه کبیر
بیوگرافی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
وقتی وضع بهم ریخته کمدم را دیدم خودم از رو رفتم . به غیرتمان برخورد و مشغول تمیز کردن و مرتب کردن کتابها و دیگر لوازم شدم. اما چشمتان روز بد نبینه این تمیز کاری ساعتها طول کشید. دلیل این تاخیر هم فقط این بود که نوشته هایی را یافتم که خودم هم باور نمی کردم دیگر دستم بهشان برسد یادداشتهایی که هر کدام حس نوستالوژی مرا تلنگر زدند. بین این کاغذها داستانی را پیدا کردم که دیدم با بحث این روزهای وبلاگمان بی ارتباط نیست. خلاصه که تصمیم گرفتم نا پرهیزی کنم و این داستان را در این پست قرار دهم. داستانی که در ادامه مطلب می خوانید ( البته اگر بخوانید) را در زمان دانشجویی به عنوان پروژه درس داستان نویسی ۲ ارائه کردم. یادش بخیر استاد ابروان این کار را خیلی دوست داشت. این را بارها و بارها بی بهانه و با بهانه به من گفته بود... پس تقدیم به آن استاد عزیز
و البته
برای :
فرج برنا به پاس بازگشت دوباره اش
و هومن نیک فرد به پاس مهربانی و معرفت بی مثالش
داستان را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
اول
اصلا دلم نمی آید اما بالاخره مجبورم از این پرونده هم بگذرم... از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد که بسیار دوست داشتم دوستان تعریف و تمجید را کنار می گذاشتند و برای یک بار هم که شده از مرز محافظه کاری می گذشتند و صادقانه و بی پرده نظرشان را درباره خودکشی عنوان می کردند تا زمینه ساز یک تعامل نظر زیبا و کارساز باشند اما...
دوم
مدتی هست که از دوست نازنین و برادر بزرگوارم فرج خان خبری نیست. قسمت نظرات وبلاگش را هم بسته... دلم بسیار شور او را می زند... کسی از او خبر ندارد؟ ای کاش به فرج عزیزم می گفتید که تو نه اسیر هستی برادر و نه ما صیاد. اتفاقا باید جای این دو را عوض کنی... ما اسیر دوستی پاک تو شدیم ما را صیاد هنرور با محبتت اسیر کرد... خلاصه که بد جور دلتنگتم... رخ بنما که باغ و گلستانم آرزوست... رخ بنما که خبر های خوبی برات دارم
سوم
اصلا دلم نمی آید اما بالاخره مجبورم از این پرونده هم بگذرم... از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد که بسیار دوست داشتم دوستان تعریف و تمجید را کنار می گذاشتند و برای یک بار هم که شده از مرز محافظه کاری می گذشتند و صادقانه و بی پرده نظرشان را درباره خودکشی عنوان می کردند تا زمینه ساز یک تعامل نظر زیبا و کارساز باشند اما... حیف که چنین نشد. بیایید با استناد به این ضرب المثل که می گوید ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است دوباره شروع کنیم. نظراتتان را بی پرده و صادقانه درباره خودکشی عنوان کنید... آیا تا به حال به فکر این کار افتادید؟ اگر جواب مثبت است دلیلش چه بوده؟... اصلا نگاهتان به افرادی که دست به این کار زدند چگونه است؟
بعد از تحریر: از گذاشتن کامنت خصوصی درباره این موضوع جدا خودداری کنید( چقدر رسمی شد!)

