تبليغاتX
.:: آرگوس _ سینما تئاتر ::.
آرگوس _ سینما تئاتر
اختصاصی گروه تئاتر آرگوس
» دلیل غیبت شنبه 31 مرداد1388 23:12
دلیل غیبت

مدتي هست که کمتر امکان کانکت شدن پيدا مي کنم. اما باور کنيد اين از روي تنبلي نيست. اينقدر اين روزها سرم شلوغ است که زمان کم مي آورم. اي کاش شبانه روز به جاي بيست و چهار ساعت سي و شش ساعت بود. شايد هم بيشتر اما کمتر نه. پس همين جا از همه دوستان بابت تاخير در سرزدن به وبلاگهايشان معذرت مي خواهم.

برخلاف نظر بعضي دوستان در کامنت ها، بايد بگويم غيبت اين چند وقته ربطي به تاهل و متاهل شدن و تعهد و اين مسائل ندارد. علت شلوغي اين روزها شروع کار جديد اين گروه است. زندگي در سال صفر

خيلي دوست داشتم زماني که استارت تمرينات کار جديد را مي زنيم،قسمتي را در وبلاگ تدارک ببينم که شرح تمرينات و اتفاقات سر تمرين باشد اما به دلايلي اين اتفاق ميسر نشد. ترجيح داديم که در سکوت کار کنيم و حتي اگر شرايط هم به ما فشار آورد باز هم دم بر نياوريم. دليل عمده  اينکه اين وبلاگ را علاوه بر دوستان، افراد ديگري هم مي خوانند. افرادي که منتظر اعلام خبري هستند تا شروع به دواندن موش کنند. پس ترجيح داديم خبري در وبلاگ نگذاريم بلکه راحت تر و آسوده تر کار کنيم.( مي بينيد؟ در وبلاگ خودمان هم راحت نيستيم. بايد خودمان را سانسور کنيم)

کم و بيش با نام اين نمايش آشنا هستيد. زندگي در سال صفر. اين اسم کار جديد ماست. نمايشنامه اي که در اوايل سال گذشته نوشتم و در ارديبهشت امسال بازنويسي نهايي از ورسيون دوم  اين متن را به پايان رساندم. در رابطه با متن چيزي نگويم بهتر است. حتما خاطرتان هست که مقدمه اي را که بر اين نمايشنامه نوشته بودم در همين وبلاگ گذاشتم.( يادتان هست؟)

تمرينات از سي خرداد شروع شد. آرام آرام و بدون عجله با هفته اي سه جلسه جلو رفت. اما خبري آمد که همه را کنجکاو کرد و ما را کمي خوشحال. خبر اين بود که متن در بازخواني جشنواره رضوي پذيرفته شده است. متعاقب آن نامه اي از دبيرخانه همين جشنواره به دستم رسيد که ضمن تبريک پذيرفته شدن متن اعلام مي کرد که بايد فيلم کار را تا روز اول شهريور به دبيرخانه ارسال کنم. از طرفي جواب بازخواني ها را دير اعلام کردند اما تاريخ بازبيني ها همان بود که بود. اين چنين شد که سرعت کار را بيشتر کرديم. هر روز در هفته. از ساعت  هفت بعداز ظهر تا يازده شب. طبق اين برنامه بايد مستقيم از محل کارم به تمرين مي رفتم. بعد از تمرين تا به خانه مي رسيدم ساعت دوازده شده بود و من خسته و کوفته حتي حوصله شام خوردن هم نداشتم. فقط مثل ميت مي افتادم. تا فردا صبح ساعت ششو نيم و تکرار اين اتفاقات. ديگر وقتي براي کانکت شدن نمي ماند.
 
حاضر شديم فقط براي اينکه کسي مزاحم کارمان نشود. تمرينات را به اتاقي بزرگ که محل دائمي برگزاري نمايشگاه عکس است منتقل کرديم. البته ناگفته نماند که اين وسط بايد از رياست محترم اداره ارشاد اسلامي شهرستان ماهشهر و همچنين از دوست عزيزم  رضا شيرازي تشکر ويژه اي کنم که لااقل چرخ اين کار را به حرکت درآوردند. حالا حمايتها بماند براي بعد.

و اما ليست عوامل کار چنين است:
نويسنده و کارگردان: محمدرضا قاسمي
بازيگران: يحي باوي / امين کاکولکي / محمد کاظم زاده / حسين کارگر / زهره حسني / حسام مهراد/ ابوذر زارع / مجتبي جلائي / ساناز بنداني
طراح صحنه و لباس : شبنم قشقايي
ساخت دکور: علي قاسمي ( اين داداش گل خودمه)
دستيار کارگردان: يحيي باوي
تهيه کننده: ؟؟

بعد از حدود دو ماه تمرين مداوم و مستمر بالاخره فيلم کار را ضبط کرديم. تا نظر بازبين ها چه باشد. فقط مي ماند يک تشکر اساسي از علي باوي عزيزم که بابت کارهاي کامپيوتري و ارسال زحمت بسيار کشيد. و همچنين از حسين کارگر که دوندگي بسيار براي اين کار داشت.

کاملا خسته ام. در اين مدت دلم لک زده بود براي وبلاگم. براي دوستان وبلاگي ام. براي يک ساعت که کنارشان باشم. در اين مدت فقط با فرج برنا و محمد غديرزاده تماس تلفني داشتم. اما دوست ئاشتم بدانم شوکا چه مي نويسد؟ حال و احوال غبار گرفته سامان بهتر شد يا نه؟ هومن هنوز سياسي مي نويسد؟ محسن عظيمي چه مي کند؟ نجمه سجادي بالاخره دست به قلم شد يا نه؟ دختر نارنج و ترنج با آن آقا خيلي خوبه چه کرد؟ پرند و لطافت قلمش چه مي نويسد؟ شيوا محمودي عزيز که اين يکي وبلاگش را حذف نکرده؟ کرده؟ ميخک سفيد را که از شاخه نچيدند؟ عمرش دراز بود. حسين مزارعي چه مي کند؟ کافه هفت هنوز رو به راه است يا موقتا تعطيل است؟ در سينما لاگ محمدعلي خبير چه مي گذرد؟ راستي يکي به من بگويد نتيجه کنکور حسين ايرجي چه شد؟ قبول شد يا نه؟ بالاخره روزي عباس نعلبنديان ثاني براي اين مملکت مي شود يا خير؟ از همشهري هاي نازنين خودم چه خبر؟ از امين اتمان و کوکا. دم هر دوشان گرم. راستي شنيدم که جزيره کهکشاني ميس شانزليزه از مدار خارج شده. جريان چيه؟ چرا؟ يکي بگويد چرا کافه ايستگاه کوهيار تعطيل است. راستي از کردستان و هادي رحمان زاده چه خبر؟
دلتنگ همه تان بودم و هستم.

خلاصه اين سير اتفاقات بود. طي چند روز آينده عکس هايي را که دوستان از تمرينات و اجراهاي جنرال ما گرفتند حتما اينجا مي گذارم تا شما هم لااقل از طريق عکس کار ما را ببينيد.

اين اولين بار است که بيشتر از يک ماه از وبلاگم دور بودم. حالا اومدم بگم که من دوباره برگشتم.

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» چندپاره ها چهارشنبه 17 تیر1388 23:2
چند پاره ها
قبل از تحرير: مدتي نبودم . براي اينکه ثابت کنم که اين چند وقت بيکار نبودم با يک پست ويژه برگشتم. يادداشتهايي که مي نوشتم اما فرصت آپ کردنش را بدست نمي آوردم 

                                              کمي تا قسمتي غبارآلود


عصبي ام ... آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. گاهي وقتها تصميماتي گرفته مي شود که بوي تبعيض بدجور از آنها به مشام مي رسد. اين عدالت نيست هر چي بدبختي هست مال ما جنوبي هاست. هر نوع بدبختي که بگيد اول براي ما نازل ميشه اما جالب اينه که اصلا آقايان پايتخت نشين اين دردها و حرفها و مصيبت ها را باور نمي کنند تا زماني که همان اتفاق با دز کمتر بر آنها نازل شود آن وقت قيامتي به پا مي کنند که بيا و ببين. نمونه آخرش گرد و غبار تهران بود و در پي آن تعطيلي دو روزه. گاهي وقتها به اين فکر مي کنم چرا اين پايتخت نشين ها بايد همه چيز داشته باشند و ما فقط تماشاچي باشيم؟ اينهمه اينجا گرد و خاک شد. ماه ها اين وضعيت ادامه داشت. به گواه هواشناسي هفده برابر حد معمول گرد و غبار در هوا موجود بود اما هيچ کس ککش نگزيد. حرفي نزد. جايي هم تعطيل نشد. آنجايي که من کار مي کنم يعني در منطقه ويژه اقتصادي پتروشيمي ، هفده يا هجده پتروشيمي با هم کار مي کنند. تصور کنيد که هواي اينجا از لحاظ آلودگي چند برابر تهران است. گرد و غبار هم که باشد ديگر نور علي نور است. گرد و خاک در تهران فقط دو برابر حد معمول بود. براي هين دو روز تعطيل اعلام شد. يکي نيست بگه که آخه آدمهاي حسابي يعني جان مردم اينور کشور اصلا مهم نيست و فقط جان و سلامت تهراني ها مهم است؟ چه زمان صلح و چه زمان جنگ بدبختي هايش مال ماست و راحتي اش براي تهراني ها. اين اصلا انصاف نيست. کجاي قانون اين نوشته شده؟ نمونه اين اتفاق سالها قبل هم افتاده بود. هشت سال جنگ، بمب،خمپاره،موشک ، آوارگي و بدرفتاري و کلي مصيبت ديگه. آن زمان هم کلي بمب و خمپاره برسر ما باريد، کلي کشته داديم اما هيچ کس از آقايان تهران نشين حاضر به صلح نشداما به محض اينکه دو تا موشک به تهران خورد، فورا قطعنامه را پذيرفتند. معناي اين حرکات چيست؟ تا کي تبعيض ميان مردم؟ پس اين دولت عدالت محور چرا عدالت را رعايت نمي کند؟ وقتي اين بي تفاوتي ها را مي بينم کلي بهم مي ريزم. چرا فقط ما بايد قرباني باشيم؟ نگاهي به عکس هاي گرد و غبار در روزهاي اخير خوزستان بيندازيد. به گمان اگر روزي در تهران اينگونه گرد و خاک شود کل اهالي اين شهر را به شمال منتقل مي کنند تا مبادا صدمه اي به تار مويشان برسد. عصبي ام داغونم، آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. به خدا اين عدالت نيست. اصلا چرا ما هميشه فراموش مي شويم؟


             هفت تير کش ها یا وقتی نویسنده فراموش شود

مراسم روز جهاني تئاتر با چند ماه تاخير در آبادان هم برگزار شد. همه جمع بودند. تئاتري ها و غير تئاتري ها.خرد و کلان. چه کساني که با خون دل کار مي کنند و چه کساني که در کمال آرامش مالي و امکانات به تئاتر مشغولند. همه يک جا جمع بودند. دوستان ديروز آقايان و دشمنان امروز و بلعکس. هفت تير کشان هم بودند. اشتباه نکنيد اونجا اصلا هفت تيرکشي نشد. خواهش مي کنم موضوع رو سياسي نکنيد. آخه بسياري از بچه هاي تئاتر سايه همديگر را هم با تير مي زنند. به همين خاطر هميشه هفت تيري به همراه دارند. همه افرادي که در اين سالها با هم مشکل داشتند هم با لبخندهاي مصنوعي حضور داشتند. لبخندهايي که مي گفت مشکلات هنوز ادامه دارد! اصلا مگه ميشه تئاتري ها با هم خوب باشند؟اين يک آرزوي خام است. بين بزرگان هم چنين است. تئاتري ها اينگونه اند که وقتي دو طرف به هم مي رسند چنان قربان صدقه هم مي روند که اگر کسي نداند گمان مي کند که اين جماعت از فرط عشق و علاقه براي هم جان مي دهند اما کافي ست که يکي از همين دو طرف قدمي از ديگري فاصله بگيرد آن وقت چنان همديگر را مي کوبنند که بيا و ببين. يکرنگ بودن مدتهاست که از ميان تئاتري ها رخت بر بسته. اين حرفها بسيارند اما بشنويد از مراسم روز جهاني تئاتر در آبادان
در اين مراسم قرار شده بود که از تمامي گروه هايي که طي يک سال گذشته افتخاري به دست آورده بودند تقديري هر چند ناچيز شود و جوايزي ناچيزتر بهشان اهدا شود. گروه آرگوس هم با حضور در اولين دوره جشنواره کشوري عدالت واميد (کلاغ ها به مترسک مي خندند که خاطرتان هست) از معدود گروه هاي تئاتري بود که در سال گذشته در يک جشنواره کشوري شرکت کرده بود و افتخاري براي شهرش آفريد که خيلي ها خوش نداشتند  بببينند و بشنوند. اما افسوس براي آنها که نمي توان حقيقت را انکار کرد. حالا همان عده قرار بود که از بچه هاي گروه تقديرکنند. مي بينيد اين روزها چقدر اتفاق فرخنده روي مي دهد؟
روال بدين گونه بود که از تمامي افراد گروه تقدير شود. يعني از کارگردان... نويسنده...بازيگران... بچه هاي نور و صحنه... موسيقي و خلاصه هر کس در کار نقشي داشته بود
شبنم تصميم گرفته بود که در اين مراسم شرکت نکند. هر چه نباشد در اين چند سال او بيشترين ضربه را از همين جماعت خورده بود. من هم که اصلا به اين مراسم دعوت نشده بودم. خوب حق دارند که مرا دعوت نکنند. باور کنيد که من هيچ گله و شکايتي ندارم. اصلا و ابدا. اين را از ته دل مي گويم. آخه يک بچه تئاتري وسط اين همه غول هاي تئاتر چه حرفي براي گفتن دارد؟
خلاصه از تمامي بچه هاي گروه با هدايايي خنده دار تقدير شد. هدايايي در حد کلمن آب يا فلاسک چاي و ظرف پيرکس. مراسم تمام شد اما آن روز درس بزرگي به من داد من ياد گرفتم که نويسنده جزيي از گروه نمايش نيست! اين را آن روز فهميدم. چرا که تمام اعضاي گرداننده مراسم نمي دانستند يا شايد هم فراموش کرده بودند که نويسنده نمايشنامه هم جزئي از اعضاي گروه است. شايد هم عضو اصلي. خلاصه که نام من از قلم افتاد. يا شايد هم از قلم انداختندش. خدا را شکر اينقدر در اطرافم کلمن آب و فلاسک چاي و ظرف پيرکس مي بينم که ديگر احتياجي به هيچ کدامش ندارم. سوءتفاهم نشود. باز هم مي گويم که من هيچ گله و شکايتي از اين تصميم آقايان ندارم. بلکه شادم و مسرور که نام من در آن مراسم خوانده نشد. تا باد چنين بادا


                                                       فراموشي     

                  
خيابان وليعصر ... ميدان آزادي ... هفت تير ... بي بي سي ... باتوم ... صداي آمريکا ... اسلحه ... کتک ... خون ... ندا ... گاز اشک آور ...ميرحسين ... کوي دانشگاه ... کروبي ... بيانيه ... رهبر ... لباس شخصي .... نماز جمعه ... سبز
اين چند وقته اين کلمات دهان به دهان مي چرخيد. درگيري در تهران به اوج خود رسيده بود اما در آبادان خبري از اين مسائل نبود. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. خوب که فکر مي کنم ياد روز آخر تبليغات مي افتم که سيل عظيمي از مردم ... زن و مرد ... کوچک و بزرگ دست در دست هم داشتند و کل خيابان اميري را بسته بودند و شعار مي دادند که : اگر تقلب بشه ... ايران قيامت ميشه. خيلي جالبه که حالا هيچ خبري از آن جماعت نيست. فقط چند حرکت کوچک توسط دانشجويان دانشکده نفت که در نطفه خفه شد و يک يادمان محقر و البته صميمي براي ندا آقا سلطان. البته ناگفته نماند که قطع مدام برق در منطقه اميري و خيابان شاهپور به اضافه تدابير شديد امنيتي مانع تجمع مردم مي شد. خلاصه که گويا آبادان وخيلي شهرهاي ديگر جزء ايران نبودند و آن شعار را بايد اينگونه اصلاح مي کردند که: اگر تقلب بشه ... تهران قيامت ميشه

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» بدون شرح چهارشنبه 3 تیر1388 8:19
بدون شرح

                  

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» خداحافظ دوران مجردی پنجشنبه 28 خرداد1388 21:24
خداحافظ دوران مجردی

                                                  یادداشتی از فرج برنا

امروز پنج شنبه 28 خرداد ماه سال 88 روز مبارکی است... چرا؟؟؟... چون محمدرضا امروز لباس دامادی بر تن می کند... آخرین پست نوشتاری ام در بلاگفا را تقدیم او و همسر گرامی اش می کنم... خوشبخت باشید الهی...

                                                                                                       فرج برنا

                                                     و خودم بعد از فرج 

 در این روز رسما ... شرعا... عرفا... از دنیای تجرد خداحافظی کردم

                                                                                                 محمدرضا قاسمی

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» تصاویر نمایش چهارشنبه 13 خرداد1388 9:41
عکسهای نمایش « کلاغها به مترسک می خندند»

مدتی از اجراهای نمایش کلاغها به مترسک می خندند می گذره. بالاخره بعد از کلی کش و قوس تونستیم عکس ها رو آماده کنیم. یعنی در واقع خود مهدی موسوی عزیز این کار رو کرد. گویا عکس ها هم به دنبال امر صاحبشان بودند. بگذریم. خلاصه که چندتا از این عکس ها رو اینجا می گذارم

فقط می ماند یک تشکر درست و حسابی از مهدی عزیزم که زحمت بسیار برای آماده کردن این عکس ها کشید. ناگفته نماند که این عکس ها از یک اجرای نصفه و نیمه قبل از شروع اجرای روز اول گرفته شدند. کم و کاستی ها را بر ماببخشایید

برای دیدن تمامی عکس ها به ادامه مطلب بروید 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» بیوگرافی6- برتولت برشت چهارشنبه 6 خرداد1388 14:17
بیوگرافی برتولت برشت                  تقدیم به زنده یاد خسرو شکیبایی به پاس علاقه اش به برتولت برشت

ننه‌ دلاور! دژخيمان‌ هم‌ مي‌ ميرند                                   

 

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند

من هیچ نگفتم

زیرا من کمونیست نبودم

بعد برای گرفتن کارگر ها و اعضای سندیکاها آمدند

من هیچ نگفتم چون عضو سندیکا نبودم

سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند من باز هیچ نگفتم

زیرا من پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود !!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: بیوگرافی | لينک ثابت |

» این روزها....2 سه شنبه 5 خرداد1388 16:43
                                                  

                                            روی موج مثبت

معذرت می خواهم. جدا شرمنده اگر با پست قبلی دوستان عزیزم را ناراحت کردم. معذرت می خواهم که به قول نجمه سجادی موج منفی متصاعد کردم. دوستان از سر لطف کامنت های بسیاری دادند و احوالاتم را جویا شدند. دوستان نزدیک تر هم گمانه زنی کردند که نکنه فلان اتفاق یا بهمان اتفاق افتاده. خلاصه که به برخی دلیلش را گفتم و برخی دیگر نه. در هر  حال باید بگم که در حال حاضر خوب و سرحال و پر انرژی ام. ملالی نیست. اینم بازی روزگاره دیگه. یه روز دپرس و یه روز روی فرم

 

                                            زنده باد بلاگفا

خدایش دست این بلاگفای نازنین درد نکنه.امکاناتش همینجوری داره بیشتر میشه. اما نمی دونم چرا اکثر دوستان از این امکانات استفاده نمی کنند؟ حتما گزینه "وبلاگ دوستان" را در صفحه مدیریت خود در بلاگفا دیده اید. امکان جالبی که از تاریخ به روز بودن وبلاگهایی که شما بخواهید مطلعتان می کند. فقط کافی است این وبلاگ ها در محیط بلاگفا باشند. دیگر نیازی به دعوت کردن و خبر کردن دوستان هنگامی که شما به روز هستید نیست. خدایش دست بلاگفا درد نکنه. نمی دونم چرا شوکا تحریمش کرد؟ خیلی از بلاگفا تعریف کردم. خوش بحالشان.

پی نوشت:

کتاب:رمان "همسایه ها" اثر زنده یاد "احمد محمود" از همه دوستان خواهش می کنم اگر کتاب های پیشنهادی هر پست را خوانده اند لطف کنند و نظرشان را درباره آن کتاب بگویند.

موسیقی: آهنگ جاودان "راز" از استاد "کورش یغمایی"

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» این روزها...1 چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 13:4
این روزها....

این روزها بیقرارم ... بی تابم

این روزها صبرم سر رفته

این روزها از همه لجم گرفته

این روزها هیچ کس حرف مرا نمی فهمد ... من بد حرف می زنم یا ایراد از فهم دیگران است؟ من که ساده و روشن گفتم

این روزها حس کسی را دارم که در صفی طویل از روزها و ساعت ها ... دقیقیه ها و ثانیه ها ایستاده و هر کسی اراده می کند٬ می آید و لگدی محکم به نشیمن گاه من می نوازد و مرا به انتهای این صف بی انتها پرتاب می کند و خودش به جلوی من می ایستد

این روزها باید به فکر همه باشم اما هیچ کس به فکر من نیست

این روزها همه از سرخنده و دلسوزی! مرا سیبل تیراندازیهایشان قرار می دهند

این روزها حس حبس بودن در سلولی را دارم که هرچه چوب خط می کشم تمام نمی شود

این روزها گویا کسی چوب خط های مرا پاک می کند

این روزها تشنه ای را می مانم که هرچه به سمت آب می روم کسی او را از من دور می کند

این روزها دستم از همه جا کوتاه ست

این روزها صدای سفید شدن موهایم را در انزوا می شنوم ... مثل جیغی در تاریکی و یا شاید سایش ناخن بر سطحی صاف ... چندشم می شود

این روزها دلم برای " شب ٬ سکوت ٬ کویر" پرمی کشد

این روزها چیزی در گلو مانده که راه نفس را بسته

عاقبت این انتظار مرا از پای می اندازد

و روزها می گذرند... کند و آهسته و نه پیوسته ... و چوب خط ها هنوز ادامه دارند

پی نوشت:

کتاب: "از پرنده های مهاجر بپرس" مجموعه داستانی از " سیمین دانشور" امیدوارم خوانده باشیدش

موسیقی: ترانه زیبای " آدمک" با صدای جادویی " فریدون فروعی"

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» گزارش اجرا - 4 چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 8:55
روز چهارم تا آخر

خدا را شکر بی حاشیه و دردسر اجراها پایان یافت... بابت تاخیر شرمنده. اینقدر درگیر اجراها شدم که حال و حوصله هیچ چیز نداشتم. از طرفی این سیستم لعنتی ما هم بازی اش گرفت و نت قطع شد. خلاصه که اجرای چند روز آخر هم بد نبود... بدون حاشیه و کم دردسر... این اتفاق خوبیه.

اما مشکل ما با آپلود عکس ها همچنان سرجای خودش است. نمی دونم مهدی موسوی عزیز چه جوری عکس گرفته که هر چه می کنیم آپلود نمی شوند. خودش هم که دیگر در دسترس نیست.

لازمه که یک خسته نباشید اساسی بگم به همه بچه ها. جدا توی این چند روز سنگ تمام گذاشتند.

                  

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» گزارش اجرا _ 3 یکشنبه 20 اردیبهشت1388 9:43
اجرای روز سوم

از روز پنج شنبه نمایشگاهی از عکس های همین کار که توسط مهدی موسوی گرفته شده بود در لابی تالار ثامن برقرار شد

قسمتی از نمایشنامه:

ستاره: همه چیز مثل یک رویا بود شاید هم یه کابوس... یا ترکیب هر دو... شب عید بود... از در و دیوار خونه سکه و اسکناس مثل بارون سازیر بود سمت ما... اون اونجا نشسته بود... تکیه زده بود به دیوار... بی تفاوت بود و من خوشحال... می چرخیدم و می خندیدم... انگار جشن بود... خونه مال خودمون نبود اما صاحبخونه هم نداشتیم... باورت میشه؟... گفت بیا حساب کتاب کنیم که جچی بخریم و جی نخریم...غرق لذت بودیم... اما یدفعه همه چیز زیر و رو شد...طوفان شد.. همه درختها از بس کمر خم کردند کمر شکن شدند... ساختمانها خراب شدند... زندگی مردم و خودشون توی هوا به این ور و اون ور پرتاب می شدند...آدمها توی هوا بودند...آسمون سرخ شده بود...بخودم اومدم دیدم اونم همراه طوفان رفت...اصلا دست و پا نزد... توی هوا معلق بود و دور می شد... هر چی صداش کردم هر چی تقلا کردم... بی فایده بود...از خواب پریدم... خیس عرق و لبریز ترس... تعبیرش چی میشه؟

پیرزن: توی تعبیرش زندگی کردی

ستاره: زندگی

پیرزن: همین شبی که از سر گذروندی

ستاره: چرا مثل همیشه نمیگی خیره؟

پیرزن: خیره

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» گزارش اجرا - 2 چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 10:28
اجرای روز دوم

امروز میشه یه نفس راحت کشید. همه چیز آماده است. دیگه مثل دیروز دغدغه بسته شدن نور نداریم. سر ساعت های اعلام  شده شروع کردیم. خوشحالم که خستگی دیروز از تن همه بیرون رفته.

این وسط حیفم میاد از علی محسنی عزیز تشکر نکنم. زحمتهایش بر هیچ کس پوشیده نیست. 

کماکان برای آپلود عکس ها مشکل داریم

قسمتی از نمایشنامه:

بهرام: اتفاقات بزرگ همیشه از جایی شروع میشه که ذهن ما تمام میشه... بچه که بودم... جوی بزرگی جلوی کوچه ما بود... همیشه آرزو داشتم از روی اون جوی بپرم... اما هر بار که همت می کردم  می افتادم توی جوی و سرتاپام میشد غرق لجن...با این کار کفر مادر در می اومد...حس و حال عجیبی بود... خودم احساس می کردم که امروز یه روز عادی نیست... سبک بودم مثل پر... خوشحال بودم و سرمست ...نمی دونم از بابت پاداش بود یا اون اتفاق خبر نکرده؟... دلم برای ستاره می سوزه... من بهش قول داده بودم که با هم به تماشای غروب بشینیم... همه چیز رو از بالا می دیدیم... منظره زیبایی بود... درختهای مغرور ... آسفالت بی اعتنا...ملحفه های سفید که روی پشت بوم ها پهن بودند و آروم باباد می رقصیدند... هوا بوی عید می داد... سبزی های سبز و تربچه های نقلی قرمز توی دکان روبروی خانه ما... باغچه پر از گلهای کاغذی... همه دور من حلقه زده بودند و من مهمان آرام و بی دردسر آسفالت سیاه خیابان... برای ستاره اتفاق بزرگی بود... اما ساده برای من... مثل پریدن از روی یه جوی کوچک... من امروز بالاخره موفق شدم از روی اون جوی بزرگ بپرم... نگاه کن مادر... ببین ... دیگه لباسهام تمیز تمیزه ... دیگه از لجن ها خبری نیست

/ستاره مات و مبهوت وارد می شود/

ستاره: چی شده یاد مادرت افتادی؟... اون که خیلی وقته مرده

بهرام: یادم نبود

ستاره: داری کم کم بی هواس میشی

بهرام: از دلتنگیه ستاره

ستاره: دلتنگ کی؟

بهرام: تو

ستاره: من؟

بهرام: مهتاب

ستاره: مهتاب

بهرام: مادرم

ستاره: مادرت

بهرام: بگذر ستاره  

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» گزارش اجرا - 1 سه شنبه 15 اردیبهشت1388 9:11
 اجرای روز اول

روز اول اجرا بود. خوشبختانه تبلیغات خیلی خوبی در سطح شهر انجام شده که فقط حاکی از تلاش و دوندگی خود بچه های گروه بوده. از همه شان معذرت می خواهم. بخاطر کارم دور از آنها بودم و همه کارها گردن بچه ها افتاد بخصوص خانم قشقایی. کارهایی که از حیطه کاری کارگردان خارج است. اما خوشحالم که همگی برای کار خود ارزش قائلند. این نعمتی گرانبهاست.

اجرای اول راس ساعت۳۰/۷ شروع شد. نیم ساعت تاخیر بخاطر بستن نورها. آخه یکی از دوستان شیرپاک خورده ۱۰ تا نور سالن رو باز کرده بود و برای جشنواره فجر دانشجویی به تهران برده بود. زیره به کرمون بردند. بعد از برگشت هم نورها در منزل یکی از اعضای گروه ایشان خاک می خوردند. تا این نورها به دست ما رسید طول کشید. شرمنده بابت تاخیر سی دقیقه ای.

                     

استقبال توی سانس اول خوب نبود. اما سانس دوم خیلی شلوغ شد. خیلی ها تشنه بودند که بدانند داستان این نمایش چیست. امیدوارم جوابگوی کنجکاوی هاشان باشیم

نکته جالب اجراهای دیروز بازی خوب هیلدا فاضل بود. مسعود زبیدی بیچاره شیفت شب بود و روز هم درگیر تبلیغات٬ خلاصه که بی خوابی بسیار کشید. طبیعی ست که برای اجرا رمقی نداشته باشد. جالب اینجاست که بعد از اجراها هم باید به محل کارش می رفت. جدا خسته نباشید مسعود جان 


 فعلا برای آپلود عکس ها به مشکل برخوردیم. سعی می کنیم در روزهای بعد این مشکل رو برطرف کنیم. پیشنهاد سامان هم خیلی خوب بود. اطاعت امر می کنم. از فردا قسمت هایی از نمایشنامه رو هم همین جا آپ می کنیم.

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» اجرای عموم کلاغها به مترسک می خندند دوشنبه 14 اردیبهشت1388 9:6

   اجرایی دیگر از آرگوس

               

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» کولاژ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 10:24
                                                     کولاژ

حتما برای شما هم پیش اومده که بسیاری مواقع وقتی نوشته ای از کسی می خواندید که چهره اش را ندیده اید٬ مدام در ذهنتان تصویرش را مجسم می کنید و تا آنجا که جا دارد سعی می کنید تصویر ذهنی تان را متناسب با نوع نوشته هماهنگ کنید. بعضا از روی نوشته ها می توان سن و سال نویسنده... طرز فکرش ... سلایقش و.... را حدس زد. برای پست قبل کامنت های بسیاری داشتم که حدود نود درصد شان خصوصی بود. خیلی از دوستان از دیدن تصویر من در سایت خبرگزاری برنا تعجب کرده بودند. البته ....                                    

                               فوتبال نزد خوزستان است و بس

شاید برای گفتن این موضوع دیر شده باشه هر چند که گمان نمی کنم صحبت از غیرت و جوانمردی دیر یا زود بخواهد. میخوام از روز یکشنبه ۶ اردیبهشت بگم. روزی که به خوزستانی بودن خودم بالیدم. روزی که انقدر از بازی پاک فولاد لذت بردم که چشمهایم جوشید. روزی که ...

بعد از تحریرها

 آرگوسی ها دیشب به مشورت درباره وبلاگ پرداختند. تصمیماتی گرفتند که گفتنش خالی از لطف نیست. مثلا قرار بر این شده که ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» در نشستی با شبکه خبری برنا نیوز یکشنبه 6 اردیبهشت1388 16:20
 در نشست بررسي تئاتر شهرستان در خبرگزاری برنا مطرح شد                 
 
 قاسمی: در ايران بايد به نهاد تفريح بيشتر توجه شود

 
  يك نمايشنامه‌نويس آباداني گفت: من پشت دستم را داغ مي‌كنم كه ديگر در تئاتر شهر اجرا روم.
 
به گزارش خبرنگار سرويس فرهنگي‌هنري برنا، در آخرين روز برگزاري نخستين جشنواره عدالت و اميد، نشست «بررسي تئاتر شهرستان‌ها» با حضور برخي از كارگردانان شهرستاني تئاتر در سالن كنفرانس خبرگزاري برنا برگزار شد.
در اين نشست محمدرضا قاسمی نويسنده نمايش «كلاغ‌ها به مترسك مي‌خندند» به كارگرداني شبنم زيرك‌قشقايي از آبادان حضور داشت و درباره مشكلات و اوضاع تئاتر شهرستان سخن گفت.
او فارغ‌التحصيل رشته ادبيات نمايشي است. علاقه‌اش به تئاتر از كودكي و از طريق....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: تئاتر | لينک ثابت |

» پرونده ششم:محسن نامجو چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 8:24
پرونده ششم:محسن نامجو

      تو + رنج

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: پرونده ها | لينک ثابت |

» زندگی در سال صفر سه شنبه 25 فروردین1388 10:44
 زندگی در سال صفر

دختر و پسر جوانی را می شناسم که در بعدازظهر های تابستان هایی که هوا بارانی است!، عاشقانه و نرم در زیر چتر قدم می زنند و بحث های فلسفی می کنند. پسر عاشق دختر است اما خودش هم نمی داند چرا زبانش یاری اش نمی کند... وای از روزی که چتر بسته شود.

دکتری را می شناسم که منخصص زنان و زایمان است اما به همه مریض هایش می گوید که نازا هستند...

زن و شوهری را می شناسم که علی رغم اینکه از هم طلاق گرفته اند اما کماکان در یک خانه و زیر یک سقف زندگی می کنند... حیف که به درون خانه شان راهم نمی دهند

جنینی را می شناسم که در شوتینگ زباله گریه سر داده. هر روز به من سلام می کند و همیشه این سئوال را می پرسد که:آقا ببخشید شما مادرم را ندیدید؟

جوانی را می شناسم که با خون بازی می کند... خون بازی می کند

دختری را می شناسم که در تنهایی اش ناخن بر پیشانی می کشد.

مادری را می شناسم که وقتی عصبی می شود ظرف های چینی را به در و دیوار می کوبد و با خرده شیشه ها روی سینه اش نقاشی می کند

پدری را می شناسم که هر روز بجای اصلاح ریش هایش... تیغ به زیر گردن می کشد 

دختر و پسر جوانی را می شناسم که در بعدازظهر های تابستان هایی که هوا بارانی است!، عاشقانه و نرم در زیر چتر قدم می زنند و بحث های فلسفی می کنند.پسر کیفور از یک خون بازی مستانه بوسه ای بر پیشانی ناخن کشده دختر می زند و دختر در این اندیشه که چگونه نقاشی هایی را که با خرده شیشه ها روی سینه هایش کشیده از پسر مخفی کند. 

کسی از شوتینگ فریاد زد: ببخشید شما مادرم را ندیدید؟... دختر صورتش را پوشاند

به دکتر گفت ویزیت خریت من چقدر میشه؟

 سالها بعد کسی دیگری اینگونه نوشت: زن و شوهری را می شناسم که علی رغم اینکه از هم طلاق گرفته اند اما کماکان در یک خانه و زیر یک سقف زندگی می کنند... حیف که به درون خانه شان راهم نمی دهند

در سال صفر این اتفاقات بسیارند

(قسمتی از مقدمه نمایشنامه زندگی در سال صفر نوشته همین قلم)

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: ادبیات و داستان | لينک ثابت |

» پرونده پنجم:شکار روباه دوشنبه 17 فروردین1388 9:32
پرونده پنجم: شکار روباه

نگاهی به نمایش شکار روباه

      


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: تئاتر | لينک ثابت |

» اولین پست سال 88 شنبه 15 فروردین1388 10:1
 مدل ۸۸                                                                 /برای محمد غدیرزاده به پاس سعه صدرش/

حالم از این موضوع انشا بهم می خورد که: تعطیلات را چگونه گذراندید؟

درگیری های ذهنی تمامی ندارند. مثل باران می بارند و چون سیل سرازیر می شوند. پیش تولید کار جدید گروه یعنی زندگی در سال صفر هنوز ادامه دارد. همچنان مشغول بالا و پایین کردن شرایط هستم از طرفی باید جلوی هرز رفتن وقت را بگیرم و ذهنم را بر روی بازنویسی متن چندمین حکایت از بازماندگار این دیار نوشته فرهاد ارشاد و محمد غدیرزاده عزیزم متمرکز کنم. باید جواب اطمینانش را  شایسته بدهم. مگر این سرماخوردگی لعنتی می گذارد؟ حسابی بهمم ریخته. به اینها اضافه کنید که ناگهان تلفن زنگ لعنتی اش را ضرب بگیرد و تو از آن طرف خط خبر تصادف شدید عمویت را بشنوی. دنیا برای لحظاتی جلوی چشمانت تیره و تار می شود. بیست و پنج روز در کما. استرس و دلشوره با ذهن آدمی چه می کند؟ خدا را شکر حالش بهتر است اما هنوز قدرت تکلم ندارد. در این گیر و ویری برنامه ریزی کردن برای ماه آینده و آماده شدن برای یک سری اتفاقات که قرار است بیفتد هم ادامه دارد. به قول بهرام بیضایی:« این خط را بگیر و بیا»

چقدر کار دارم. با این اوصاف چگونه می شود این ذهن هرزه گرد را مهار کرد و بر روی موضوعی خاص تمرکز داد؟

درست سر به زنگاه هم مخابرات بازی اش می گیرد و موبایل لعنتی قطع می شود. خدا پدر مادر ایرانسل را بیامرزد حتی اگر آنتن دهی اش اعصابت را داغون کند. کامنت ها را که چک می کنم بیشتر بهم می ریزم. کامنت  استاد نعمتی حالم را خراب کرد. به قصد درد دل کردن با من تماس می گیرد اما درست با همان خطی که قطع بود ( البته حالا وصل شده) یادم باشد که در اولین فرصت با او تماس بگیرم تا صدای نازنین و گرمش را بشنوم.

مطلب فرج برنا هم کلی عصبی ام کرد. فهمیدم که او دو روز در آبادان بوده اما ما را خبر نکرده. قابل توجه اینکه فرج خان شماره ایرانسل من را داشت. شاکی ام از دستش.

شماره جدید آدم برفی ها آپ شده بود... مطلب من هم بود اما با تغییرات بسیار...چک کردم دیدم مطلب دستکاری شده... این هم یک دلیل دیگر برای عصبانیت... تحریمشان می کنم... شاید دیگر برایشان ننویسم.

بعد از تحریر: و همچنان بیزارم از این موضوع انشا که: تعطیلات را چگونه گذراندید؟

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» به مناسبت سال جدید سه شنبه 27 اسفند1387 14:24
مدار صفر درجه یا سال نو مبارک

صفحه تقویم میگه که این اخرین پست در سال ۱۳۸۷ است. نمی دانم که این خوبه یا بد... به پشت سر که نگاه می کنم دیگر سرم گیج نمی رود. از بدی های سالهای قبل خبری نبود. نه اینکه سال پرباری بود نه اما بد هم نبود... تا سال ۸۸ چگونه باشد. سالی که قرار است دست کم یک اتفاق مهم و بزرگ برایم بیفتد.  

همیشه از تبریک گفتن به مناسبت سال نو بیزار بودم و هستم. حس غریبی دارد. انتهای سال بیشتر به یک تئاتر ابزورد می ماند.زمین یک دور کامل در مدارش می چرخد و به نقطه ابتدایی می رسد. یعنی همان سیکلی که در کارهای ابزورد طی می شود. امابی هیچ لذتی برای کشف رازی و بی هیچ گره گشایی. در عوض گره ای به گره قبلی اضافه می شود. بدی ما تئاتری ها این است که همه چیز را با متر و معیار تئاتر می سنجیم.

از پیری خوشم نمی آید. طاقتش را ندارم اما سادگی بهار به این است که با حضورش بی هیچ بهانه ای یک سال پیرتر می شویم.

حاشیه نروم... سال خوبی را برایتان آرزومندم. سالی پر از موفقیت...پر از اتفاقات خوب و خوش... بهار جاودانه باد

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» برای بهروز غریب پور شنبه 24 اسفند1387 8:53
  به بهانه اپرای عاشورا                          

  

۱-  شاید این جمله کلیشه ای باشد اما حقیقت است که همیشه راه هایی برای فرار از خط کشی ها و خط قرمزها وجود دارد. راه هایی که چنان...

 

 

 ۲- بهروز غریب پور بر خلاف نام خانوادگی اش اصلا چهره غریبی در تئاتر این مرز و بوم نیست. بلکه یکی از کارگردانان...

 

 

۳-  و اما گروه آران…

 

 

۴- مطمئنا روزی در سال هزار چهارصد و اندی شمسی...

 

 متن کامل را ادامه مطلب و یا در سایت آدم برفی ها بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: تئاتر | لينک ثابت |

» گروه آرگوس در جشنواره عدالت و امید یکشنبه 18 اسفند1387 16:20
 کلاغها به مترسک می خندند

همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که خودمان هم نفهمیدیم چی شد... خبر اینگونه اعلام شد که تئاتر «کلاغها به مترسک می خندند» از گروه آگوس...   

                                                                                         

          کدام عدالت و امید؟

اسم این جشنواره از همان ابتدا شیک و دهان پرکن بود. جشنواره عدالت و امید. دوباره این نام را با خود زمزمه کنید. نامی انتخاب شده که از بخت بد در هیچ جشنواره ای در ایران رعایت نمی شود. اصلا کسی هست که...

     کلاغها به مترسک می خندند

 متاسفانه طبق برنامه اعلام شده کار ما باید روز اول به روی صحنه می رفت. این شد که کار ها سریع و پرشتاب انجام شد. حمل و نقل دکور ...هزینه رفت و آمد بچه های گروه ... تهیه کردن پول که این یکی فیل را از پا می اندازد و ...                                  

     ای کاش باد به گوش  دوستان

                   می رساند

اعتراف می کنم که بسیار دوست داشتم همه دوستانم را به این اجرا دعوت کنم. فارغ از اینکه...

                    جوایز                     

هر و هرگونه بود...اولین دوره این جشنواره هم خاتمه یافت. گروه آرگوس هم از جوایز بی نصیب نماند..

 

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید                                               

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» به بهانه تولد یک سالگی وبلاگ شنبه 3 اسفند1387 9:45
 

                                                                بعد از یک سال

نه صفحه تقویم و نه روزها و ماه ها که فقط ثانیه گرد عجول صفحه ساعت به من فهماند که یک سال گذشت. نمی خواهم مثل خیلی ها شعار بیخود بدهم که:« چه زود گذشت» یا جملاتی امثال این را ردیف کنم. این یک سال پر بود از حادثه... از فراز و فرود... اما حقیقت این است که چه زود گذشته باشد و چه دیر... یکسال از آغاز کار این وبلاگ سپری شد.

     

                                                                   آرگوس

همه چیز ساده شروع شد. به قول فروغ فرخزاد:« همیشه قبل از اینکه فکر کنیم اتفاق می افتد»سال ۸۲ با چند تن از دوستان در دانشگاه در حال بحث بودیم. حین بحث متوجه شدیم که...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» روزی که آن اتفاق افتاد جمعه 25 بهمن1387 9:30
 جمعه حرف تازه ای نداشت

 

او : بالاخره که چی؟... یک هفته است که هی می نویسی و خط می زنی و هی کور می کنی و از نو می نویسی

من: تقصیر من نیست... وقتی می خوای از موضوعی که اصلا مهم نیست حرف بزنی اینجوری میشه  دیگه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» مرگ بازی منتشر شد پنجشنبه 10 بهمن1387 9:28
مرگ بازی منشر شد

اگرخاطرتون باشه مدتی قبل تکه هایی از نمایشنامه مرگ بازی رو آپ کردم... خیلی از دوستان خواهان خواندن متن کامل این نمایشنامه بودند و من آن زمان شرمنده ایشان شدم. اما حالا به همت دوست عزیزم... محسن عظیمی... نمایشنامه مرگ بازی در شماره این ماه سایت اثر منتشر شد. فکر کنم و باز هم فکر کنم اگه سربزنید و بخونید ضرر نکنید... اگر لذت بردید که گوارای وجودتان و اگر نه بر من ببخشایید

فقط می ماند تشکر دوباره از محسن خان عظیمی... برای همه چیز و دیگر هیچ اش 

مرد ـ ما آدمهابیشتر از اینکه توی بطن زندگی باشیم ... توی حاشیه ایم ... تو اصل باش... اصل اصل... بی تـقلب ... کـتاب رو فراموش نکـن ... دوای هر دردیه...اما خـودش هـم یـه درد بزرگـه ... با تمـام این حـرفـها ... اگـه روزی و روزگاری بهت توهین شد ... تحقیر شدی و دستت از همه جا کوتاه بود.../ آرام/ خودکشی تنها راهه ... نه نترس ... نه به من توهـین شده نه تحقـیـر/ بغض/ اما دسـتم از همه جا کـوتاه سـت/ سعی می کند برخود مسلط باشد/...نمی دونم چـرا امشب اینقـدر هـذیون میگـم ... نه عـزیزم ... نترس... من عـرضه خودکشی هم ندارم ... هوای مادرت رو داشته باش ... چتر بالای سرش باش ... بی منت.

متن کامل را اینجا بخوانید

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: نمایشنامه ها | لينک ثابت |

» به بهانه نمایش مانیفست چو محمد رحمانیان شنبه 5 بهمن1387 10:16

پرواز مگس های آفریقای

   
         
دو حرف دارم جدا جدا… 

اول اینکه:

بزرگترین و مهمترین ایرادی که از نویسندگان ادبیات دراماتیک ما ( اعم از فیلمنامه نویس و نمایشنامه نویس) می گیرند این است که....

و حرف دوم:

اما حرفهایی هست که نمی توانم نزنم. حرفهایی که چون بغض گلوی من و هم نسلانم را گرفته. ترسم از آن است که روزی این درد خفته دق مرگمان کند...

متن کامل را در ادامه مطلب و یا در سایت آدم برفی ها بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: تئاتر | لينک ثابت |

» نمایشنامه2: بازخوانی یک پرونده: خاموشی خورشید شنبه 28 دی1387 9:10
نمایشنامه

                        باز خوانی یک پرونده: خاموشی خورشید

   

وقایع نگارــ بعضی وقتها اتفاق هـایی تـوی زنـدگی می افـته که فـراتـراز یک اتـفـاق اند... اتفاقی که  اثراتش را تا سالهای سال... و یا شاید تا پایان عمر... بشه حـس کرد...بخـصوص برای من... برای منی که کارم شده سرک کـشیدن به اتفاقات بزرگ زنـدگی مردم... کار دلچـسبی نیست... آسان هم نیست... آن هم بـرای چون منی که زندگیم پر از دردها و غـصه های جـورواجـور و کوچک و بزرگه... بـرای منی که چهارچشمی مراقـب هستم و سوراخ و سنبه های زندگیمُ می بندم تا مباد که حرفهای درگوشی من با خـودم به جایی درز کنه و کسی خبردار بشه... یک اتفـاق همیشه یک اتـفاق نیست...

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: نمایشنامه ها | لينک ثابت |

» بیوگرافی5 - ژان ژنه چهارشنبه 11 دی1387 1:42
مطرودین همیشگی

 می دونم می دونم.متوجه هستم که فضای وبلاگ تلخ و سیاه شده و باید عوضش کنم. می دونم که کوهیار عزیز کاملا حق داره اگه اون کامنت رو بزاره.باور کنید اگه این مبحث طولانی شد فقط بخاطر اینکه می خواستم نظر دوستان رو بفهمم. ممنون از کامنت های بی پرده شما دوستان و تشکر از همه کسانی که نگران حال من شدند. باید بگم که من خوب خوبم ... حالا حالاها هم قصد زندگی دارم و نمی خواهم بمیرم یا خودکشی کنم. طرح این موضوع فقط یک دغدغه قدیمی بود

 از طرفی نمی دونم اگه نجمه سجادی نبود که جلوی حاشیه رفتن های مرا بگیرد چه میشد؟ اوست که مدام دلسوزانه به من گوشزد می کند: «داری از تئاتر دور میشی.» یا « دیگه از تئاتر خبری نیست» من بدون تئاتر؟ محاله. پس بخاطر اینکه حرف این دو عزیز را گوش کرده باشم و کاری را که از مدتها قبل شروع کرده بودم دوباره از سر بگیرم ( بیوگرافی نمایشنامه نویسان بزرگ که خاطرتان هست)... این پست را می گذارم. بیوگرافی ژان ژنه کبیر

بیوگرافی را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: بیوگرافی | لينک ثابت |

» مرگ در سطر آخر پنجشنبه 5 دی1387 1:8
 مرگ در سطر آخر

وقتی وضع بهم ریخته کمدم را دیدم خودم از رو رفتم . به غیرتمان برخورد و مشغول تمیز کردن و مرتب کردن کتابها و دیگر لوازم شدم. اما چشمتان روز بد نبینه این تمیز کاری ساعتها طول کشید. دلیل این تاخیر هم فقط این بود که نوشته هایی را یافتم که خودم هم باور نمی کردم دیگر دستم بهشان برسد یادداشتهایی که هر کدام حس نوستالوژی مرا تلنگر زدند. بین این کاغذها داستانی را پیدا کردم که دیدم با بحث این روزهای وبلاگمان بی ارتباط نیست. خلاصه که تصمیم گرفتم نا پرهیزی کنم و این داستان را در این پست قرار دهم. داستانی که در ادامه مطلب می خوانید ( البته اگر بخوانید) را در زمان دانشجویی به عنوان پروژه درس داستان نویسی ۲ ارائه کردم. یادش بخیر استاد ابروان این کار را خیلی دوست داشت. این را بارها و بارها بی بهانه و با بهانه به من گفته بود... پس تقدیم به آن استاد عزیز

و البته

برای :

فرج برنا به پاس بازگشت دوباره اش

و هومن نیک فرد به پاس مهربانی و معرفت بی مثالش

 داستان را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: ادبیات و داستان | لينک ثابت |

» پیوست ندارد یکشنبه 1 دی1387 1:10
این نامه پیوست ندارد

اول

اصلا دلم نمی آید اما بالاخره مجبورم از این پرونده هم بگذرم... از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد که بسیار دوست داشتم دوستان تعریف و تمجید را کنار می گذاشتند و برای یک بار هم که شده از مرز محافظه کاری می گذشتند و صادقانه و بی پرده نظرشان را درباره خودکشی عنوان می کردند تا زمینه ساز یک تعامل نظر زیبا و کارساز باشند اما...

دوم

مدتی هست که از دوست نازنین و برادر بزرگوارم فرج خان خبری نیست. قسمت نظرات وبلاگش را هم بسته... دلم بسیار شور او را می زند... کسی از او خبر ندارد؟ ای کاش به فرج عزیزم می گفتید که تو  نه اسیر هستی برادر و نه ما صیاد. اتفاقا باید جای این دو را عوض کنی... ما اسیر دوستی پاک تو شدیم ما را صیاد هنرور با محبتت اسیر کرد... خلاصه که بد جور دلتنگتم... رخ بنما که باغ و گلستانم آرزوست... رخ بنما که خبر های خوبی برات دارم

سوم

اصلا دلم نمی آید اما بالاخره مجبورم از این پرونده هم بگذرم... از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد که بسیار دوست داشتم دوستان تعریف و تمجید را کنار می گذاشتند و برای یک بار هم که شده از مرز محافظه کاری می گذشتند و صادقانه و بی پرده نظرشان را درباره خودکشی عنوان می کردند تا زمینه ساز یک تعامل نظر زیبا و کارساز باشند اما... حیف که چنین نشد. بیایید با استناد به این ضرب المثل  که می گوید ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است دوباره شروع کنیم. نظراتتان را بی پرده و صادقانه درباره خودکشی عنوان کنید... آیا تا به حال به فکر این کار افتادید؟ اگر جواب مثبت است دلیلش چه بوده؟... اصلا نگاهتان به افرادی که دست به این کار زدند چگونه است؟ 

بعد از تحریر: از گذاشتن کامنت خصوصی درباره این موضوع جدا خودداری کنید( چقدر رسمی شد!)

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» پرونده4: مرگ های خود خواسته چهارشنبه 13 آذر1387 8:10
پرونده چهارم: مرگ های خود خواسته                       « برای محمد علی خبیر و لطف بیکرانش »   

تسویه حساب با زندگی                                      

                      

پرونده را در ادامه مطلب بخوانید 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: پرونده ها | لينک ثابت |

» یادداشتی بر مرگ بازی دوشنبه 11 آذر1387 7:1
یاداشتی از محسن عظیمی درباره نمایشنامه "مرگ بازی"

همیشه گفتم باز هم می گویم که عاشق این هستم که کسی  کارهایم را نقد کند. البته نقد فنی و نه مغرضانه. دوستانی که مرا می شناسند این نکته را خوب می دانند. در راستای همین تلاش برای بهتر بودن... نمایشنامه مرگ بازی را در اختیار محسن عظیمی عزیزم که خود دست توانایی در نوشتن دارد... قرار دادم. او  نمایشنامه را خواند و متن زیر را برایم ارسال کرد. هرچند که گویا محسن جان نقد ننوشته و بجای آن یک نوشته دلی قلمین کرده... نوشته ای که وقتی خواندمش بی اختیار اشک در چشمانم حلقه بست. یاد روزهای سختی افتادم که در آن برحه زمانی بر من گذشت. محسن جان ممنون بخاطر لطف بسیارت... تشکر بی پایان برای احساس پاکت... و عذر می خواهم اگر اشک تو را جاری ساختم... معذرت می خواهم اگر تو را به یاد زندگی گذشته انداختم. اکنون با توان بیشتر سعی در رسیدن به درک لحظه های ناب و تکرار نشدنی زندگی دارم... خلاصه که زبان قاصر است دربرابر لطف بیکرانت. به قول خودت... همین و دیگر هیچ

                                                                                                                محمدرضا قاسمی


"مرگ‌بازی زاییده‌ی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ، در فضایی آکنده از کابوسی که زاده و پرداخته‌ ذهنی‌ست که اندیشه‌ی مرگ در برش گرفته، آنچنان که تنها چیزی که این ذهن تب‌دار را اندکی به آرامش فرا‌ می‌خواند عشق است، عشقی در هیات رویایی که در برزخ هست و نیست شناور است و در این فضای کابوس‌وار، واقعیت چیزی نیست جز حقیقتی تلخ و گزنده که انگار جرم سنگینی‌ست برای انسان که سایه‌ی مرگ بر گستره‌ی زندگی‌اش سنگینی می‌کند و بزرگترین راه گریز از مرگ برای او عشق است، عشقی که خود تنها با مرگ معنا می‌یابد.

نوشتن درباره‌ی مر‌گ‌بازی از منی که یک دهه بی‌رویا زندگی‌ام سرشار از عشقی بود که هر ساله روز تولدم به استقبال مرگ می‌رفتم و هر بار نا امید از یک خودکشی کهنه به تنها پناه ذهن خط‌خطی‌ام رویا باز‌ می‌گشتم، سخت است و انگار با خوانش مرگ‌بازی دوباره رویا در برابر دیدگان خسته‌ام زنده شد، حالا من انگار سخت به زندگی چسبیده‌ام و رویا را سالهاست داده‌ام به دست باد تا با خود ببرد و باد هم او را برده با خود...
یک دهه بی‌رویا و با رویا در برزخ مرگ و زندگی نفس کشیدن من، همان دردی‌ست که مرگ‌بازی از آن می‌گوید، در فضایی کابوس‌وار، کافکا‌گونه و تبدار، باورش سخت است اما همین حرفهای صادق هدایت نه بگذار صدایش کنم هادی صداقت، همان شاعرانه‌های پناهی، و کلماتی که قلم حقیقت‌گوی تو فاش ساخته را من یک دهه شاید هر لحظه پا به پای ثانیه‌ها، گیج و گنگ و سرگشته میان عقربه‌های ساعت چوبی خانه‌مان تکرار کرده‌ام در ذهنم که حالا انگار خودش را با زندگی گول زده و مثلاً زنده است.

حالا رفیق، چه بگویم، از شخصیت‌پردازی و گره و گره‌افکنی گفتن کار من نیست، کار منی که خود چنین دردی دارم و سخت دچارم به این درد، تنها شاید، باید بر قلمت بوسه بزنم و خاک پایت را ببویم و هر وقت از این گول‌زدن‌های همیشگی با نام زندگی، خسته شدم، مرگ‌بازی را دوباره و دوباره بخوانم و به امید آخرین سیگاری که روی لبانم خاکستر می‌شود دوباره بنویسم:

مرگ‌بازی زاییده‌ی سه کلمه است؛ زندگی، عشق و مرگ در فضایی...

مرا ببخش
انگار خیلی احساسی شدم
با تمام وجود مرگ بازی را خواندم و می خوانم
ممنونم از تو به خاطر این متن که خود زندگی ست

رفیق
مرا ببخش که شاید
انچه می خواستی را نتوانستم بنویسم
می دانی
قلمم به گریه افتاد و کمی اشک آلوده نوشتم
نمی توانم درباره متنی که انگار خودم
یک دهه بی رویا بازیگرش بوده ام
بنویسم
می دانی رفیق...
مرگ بازی یک دهه بی رویایی مرا به تصویر کشیده
به هر حال برایش هر نامی خواستی انتخاب کن
و بخوان
و بعد به باد بسپارش

فقط
به قول شاعر:

مچاله اش نکن
در این شعر
گنجشگی تخم گذاشته

                                                                                                            محسن عظیمی


پی نوشت من:

۱- به همه دوستان پیشنهاد می کنم به وبلاگ محسن عظیمی نازنین سری بزنند. حتما لذت خواهید برد. آدرس ایشان در قسمت پیوندها موجود است.

۲-باز هم ممنون محسن جان ... غیر از این چیزی برای گفتن ندارم جز سکوت

۳-از محمد علی خبیر نازنین هم ممنونم که  پست آخر وبلاگش را به من حقیر و گروه آرگوس تقدیم کرد... چه دوستان نازنینی دارم من ... امیدوارم لایق این محبت ها باشم

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: نمایشنامه ها | لينک ثابت |

» پاره هایی از نمایشنامه "مرگ بازی" دوشنبه 4 آذر1387 7:42
مرگ بازی

قبل از تحریر: بعد از چند وقت غیبت بالاخره رسیدم به پست جدید. قدیمی ها میگن"آش و کشک خاله اته......(و قص الی هذا) حالا شاکی بودن از داوری ها هم همینه. ممنون از تمام دوستانی که در این مدت به من دلداری دادند.خدمت شما عزیزان عارضم که باور کنید موضوع بازبینی فردای همان روز برای من تمام شد. دیگه اصلا بهش فکر نمی کنم.به تنها چیزی که می اندیشم این است که با همان شوق و لذت اولیه دوباره دست دل را قوت زانو کنم و برخیزم...پس یا علی

   

به شیوه محسن عظیمی عزیزم از این به بعد هرازگاهی تکه هایی از نمایشنامه هایم را در وبلاگ قرار می دهم تا شما هم بخوانید و نظر دهید... باشد که مورد پسند دوستان قرار گیرد و شرمنده محبت شان نشوم. برای شروع از نمایشنامه مرگ بازی شروع می کنم.  این نمایشنامه را حدودا سال۸۳ نوشتم و اجرا کردم.خدا را شکر کار موفقی بود. این نمایش در جشنواره دانشجویی فجر همان سال عنوان بهترین نمایشنامه را نصیب من کرد. از طرفی پروژه عملی پایان نامه من هم بود... امان از این تعلق خاطرها

 تکه هایی از نمایشنامه " مرگ بازی" را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: نمایشنامه ها | لينک ثابت |

» احوالات جشنواره بیستم یکشنبه 26 آبان1387 7:42
                                                         این داوری های سیاه

قدیمی ها می گفتند از هر چی بدت بیاد سرت میاد. حالا شد حدیث ما و این بازبینی جشنواره تئاتر استانی... تا جمعه شب به من اطلاع دادند که کار ما هم تایید شده... و این خبر زمانی برای ما مسجل شد که ساعت هشت صبح دیروز از اداره ارشاد اسلامی ماهشهر با من تماس گرفتند و بخاطر این موفقیت تبریک گفتند. ما هم با روی گشاده از دوستان تشکر کردیم اما درست چند ساعت بعد یعنی ساعت یازده باز هم از همان اداره مذکور تماس گرفتن و اعلام کردند که کار تایید نشده. حکایت یک بوم و دو هوا بود. چرا که آنهایی که به من خبر تایید کار را دادند همه از افراد مورد اطمینان من هستند اما... سئوال اینجاست که طی این سه ساعت یعنی هشت صبح تا یازده چه اتفاقاتی افتاد؟... چرا آرای داوران دستخوش تغییر و تحول شد؟ چرا نعمت لاریان(به عنوان یکی از بازبین ها) قبل از اعلام آرا به شیراز رفت؟ چرا از اهواز پنج کار تایید شد؟ این یک آمار بی سابقه است. درد دل بسیار است و گوش مفت کم. پس سخن کوتاه می کنم. کار ما تایید نشد.

                                                                 اعتراض

در پی این داوری های تاریک و سیاه... دوستان همچنان در حال اعتراض هستند حتی گویا قرار بر این شده که وکیل بگیرند تا بلکه از خود و کارشان دفاع کنند. خلاصه که طوماری در حال نوشتن است. از ما خواستند که زیر این طومار را به عنوان معترض امضا کنیم. من از تمام این دوستان معترض معذرت می خوام و همین جا اعلام می کنم که با این کارها هیچ چیز درست که نمی شود هیچ... بدتر هم می شود. این راهش نیست. منکر این نمی شوم که باید روزی بصورت جدی با این معضل مقابله کرد اما نه از این طریق. می دانم که ممکن است متهم به محافظه کاری شوم  اما اصلا اینطور نیست. خیلی عصبی هستم پس طبیعی ست که آشفته بنویسم. درست هر سال به این داوری ها و بازبینی ها که می رسیم... اوضاع همین می شود که هست. راه چاره جای دیگری ست.

                                                                 عرق شرم

گفتنی درباره جشنواره استانی بسیار است. اصلا دلم نمی خواد دربارش حرف بزنم و بگویم که با یک تلفن و یک تماس همه چیز زیر و رو شد. اصلا نمی خواهم بگویم که.......... بگذریم. می خواهم از گروه خودم بگم... از گروه نازنینی که همیشه و همه جا پشت و پناه من بودند... می دانم که با این اتفاقات همه شان دلگیرند و آزرده خاطر اما به همه شان می گویم که فدای تار مویتان... ما برنده هستیم فقط می خوام دست تک تکشان را بفشارم و تشکر کنم. از یحیی باوی که انرژی بسیاری برای این کار گذاشت. این را همه گروه می دانند. از حسام عزیزم که مستقیم از سرکار به محل تمرین می آمد... می دانم که خسته بود اما حضورش و شوخی های همیشگی اش دلگرمی گروه بود. از زهره حسنی که مسافت بسیاری را می پیمود تا به تمرین برسد و گاه شبها دیر وقت به خانه بازمی گشت از همسرش مهرداد اختیاری و حوریا کوچولو که در این مدت او را کمتر می دیدند معذرت می خوام. مقصر من بودم. از همه و همه از حسین کارگر برای اماده کردن نور در کوتاه ترین زمان از علی باوی برای آماده کردن موسیقی ها از مهدی موسوی برای عکس های زیبایی که از کار گرفت. از محمد منتظری و شبنم قشقایی و عبدالرضا سواعدی برای ضبط صداها.از داوود معاوی عزیز که وقتی خبر را فهمید تا مرز گریه رفت. خلاصه که اینها گنج های من هستند. دُرهای نایاب. از همه تان سپاسگزارم و ممنون  

بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. درسته که کار تایید نشد اما به گمانم هنوز مادرانمان ما را دوست می دارند

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» یک خبر شیرین چهارشنبه 22 آبان1387 9:33
شیرین تر از عسل

گوشی تلفن را برداشتم. شماره اش را گرفتم. در دل نام هر چه امام و امام زاده بلد بودم گفتم. چند روزی بود که تماسی با او نداشتم... دلشوره عذابم می داد. آخرین بار که موفق شدم باهاش حرف بزنم در بخش سی سی یو بستری بود.صدایش بریده بریده بود. صدایی که حکایت از درد داشت.خدایا این قلب نباید حالا حالاها از کار بایستد. حسی می گفت که نکنه هنوز در بیمارستان باشد...صدای بوق تلفن استرسم را صد چندان می کرد... یعنی جواب تلفن را می دهد؟... در همین افکار غرق بودم که صدایش را شنیدم... قبراق و سرحال... آنقدر که شک کردم خودش باشد اما خودش بود... نفس راحتی کشیدم. خیلی سریع استرس جای خودش را به شعف داد. از اون حس ها که اگر در بازی بازیگری دربیاد حتما ایشان برتر از دنیرو و آل پاچینو و دیگر غول های بازیگریست... این حس زمانی چند برابر شد که گفت :"الان پشت میز کارم هستم" خدایا از این بهتر نمی شود. دیگر این صدا بریده بریده نبود. همانگونه بود که همیشه بود. همان صدای همیشگی خودش. خلاصه که درد دل ها باز شد طبق معمول از تئاتر حرف زدیم و از بازبینی ها و.... آرش ساربان کنارش بود. حتما به رسم ادب آمده بود تا او را ببیند. خلاصه که باید در برابر این لطف پروردگار سر به سجده نهاد و با کمال مسرت گفت:

" محمد غدیرزاده در سلامتی کامل به سر می برد" و انشالله که همیشه چنین باشد

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» در محضر استاد شنبه 18 آبان1387 9:37
                                                                  درمحضر استاد                                        

کی فکرش رو می کرد اینجوری بشه؟... کی فکرش رو می کرد که یک کامنت ساده باعث و بانی این حرکت بشه؟...اما شد. استاد نعمت نعمتی از اساتید و پیشکسوتهای تئاتر و سینمای استان هستند که متاسفانه بدلیل بی مهری هایی که به ایشان روا شده چند سالی هست که کار نمی کند و فقط به تدریس فن بیان مشغولند... اهل آبادان است و ساکن اهواز و آشنا به کوچه باغ های دل... از اون آدم های تو دل برو که منزلتش را فقط آب می داند و خدا

قضیه از اینجا شروع شد که طی یک وبگردی به وبلاگ ایشان رسیدم و کامنتی گذاشتم مبنی بر این که حتما به وبلاگ من سربزند. البته بدون شناخت کافی ...خلاصه که این کامنت شروع یک رابطه شد... تا چند روز پیش از ایشان دعوت بعمل آوردم که برای اجرای بازبینی ما  قدم رنجه کند و تشریف بیاورد.اعتراف می کنم که اصلا گمان نمی کردم که استاد قبول زحمت کند چرا که خوب می دانستم هنوز یک هفته از فوت مادرشان می گذرد و استاد سیاه پوش این داغ  ... اما وقتی تماس گرفت و صدای مخملی ایشان را شنیدم کلی جا خوردم. خیلی از اساتید ادعای پرورش و رابطه با جوانها را دارند اما در عمل  چنین نمی کنند... استاد نعمتی اما مرد عمل بود و هست ... خلاصه که استاد به همراه همسرگرامی شان آمد و شب ما را نور باران کرد... شبی که هیچ گاه فراموشش نمی کنم... پر از تلمذ... پر خاطره و بحث های شیرین ... بازبینی بخاطر بی برنامگی آقایان ساعت ۲ بامداد به اتمام رسید طبعا استاد خسته بود... رانندگی از اهواز تا ماهشهر را به معطل شدن ایشان اضافه کنید تا مقدار خستگی بدست آید... اما تازه این شروع کار من و استاد بود... شب در خانه همه خواب بودند و ما تازه نشسته بودیم و به نقد و بررسی کار. خدا را شاکرم که استاد از کار راضی بود این برای من دنیایی ارزش داشت. جه دردسر که تا ساعت ۵صبح از هر دری حرف زدیم از تئاتر... سینما... اینترنت... شوکا بهاری... فرج برنا... سیاوش... محسن عظیمی عزیز و هیچ نشانی از خواب نبود... جای یک نفر اما خالی بود... دوست مشترک هر دو ما... محمد غدیرزاده

                                                           شما هم با من دعا کنید

 درست یک روز قبل از بازبینی ها و آمدن استاد نعمتی... تلاش برای یافتن غدیرزاده شروع شد... ایشان مسئول واحد نمایش حوزه هنری استان هستند و از دلسوختگان تئاتر... هر چه کردیم تلفن ایشان جواب نمی داد... کامنت گذاشتیم اما باز هم جواب نگرفتیم. تا اینکه روز پنج شنبه در عین ناامیدی با گوشی ایشان تماس گرفتم ... صدایی خسته آن طرف خط جوابگوی من شد... صدا بریده بریده و آرام بود... وقتی خودم را معرفی کردم صدا کمی با نشاط تر شد اما می شد فهمید که محمد غدیرزاده درد بسیار می کشد... گفت که در سی سی یو است و از آنجا هم صحبت من شده... لرزشی شدید دلم را تکان داد... خدایا خودت رحم کن... جالب اینجا بود که جناب غدیرزاده در سی سی یو هم به دنبال اخبار بازبینی جشنواره بود... زیاد نمی توانست حرف بزند و من هم باید سخن کوتاه می کردم از بابت نیامدن عذر خواست و برایم دعا کرد... خدایا دست خودت سپردیمش... نگه دارش باش... استان ما حالا حالا ها به امثال غدیرزاده محتاج است... شما هم با من دست به دعا بردارید و برای سلامتی ایشان دعا کنید... که در این برهه زمانی این بزرگ ترین آرزوی من است

 

بعد از تحریر:خدا را شکر اجرای بازبینی خوب بود... تا نظر داوران چه باشد... از حالا دست به سینه منتظر اعلام آرا می مانیم

آدرس وبلاگ استاد نعمتی

آدرس وبلاگ محمد غدیرزاده


بعد از نوشتن این پست.کامنتی از استاد نعمتی برایم واصل شد که ترجیح دادم اینجا بگذارمش. 

سلام محمد رضای گل
راستش اومدم ازت تشکر کنم بخاطر اون همه مهری که نثارم کردی و یادی کنم از شب خاطره انگیزی که هیچ گاه از یاد نخواهم برد و بگم که به خواسته ت عمل کردم. به روزم با بخش ششم فن بیان. برام غیر مترقبه بود این پست جدیدت. هم خوشحال شدم از اینکه چنین دل زلالی داری, هم چشمام پر اشک شد که هنوز هم خیسه و صفحه کلید رو تار می بینم . اشک حائلی شده بین من و صفحه کلید و جان خودت دارم عرق شرم می ریزم که خودم رو لایق این همه لطف و محبت نمی بینم. هر کی ندونه تو می دونی که این حرفا تعارف تیست و شفاف گفتم.کاش 10 نفر تئاتری بی ادعا مثل تو داشتیم توی خوزستان. بی شک گلستانی رو شاهد بودیم و عرصه ی تئاتر جولانگه هر کسی نمی شد. فدای دل پر مهرت بشم عزیزم.

نعمت نعمتی    شنبه ۱۸ آبان  ساعت ۱۸:۴۹

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» شمارش معکوس تا بازبینی استانی سه شنبه 14 آبان1387 9:20
     کمی اندر باب خودمان 

مدتی بود که کمتر به اخبار گروه پرداختیم. دلایلش هم شخصی و گروهی بود. خیلی از دوستان دلیل این عدم اطلاع رسانی را پرسیدند. متاسفانه باید بگم که از جواب دادن معذورم. اما خدا را شکر مشکلات حل شد ... پس در خدمتیم          

                                                      شمارش معکوس

این موقع از سال که میشه تکاپوی عجیبی بین بچه های تئاتری استان می افته. دلیلش هم کاملا مشخصه. زمان بازبینی های جشنواره تئاتر استانی رسیده. هر کس به نوعی در تلاش است تا بتواند در این جنگ گلادیاتوری پیروز شود. اینکه چرا میگم گلادیاتوری رو بعدا مفصل درباره اش خواهم نوشت. (هر چند دوستانی که دستی بر آتش دارند خوب منظور مرا می فهمند) در هر صورت... رقابتی که متاسفانه بیشتر جنبه خودنمایی دارد تا نفس تئاتر.

گروه آرگوس هم امسال متقاضی شرکت در جشنواره تئاتر استانی است. همان کاری که اجرای عموم هم گذاشتیم یعنی پرونوگرافی یک عنکبوت.(یادتان هست) اما عده ای آدم بی سواد فقط کلمه پورنو را گرفتن و اسم کامل را بی خیال شدند. این چنین شد که ما نام کار را به حرفه:قاتل تغییر دادیم.  

اما تغییرات فقط مختص اسم کار نیست. این بار فضا کاملا ایرانی شده. نوع روایت هم تا حدود زیادی دستخوش تغییرات شده.بازیگران هم بجز خانم هیلدا فاضل همان ها هستند که بودند. یعنی یحیی باوی و حسام ممویی و خودم. تنها یار اضافه شده به ما خانم زهره حسنی است.                                     

اینگونه که به ما اعلام کردند. بازبینی در تاریخ۱۶ همین ماه(یعنی پنج شنبه) انجام می گیرد. شما هم برای ما دعا کنید

                                                    آرزوهای تقریبا محال

می دانم که گفتن این آرزوها بیشتر به حماقت شبیه است اما نمی توانم نگویم

ای کاش با هم مهربان تر بودیم

ای کاش تاب تحمل یکدیگر را داشتیم

ای کاش میشد با فراغ بال فقط به تئاتر اندیشید

ای کاش این دست های پشت پرده دست از سر تئاتر برمی داشتند

ای کاش انصاف را فراموش نکنیم

ای کاش با یک تلفن یا مکالمه یا یک هدیه... خط قرمز بر نام کاری نکشیم و نام دیگر را جایگزین نکنیم

ای کاش به جای حاشیه ها به نفس تئاتر برسیم

ای کاش حقی پایمال نشود

ای کاش سیاستی در کار نباشد

به قول محسن نامجو...ای کاش داوری در کار بود... کاشکی قضاوتی در کار بود

گفتم که می دانم این آرزوها همه عبث هستند اما شما هم با من بگویید... آمین

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

» حسادت به روایت مهرجویی سه شنبه 7 آبان1387 15:5
 رمانی به قلم داریوش مهرجویی 

 به خاطرِ یك فیلم بلند

       

داریوش مهرجویی این کارگردان بلند آوازه سینمای ایران بعد از ترجمه کتابهای فلسفی حال در تدارک انتشار یک رمان است. بدون هیچ بحثی قسمتهایی از این رمان را با هم مرور می کنیم:

قسمتهای از رمان را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: ادبیات و داستان | لينک ثابت |

» جواب نامه فرج برنا دوشنبه 6 آبان1387 8:6
                                                        جواب نامه فرج برنا...........

فرج عزیزم سلام

خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم سردر وبلاگ وزین تو به نام من شده...(عرق شرم) نمی خوام به شیوه سنتی نامه نگاری برایت بنویسم... بلکه می خوام راحت و بی دغذغه باهات حرف بزنم... اصلا هم بلد نیستم مثل تو طنازی کنم... بین خودمون باشه من چندان اهل طنز و خنده و ........ نیستم. خنداندن من کار سختی ست. کاری که تو چندبار با پست هات انجام دادی. این درسته که هیچ چیز این زندگی اونقدر ارزش جدی گرفتن نداره اما من.......... بگذریم

دوست نویسنده من

وقتی اولین کامنت من را که برایت گذاشته بودم روی وبلاگت گذاشتی... اول حسرت خوردم  بعد هم یادم آمد که من هم اولین کامنت تو را هنوز دارم. درسته که آبادانی هستم اما فکر نکنی دارم لاف می زنم ها این کامنت شما دقیقا جواب همان کامنت من بود:

سلام محمد رضای عزیز...                          ۱۲فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۱/۳ بامداد
امتثال امر، آمدم و نوشته هایت را خواندم... یکی بالا دو تا پایین، دغدغه ها ی مان تقریباً شبیه هم است... ادبیات نمایشی و سینما... خوشحالم که با شما آشنا می شوم. اگر جایی گیر کنم، که معمولاً زیاد گیر می کنم، حتماً جهت بهره بردن از مشورت شما عزیز، باز در وب ات را خواهم زد... پایدارباشی...

ماشاالله چقدر سریع الجواب بودی... ساعت ارسال کامنت ها رو چک کن. مسرت بخش است که من در این دوستی پیش قدم بودم... چیه؟ چرا دلخور شدی؟ پدر آمرزیده خودتم دیدی که اولین کامنت رو من گذاشتم دیگه!!!!  

خدا را چه دیدی شاید شما زودتر به اسم و رسمی رسیدی و من توی حراج داشته هایم از این کامنت پولی درآورم

کمی طنز و اندکی جدی من

اما همه چیز از نوشتن اون نقد شروع شد. یادت هست؟ مثلا نقدی که برای برخی از کارهایت نوشتم و تو آن را در وبلاگت گذاشتی. اصلا فکر نمی کردم که چنین کنی. راستی در سفرهای بین وبلاگی( به شیوه سفرهای استانی احمدی نژاد)هم من زودتر به وبلاگ تو سفر کردم.(می بینی چقدر خودم رو بردم بالا؟ اما تو منو ول نکن که با پوز به زمین می خورم) 

رفیق من

دیشب کلی زیر باران پاییزی به یاد همان که خودت می دانی قدم زدم... ای کاش تو هم بودی تا شانه به شانه ات می رفتم و برایت درد دل می کردم... بگویم چرا شاخکهایم قوی شده... بلکه یک بار هم که شده هم قد شما شویم... به قول سهراب سپهری: زیر باران با دوست باید رفت (این تکه از شعر سهراب رو گفتم که فکر نکنی فقط خودت بلدی شعر حفظ کنی)

یار آذری زبان من

شیوه معرفی کردن خانمها درباره ما صدق نمی کنه. گوژپشت نتردام را یادم هست اما دل رئوف و عاشق او را هم به خاطر دارم. حالا گیرم که تو گوژپشت نتردام باشی. هر چه می گردم نمی دانم چگونه خودم را به شیوه خانم ها به تو معرفی کنم. گفتم که این شیوه برای ما صادق نیست. آها یافتم... یافتم( البته نه از نوع ارشمیدس) یادت هست که گفتی همیشه چهره من را شبیه امیروی فیلم دونده می بینی البته با سن و سال بالاتر؟... من عاشق امیرو هستم

دوست ندیده من

دارم می نویسم اما درست نمی دانم چه می خواهم بگویم. مثل نوشتن نمایشنامه یا فیلمنامه ای که ندانی پایانش چه می شود... شاید شبیه نوشتن فیلمنامه تو. پس سخن کوتاه می کنم اما ارادتم را به تو بیشتر از قبل

بعد از تحریر:

 یادته چندبار گفتم که شماره تماست رو بده اما تو........... مطمئنم که اگر به یک جنس مونث اینقدر پیله می کردم حتما شماره اش رو می گرفتم.

گفتی اولین دیدار باشد برای یک روز در کنار کارون

راستی احوالات شوکا خانم چطوره؟

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» پرونده3 - حمید فرخ نژاد -2 شنبه 4 آبان1387 9:0
پرونده سوم: حمید فرخ نژاد  (قسمت دوم)

بی نیاز از سیمرغ

         


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: پرونده ها | لينک ثابت |

» پرونده3 - حمید فرخ نژاد شنبه 27 مهر1387 16:1
  پرونده سوم: حمید فرخ نژاد  (قسمت اول)

بی نیاز از سیمرغ

                

پرونده را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: پرونده ها | لينک ثابت |

» احمد شاملو و محسن مخملباف چهارشنبه 24 مهر1387 9:29

 پیشگویی های یک مرد بزرگ                                                                     

احمد شاملو شاعر نامی ایران درباره مخملباف گفته بود: نمی‌دانم چرا اسم مخملباف را از قلم انداخته‌اید؟... من به شدت از عاقبت این سینماگر وحشت می‌کنم... او کاملا ناگهانی پرومته‌ای شد که چیزی سینما را دم دست‌اش گذاشته تا هر چه خطرناکتر بتواند با آن آتش بازی کند... خطرناکتر به این دلیل که فرش و خانه و محله و شهر و زمانه‌اش از دم نی ساز است و خودش هم این را بهتر از دیگران می‌داند و مهم‌تر اینکه می‌داند ققنوس یک افسانه بیشتر نیست و از خاکسترش چیزی بیرون نمی‌آید...

عمدا دارم قلمبه‌پرانی می‌کنم، يا او ارزش‌اش را دارد.

بعد از تحریر: چقدر جای شاملو خالی ست تا صحت پیشگوی اش را ببیند

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: سینما | لينک ثابت |

» اندر باب صادرات بازیگر چهارشنبه 17 مهر1387 12:41
                                                         افتاحیه یا اختتامیه

بالاخره بعد از کلی بحث و گمانه زنی درباره حضور گلشیفته فراهانی در فیلم ریدلی اسکات و نوع پوشش او در این فیلم...عاقبت فیلم اکران شد و گلشیفته فراهانی علی رغم اینکه گفته می شد ممنوع الخروج است( ما ایرانی ها همیشه در حال گفتن هستیم. خسته هم نمی شویم) در مراسم افتتاحیه این فیلم  به نام مجموعه دروغ ها حضور پیدا کرد...تصاویر افتتاح این فیلم را که دیدم خیالاتی از سر گذشت. بزارید مرور کنیم

                                                         این اختتامیه نباشد

اول اینکه به خودم گفتم نکند که این اختتامیه کار گلشیفته فراهانی در سینمای ایران باشد. امیدوارم اینگونه نباشد... اما بوهای خوبی به مشام نمی رسد...شاید هم ایراد از قوه بویایی من باشد آخه بدجور سرما خوردم      

                                      

        

                                                              دومین لژیونر     

بعد از همایون ارشادی و حضور زیبایش در بادبادک باز حالا نوبت گلشیفته است که دومین بازیگری باشد که در هنگام کار در سینمای ایران به هالیوود دعوت شد

                                                           یاد مونتاژ عکس ها بخیر

نه نه... اشتباه نکنید... گذشت اون وقتها که روی اندام جنیفر لوپز تصویر صورت هدیه تهرانی را می انداختند ... گذشت کُکا... این دیگه حقیقته... واقعیته... نگاه به اسم فیلم نکنید که مجموعه دروغهاست اتفاقا این مجموعه واقعیتهاست  

                                                             صادرات غیر نفتی

دولت مردان ما راست می گفتند که صادرات ما تک محصولی نیست... این هم صادرات بازیگر... با این حساب صادرات کدام کشور پربار تر از کشور از ماست؟... اصلا فرهنگ سازی همینه دیگه... وقتی این طرح جواب میده پس دیگه چرا یه عده ساز ناکوک می زنند؟... مگه نمی دونن که مخالفت با دولت جرم داره و جزء گناهان کبیره است... پس خاموش باشید... پر ثمر باد این صادرات فرهنگی و سینمایی... یک صدا ندا می دهیم که: صادرات بازیگر حق مسلم ماست  

                                                               فرار یا قرار؟

همیشه و همه جا می شنویم که : انسان باید صبور باشد. اینو قبول داریم که سانسور و تیغ تیز ممیزی سینماگران ما را در فشار قرار می دهد... اما بین مردم... هنرمندی محبوب است که بماند و در همان فشار کند نه اینکه جا خالی دهد و از فشار فرار کند. اگر قرار به جا خالی دادن بود امروز دیگر نباید شاهد کار کردن مسعود کیمیایی و مهرجویی و بیضایی و تقوایی و... می بودیم....بلکه آنها هم باید ترک وطن می کردند. اما راز محبوبیت آنها ماندن و جنگیدنشان است. این در بین بازیگران هم مصداق دارد. هر چند که منکرحضور بین المللی بازیگران سینمای ایران نیستم... اما حرف من این است که چرا آنها پل های پشت سرشان را می شکنند. چرا به یک باره با لباسی این چنینی راه برگشت را می بندد. چرا مثل یک فنر رها می شوند... واقعا چرا؟

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: سینما | لينک ثابت |

» دو خواهش کوچک یکشنبه 14 مهر1387 10:10
 

                                                      فراخوان یک پارتی بازی

فکر نکنم احتیاجی به گفتن باشه... اما طبق سنت پرونده های قبلی و پیرو همان پاتی بازی از کلیه دوستانی که مطلبی درباره حمید فرخ نژاد دارند و یا تمایل دارند که مطلبی درباره ایشان بنویسند... خواهش می کنیم که مطلبشان را بطور خصوصی تا تاریخ ۲۴ این ماه برای ما ارسال کنند تا با امضا خودشان در پرونده این ماه ما ثبت شود. چشم انتظار مطالب شما هستیم

                                                         از من دلگیر نباش

حرف آخر را همین اول می گویم... معذرت می خواهم... مرا ببخش... ببخش که توبه شکستم... ببخش که دوباره از مرگ سخن راندم... که دوباره از تکرار کسالت بار زندگی گفتم... از کار و کار و کار حرف زدم ... از سیاهی گفتم... دو پست قبل تلخ بود و سیاه... بوی مرگ می داد... بوی نفرت... می دانم که از این بابت از من دلگیری... این ذهن هرزه گرد من به همه جا پرواز می کند... رام کردنش مشکل شده اما به یمن حضور تو آسان می شود...تمام نیروی خود را جمع می کنم ... تمرکز می کنم که دیگر سیاه نیندیشم... که کر کره سیاهی ها را پایین بکشم... باز هم توبه می کنم... از توبه شکستن توبه می کنم... جدا شدن از افکار رسوب گرفته و ته نشین شده  زمان می برد... این زمان را تو به من هدیه کن... روزنه امید من باش

بعد از تحریر: من از آن روز که در بند توام آزادم

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» پارتی بازی در مرگ یکشنبه 7 مهر1387 12:50
   

اول : مهر ماه آغاز شد... فصل بازگشایی مدارس. واقعا نفرت انگیزه. یاد دوران مدرسه رفتنم که می افتم واقعا چندشم میشه. فکر نکنید که شاگرد تنبلی بودم  نه دقیقا بلعکس. اما همیشه مدرسه و درس فرصت فیلم دیدن را از من می گرفت. از اول مهر این فرمان مادر صادر می شد که "فیلم ممنوع" حالم به هم می خوره وقتی می بینم که بچه ها دسته دسته به مدرسه می روند. روزهای منحوسی بود. بزرگترکه شدم دیدم باز هم همون قضیه تکرار مشه اما به نوعی دیگر... که باز هم وقت فیلم دیدن ندارم. مگه کار و زندگی اجازه میده؟ ساعت ۷ باید به قصد محل کار از خانه بیرون بزنم. مثل دوران مدرسه. ۷ شب هم خسته و کوفته به خانه بازمی گردم روزهای زوج هم که از سرکار مستقیم به سالن میرم برای تمرین. پس وقت فیلم دیدن کجاست؟ از بچگی تا حالا دنبال جواب این سئوالم. پربیراه نیست که بگم علاوه بر مدرسه ... حالم از زندگی بهم می خوره.

دوم:فطروس هم گذاشت و رفت... بی سلام و با خداحافظی. یک وبلاگ خوب دیگر تعطیل شد. به قول فرج برنا چیزی شبیه خودکشی بود. هر چه تلاش کردیم که این کار را نکند نشد...می گفت که عذرش موجه است... اگر فطروس می گوید پس حتما موجه بوده...همانطور که غیبت این چند وقته فرج برنای عزیز موجه بوده و هست... با فطروس سفر کرده بودم از دلتنگی هایش تا دلسوزی برای خاتمی... هیچ وقت هم افتخار نداد که در پرونده های ماهانه ما مطلبی بنویسد... اما به رسم دوستی و ادب هیچ گاه لینک فطروس را در قسمت پیوندها پاک نمی کنم...مبادا که یادم برود که فطروس بوده... چون هنوز هم قرار است کامنت بگذارد... خیلی سعی کردم رنگ مرثیه نگیرد... اگر هم شد ایرادی ندارد... ما ایرانی ها عادت کردیم که قدر عافیت را دیر بفهمیم

سوم: همیشه از پارتی بازی متنفر بودم. دلم می خواست گلوی کسانی که این کار را می کنند بجوم.  اما این جمله پدرم مدام توی گوشم زنگ میزنه که نه به چیزی خیلی دل ببند نه از چیزی خیلی متنفر باش چون ممکنه روزی نظرت عوض بشه. بنابه گفته پدر می خوام بگم که ما هم قصد پارتی بازی داریم. یادتونه آقای احمدی نژاد میگفت که گوش تمام کسانی که پارتی بازی می کنند می پیچونم؟... گوش ما اما مثل بقیه مدیران و پارتی بازان... اصلا درد نمی کند... خواهش می کنم کسی گلوی مرا نجود چون قصد کرده ام که برای همشهری هنرمندم پرونده ای تدارک ببنیم... کسی که لحظات خوبی را با کارهایش داشتم...هنرمندی که علی رغم کم کاری از محبوبیت بالایی برخوردار است و این خاصیت اوست. پس با تایید حاضرین این پارتی بازی تایید شد... چهره مهر ماه... حمید فرخ نژاد...(چه حالی میده پارتی بازی)

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» هندوانه های من و مرگ چهارشنبه 3 مهر1387 14:49

 

دلشوره هنوز ادامه دارد. با این همه، هنوز روزها بی بو و بی خاصیت هستند.

هنوز کلی کتابهای نخوانده

هنوز کلی فیلمهای ندیده روی دستم

هنوز کوهی از موسیقی های نشنیده

هنوز انبوهی از طرح ها و ایده های در ذهن مانده و رسوب کرده

هنوز نمایشنامه ها و فیلمنامه های نوشته نشده بسیار

هنوز انبوهی از تئاترها و فیلم های نساخته بر دلم سنگینی می کند

هنوز هم خنده های بر لب ماسیده

هنوز زندگی های ناکرده

هنوز حرفهای در گلو مانده

هنوز عشق های نایافته... نگفته.... بد فرجام

هنوز حسرت روزهای از دست رفته.... باطل شده... به هدر رفته

و هنوز درد ... درد از جای دندان بر جگر پاره پاره....

هنوز...

هنوز...

هنوز...

با این همه کار و این همه دلشوره

بسیار می ترسم که یکی از این روزها، اجل از کمین برآید که "منم"

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» پرونده 2- جعفر پناهی دوشنبه 25 شهریور1387 2:45
 پرونده دوم: جعفر پناهی

مردی که سینما را نمی فروشد

 پرونده را در ادامه مطلب بخوانید

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: پرونده ها | لينک ثابت |

» مرگ از استاد دور باد شنبه 23 شهریور1387 3:36
                                                                                                                                              

خبر کوتاه بود و کوبنده. هری دلم فرو ریخت یک پیامک که حاوی این پیام بود... محمدرضا راست میگن که کورش یغمایی مرده؟ و من هاج واج مانده بودم که چه بگویم. کابوسی گذشت. مگر می شود استاد عزیز و بزرگ موسیقی ایران از بین ما برود؟ خوب که نگاه می کردم می دیدم که در این دوره و زمانه همه چیز ممکن است. مگر خسرو شکیبایی نرفت مگر نادر ابراهیمی و مهرداد فخیمی نرفتند؟ اصلا ما مدتهاست که از کورش بزرگ بی خبریم. نه آلبومی و نه خبر خاصی. واقعا استاد کجاست؟ نکنه که خبر حقیقت داشته باشد؟ این حرفها ترسم را بیشتر می کرد. کابوسی بود.چه شب سختی گذشت. چقدر این در و اون در زدم تا فهمیدم این خبر تکذیب شده. نفس راحتی کشیدم. اما گیرم که این خبر حقیقت بود. واقعا ما با هنرمندانمان چه می کنیم؟ تا کی باید بی رحمانه آنها را گوشه گیر کنیم؟ مگر ما چند تا فرهاد و فریدون فروغی و کورش یغمایی داریم؟ چرا بعد از مرگشان به یاد آنها می افتیم؟ خدا را شکر ما در مرده پرستی پرفسورا داریم. تا دیروز پخش آهنگهای فرهاد نوعی توهین بود به آقایان اما حالا خود صدا و سیما به مناسبت های مختلف ترانه های جاودانش را پخش می کند و بعد هم مجری برنامه کلی برای فرهاد طلب آمرزش و مغفرت می کند و داد تعریف از او سر میدهد. بیایید مهربان تر باشیم. کورش یغمایی و یغمایی ها را دریابیم. هر چند که میخ به سندان کوبیدن است. اما باید گفت. این خبر هرچند بد و آزاردهنده بود اما یک مزیت داشت. اینکه دوباره نگاه ها را متوجه این استاد بزرگ و سیب نقره ایه  موسیقی ایران کرد... انشالله استاد هر کجا که باشد... پاینده و زنده باشد   

                     

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» مرگ در تنهایی جمعه 22 شهریور1387 1:51

 

چندی پیش در اتاق دوست عزیزم و یار شفیقم امین ملایی بودم. روی دیوار شعری از دکتر شریعتی بود که حیفم آمد اینجا ننویسمش:

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» مثلا رعایت دموکراسی سه شنبه 12 شهریور1387 1:48

 

اصولا دوست ندارم به نقدهای کارهایی که من مربوط است جواب بدهم. همیشه سعی براین داشتم که نقدپذر باشم و به جای هدر دادن انرژی ام به جواب نقد... سعی کنم که نکته هایی از آن نقد را بردارم و از آن استفاده مفید کنم. اما دوستی به نام نازلی نقد کوتاهی بر کار آخر گروه پرونوگرافی یک عنکبوت نوشته اند و اصرار دارند که جواب نقدشان را بدهم. چشم. اول برای اینکه دیگران هم در جریان قرار بگیرند و شعار خودمان را هم که همان دموکراسی قلم و تصویر است را عملی کرده باشیم مطلب شما را می گذارم بعد میریم سراغ جواب. اما نقد کوتاه شما

تئاتر را دیدم.
متاسفانه قوی کار نشده بود آقای قاسمی.متن خوب بود اما کار قوی نبود.عدم هماهنگی بین بازیگران و مچ نبودنشان با هم و البته تازه کاری خانم فاضل در تئاتر ،درنظر نگرفتن اصل تئوی رنگ لباس در ،رعایت نکردان اصول میزانسن و چیدمان میز و صندلی و تخت در کار موج می زد.در مورد موسیقی هم می خواستم بگویم که اصلا آن نوع موسیقی که به موسیقی شرقی می زد،با متن و صحنه مچ نمی شد.
در ضمن از بچه های خودتان شنیدم که اورجینال متن یک متن غیر ایرانیست که شما روی آن کار کرده اید....به اکیپتان بفرمائید که بیشتر هماهنگ باشند.

پاسختان به هیوا را خواندم.چه دل پری داشتید.درکتان می کنم اما قبول کنید اگر شما و گروهتان هم کمی بیشتر کار کرده بودید در جشنواره شاید پذیرفته می شدید خواهش می کنم کم کاری بازیگرانتان را بپذیرید.بد نیست با هم صادق باشیم.
همه منتظر تئاتر قاسمی بودند.این جمله را بارها و بارها شنیدم.اما همه جا خوردیم وقتی ضعف کار را دیدیم.
اگر پیوستگی و انرژی والبته کار گروهیتان مثل هزار وچهارصد هفده ای ها بود ، باور کنید شاید حالا شما بودید که در کارگاه نمایش تئاتر شهر تهران اجرا داشتید و برای تئاتر فجر اسم شما را در پلن آنها می دیدیم.
منتظر کارهای جدیدتان هستم.از نقد تندم ناراحت نشوید.
سازنده ترین نقد،بی رحمانه ترین آنهاست.

مجبورم به شیوه همیشگی مرحله به مرحله جواب بدم

- در رابطه با رنگ لباس ها باید بگم که درست دقیقه نود شخص آقای حیدری(رئیس اداره ارشاد شهرستان) از لباس بازیگر دختر ایراد گرفتند و ما مجبور به تعویض سریع لباس شدیم. طبیعی است که این عجله بی منطقی را به همراه می آورد. اما این فقط مختص اجرای اول ما بود. نمی دانم شما چند شب به تماشای اجرای ما نشستید در روزهای بعد به گمانم لباس ها با نقش هماهنگی داشتند. خشونت رنگ قرمز بر روی پس زمینه مشکی گویای شخصیت ساراست. در رابطه با بازیگران مرد هم بگویم که من عزرائیل را سفید دیدم. حالا شما اگر با مرگ مشکل دارید بحث دیگریست. اگر روی پیراهن سفید و کراوات عزرائیل هم کت مشکی مشاهده کردید فقط به خاطر تصور تماشاگر عام از مرگ بوده. بازپرس هم که کاملا عاشق ساراست پس او هم سفید است. اگر طرح کلی صحنه قهوه ایست فقط برای تداعی کردن رنگ تابوت است دقیقا به همین علت تخت خواب سارا هم قهوه ای رنگ است. باز هم بگم؟

- آدم مغروری نیستم. اما این از آن حرفهاست. رعایت نکردن اصول میزانسن. یعنی درست نقطه قوت کار(البته به گواه نقدهای دیگری که از کار ما شد) در رابطه با عدم رعایت اصول میزانسن من هم از طرف خودم و هم از طرف اساتید دانشگاه از شما معذرت خواهی می کنم که به من شیوه اصولی میزانسن دادن را یاد ندادند. بر اساتید ما ببخش!!!!

- اما موسیقی. نازلی عزیزموسیقی ما آرشیوی بود و از بین آثار غربی انتخاب شده بود. این موسیقی کلا غربی بود.حالا چگونه احساس شرقی بودن بهتان دست داده من نمی دانم.

- در رابطه با متن صدها بار گفتم باز هم می گویم. این یک متن اورژینال است. از هیچ جایی اقتباس یا دزدی نشده. بلکه دیگران از کار ما دزدی کردند. شما که گویا نمایش ۱۴۱۷ را دیدید. پس خواهشا به اپیزود دوم آن کار توجه کنید تا متوجه دزدی دیگران بشوید. خالی از لطف نیست بدانید که بعد از این اتفاقات ما این متن را در کانون نمایشنامه نویسان به ثبت رساندیم هر چند دیر اما حتما شنیده اید که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.

-  در رابطه با عدم هماهنگی بازیگران باید بگویم که آنها بی تقصیرند. اگر بازی ها به نظر شما بد بوده و مچ نبوده همه چیز به کارگردان برمی گردد. یعنی من. غیر از خانم فاضل باید بگم که حسام ممویی فقط سه جلسه قبل از اجراها با ما تمرین کردند. آقای باوی هم که به نظر من بازی چشمگیری ارائه داد. البته نظر شما هم محترم است

- اما در رابطه با جشنواره حرف شما خیلی عجیب است. چرا که جشنواره فتح خرمشهر محوریت دفاع مقدس داشت و طبیعی است که کار ما پذیرفته نشود. اگر هم ما کار را به جشنواره دادیم به این علت بود که تا آخرین روزها هنوز مشخص نبود که جشنواره موضوع دفاع مقدس را بر پیشانی خود داشته باشد یا کارها آزاد باشند. که بعدها موضوع دفاع مقدس پذیرفته شد. کار ما که دفاع مقدسی نبود. مبارک آقایان گروه نصر. البته بحث اجرا کار ۱۴۱۷ در تهران بحث دیگریست. خیلی خوبه که آدم دوست صمیمی اش از بازیگران مطرح باشد و خوبتر آنکه همان دوست جزء هیت داوران باشد. خدا شانس بده.

نازلی جان( چقدر اسم مستعار تو مرا یاد شاملوی بزرگ می اندازد. خدا کند که شاعر نباشی) ممنون از اینکه قبول زحمت کردید و کار ما را ... هر جند ضعیف و بی مقدار... اما دیدید و از آن مهم تر که همت کردید و از سر لطف این یادداشت را فرستادید. اما ای کاش به جای نام مستعار نام مبارک خودتان را می نوشتید. از شهامت منتقد که آگاهی دارید!... خلاصه که باید بگم این کار برای جشنواره استانی تغییرات اساسی می کند یعنی در حال انجام آن هستیم از ایرانی کردن فضا و داستان بگیرید تا نام کار و تغییر بازیگر و حال و هوا و غیره... امیدوارم که تونسته باشم جواب درخوری داده باشم. اگر قانع نشدید خودتان را معرفی کنید تا حضوری و مفصل در رابطه با کار بحث کنیم. شما که همشهری ما هستید. باز هم ممنون از لطفتان.

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: گروه آرگوس | لينک ثابت |

Copyright © 2006 - Site bus: محمدرضا قاسمی