پیشگویی های یک مرد بزرگ

احمد شاملو شاعر نامی ایران درباره مخملباف گفته بود: نمیدانم چرا اسم مخملباف را از قلم انداختهاید؟... من به شدت از عاقبت این سینماگر وحشت میکنم... او کاملا ناگهانی پرومتهای شد که چیزی سینما را دم دستاش گذاشته تا هر چه خطرناکتر بتواند با آن آتش بازی کند... خطرناکتر به این دلیل که فرش و خانه و محله و شهر و زمانهاش از دم نی ساز است و خودش هم این را بهتر از دیگران میداند و مهمتر اینکه میداند ققنوس یک افسانه بیشتر نیست و از خاکسترش چیزی بیرون نمیآید...
عمدا دارم قلمبهپرانی میکنم، يا او ارزشاش را دارد.
بعد از تحریر: چقدر جای شاملو خالی ست تا صحت پیشگوی اش را ببیند
بالاخره بعد از کلی بحث و گمانه زنی درباره حضور گلشیفته فراهانی در فیلم ریدلی اسکات و نوع پوشش او در این فیلم...عاقبت فیلم اکران شد و گلشیفته فراهانی علی رغم اینکه گفته می شد ممنوع الخروج است( ما ایرانی ها همیشه در حال گفتن هستیم. خسته هم نمی شویم) در مراسم افتتاحیه این فیلم به نام مجموعه دروغ ها حضور پیدا کرد...تصاویر افتتاح این فیلم را که دیدم خیالاتی از سر گذشت. بزارید مرور کنیم
این اختتامیه نباشد
اول اینکه به خودم گفتم نکند که این اختتامیه کار گلشیفته فراهانی در سینمای ایران باشد. امیدوارم اینگونه نباشد... اما بوهای خوبی به مشام نمی رسد...شاید هم ایراد از قوه بویایی من باشد آخه بدجور سرما خوردم

دومین لژیونر
بعد از همایون ارشادی و حضور زیبایش در بادبادک باز حالا نوبت گلشیفته است که دومین بازیگری باشد که در هنگام کار در سینمای ایران به هالیوود دعوت شد
یاد مونتاژ عکس ها بخیر
نه نه... اشتباه نکنید... گذشت اون وقتها که روی اندام جنیفر لوپز تصویر صورت هدیه تهرانی را می انداختند ... گذشت کُکا... این دیگه حقیقته... واقعیته... نگاه به اسم فیلم نکنید که مجموعه دروغهاست اتفاقا این مجموعه واقعیتهاست
صادرات غیر نفتی
دولت مردان ما راست می گفتند که صادرات ما تک محصولی نیست... این هم صادرات بازیگر... با این حساب صادرات کدام کشور پربار تر از کشور از ماست؟... اصلا فرهنگ سازی همینه دیگه... وقتی این طرح جواب میده پس دیگه چرا یه عده ساز ناکوک می زنند؟... مگه نمی دونن که مخالفت با دولت جرم داره و جزء گناهان کبیره است... پس خاموش باشید... پر ثمر باد این صادرات فرهنگی و سینمایی... یک صدا ندا می دهیم که: صادرات بازیگر حق مسلم ماست
فرار یا قرار؟
همیشه و همه جا می شنویم که : انسان باید صبور باشد. اینو قبول داریم که سانسور و تیغ تیز ممیزی سینماگران ما را در فشار قرار می دهد... اما بین مردم... هنرمندی محبوب است که بماند و در همان فشار کند نه اینکه جا خالی دهد و از فشار فرار کند. اگر قرار به جا خالی دادن بود امروز دیگر نباید شاهد کار کردن مسعود کیمیایی و مهرجویی و بیضایی و تقوایی و... می بودیم....بلکه آنها هم باید ترک وطن می کردند. اما راز محبوبیت آنها ماندن و جنگیدنشان است. این در بین بازیگران هم مصداق دارد. هر چند که منکرحضور بین المللی بازیگران سینمای ایران نیستم... اما حرف من این است که چرا آنها پل های پشت سرشان را می شکنند. چرا به یک باره با لباسی این چنینی راه برگشت را می بندد. چرا مثل یک فنر رها می شوند... واقعا چرا؟
مردی سبز از دیار خورشید

· به قول فروغ فرخزاد:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد" دیشب خوش و خرم با امین و نعمت بودیم. بی خیال از همه جا، کلوزآپ عباس کیارستمی را برای چندمین بار دیدیم و بحث کردیم و لذت بردیم. حدود ساعت 4 یا 5 بود که خوابیدیم. غافل از اینکه در همان بامداد خوش ما، اتفاق بزرگی در شرف افتادن بود یا شاید هم افتاده بود. خسته از شب زنده داری، لنگ ظهر با پیامک شبنم بیدار شدم که مختصر و کوبنده نوشته بود: خسرو شکیبایی دار فانی را وداع گفت. اول فکر کردم که دارم خواب می بینم. اما بعد شوکه شدم. ای کاش همه چیز در خواب بود. امین را از خواب بیدار کردم و خبر را به او هم گفتم. یخ کرد. تلویزیون را روشن کردیم و در به در به دنبال صحت خبر می گشتیم اما تمامی کانالها مشغول عزاداری برای حضرت زینب بودند. بعد از پی جور شدن با پیامک های مختلف، به صحت خبر شبنم پی بردیم. چه روز منحوسی.
· چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود که در تهران ملاقات حضوری و کاملا اتفاقی با او داشتم. تا قبل از این دیدار،2 بار سرصحنه دو کار او را دیده بودم. سرزمین سبز و سرزمین خورشید. لوکیشن هر دو آبادان بود. چه شباهت غریبی دارند نام این دو اثر. شکیبایی مردی سبز بود از دیار خورشید. خوب یادم هست که گرما کلافه اش کرده بود و از چهارستون بدنش عرق می ریخت. دمغ بود و بی حوصله. به سراغش نرفتم. فقط خیره به کارش ماندم. اما آن روز در تهران را دیگر از دست ندادم. به سراغش رفتم خدا را شکر سر حوصله بود و رو به راه. از کارهایش پرسیدم و او هم شروع کرد به تعریف کردن. از خط قرمز می گفت. از اولین حضورش در سینما. می گفت که با دستمزدش در این فیلم بود که مخارج ازدواجش را تامین کرد. وقتی فهمید آبادانی هستم از امیر نادری گفت که واسطه شده بود تا نقش به او برسد. می گفت که هنوز گرمی دستان کیمیایی را در دستش احساس می کند. وباز هم طبعا بخاطر آبادانی بودن من بود که صحبت از تقوایی به میان آورد و او را ستایش کرد. در کلامش هیچ جایی برای تملق و چاپلوسی نبود. صادق بود و قلبش همچون کاغذ بی خط
· از فیلم هایش گفتم. از کارهای کوچک و بزرگش. از فیلمهای کوچکی که فقط به لطف حضور او دیدنی میشدند. حضورش ما را مجاب می کرد که در سالن تاریک سینما بنشینیم و فیلمهای نه چندان خوبی مثل مزاحم، پیشنهاد 50 میلیونی، صبحانه برای دو نفر، جستجو در جزیره و... را ببینیم. سالاد فصل را فقط به یمن حضور او تماشا کردیم.
· حالا دلم پر می کشد برای دیدن دوباره عادل در سالاد فصل، وقتی که خواسته نامعقول معشوقه اش را اجابت می کند و دست به قتل می زند یا هنگامی که جلوی همان معشوق می نشست و از سر ناچاری گریه سر می داد. یا بازی پر از سکوتش در کیمیا. نگاه بهت زده اش به اتاق پر از کبوتر. صدای نازنینش که نامه آخر فیلم را می خواند:" این پایان نیست بلکه سرآغاز سلامی دوباره است." هنگامی که در هامون با اسلحه به سوی زنش نشانه رفته بود و هی تکرار می کرد که " نمیزنم خره... دوست دارم" او تکرار نشدنی بود. او یک بار برای همیشه بود. از مرده پرستی بیزارم و قصد مرثیه سرایی ندارم اما چه کنم که اختیار قلم دست من نیست. تمام علاقه من به سینما با او شروع شد.
· هیچ وقت راضی نشد از بدل در کارهایش استفاده کند. ابلیس را بخاطر دارید؟ بازی در آن ارتفاع بلند آنهم در سینمای فقیر و امنیتی زیر صفر. در همان فیلم صحنه زیر آب رفتن را یادتان هست؟ می گفتند که وزنه هایی به او بسته بودند تا مدتی زیر آب بماند و بعد بالا بیاید. برای صحنه ای به این سختی که صحبت از مرگ و زندگی بود، باز هم بدل نخواست. این یعنی مایه گذاشتن برای نقش. بارها به او لقب آل پاچینوی ایران را دادند. اما او نه آل پاچینو بود و نه کس دیگر او خسرو شکیبایی بود. ای کاش لااقل برای مرگش بدل داشت. اما افسوس که برای مرگش هم بدلی انتخاب نکرد. مرگش هم خالص و ناب بود.
· عاشق برتولد برشت بود و سیستم فاصله گذاری او. دلش برای تئاتر تنگ شده بود. هوس بازی در یک تئاتر طنز را کرده بود. جشنواره استانی بود. سالش درست یادم نیست. هادی مرزبان داور جشنواره بود. در کلاس های آموزشی اش و قتی می خواست حرف از بازیگری بزرگ بزند، از خسرو شکیبایی مثال می آورد. جمله های مرزبان با لحن خاصش یادم نمی رود. می گفت چیزی که شما در سینما از شکیبایی می بینید، یک صدم بازی او در تئاتر هم نیست. و بعد از روزی حرف زد که شکیبایی در عرض نیم ساعت، استادانه 30 صفحه از متنی را با اتودهای مختلف اجرا کرده بود. این در حالی بود که قبلا متن را نخوانده بود. بیچاره مرزبان مانده بود که کدام را انتخاب کند.
· در سوگ او به شیوه خودش در کیمیا باید کلاه از سر برداشت و سکوت کرد
( نکاتی چند اندر باب لهجه جنوبی بازیگران در سینمای ایران)
زمانی بود که هر کجا می رفتیم، به محض اینکه می گفتیم خوزستانی هستیم، طرف می خندید و با لحن حمید فرخ نژاد در عروس آتش ما را مخاطب قرار می داد. در واقع نوعی ریشخند. بعد ما که بهمان برخورده بود پس از فک زدن های بسیار و کف به دهان آوردن، به طرف حالی می کردیم که بابا اون لهجه عربهایی است که می خواهند فارسی حرف بزنند. از طرفی مگه خوزستانی ها حتما باید عرب باشند؟ اینها را که می گفتی طرف که مثلا شیرفهم شده بود، شروع می کرد و ادای لهجه من درآوردی و مزخرف نصرالله رادش در ساعت خوش را در می آورد. تصور کنید که اوضاع از چه قرار می شد. دیگر از شدت عصبانیت گریه ام می گرفت. امان از این اطلاعات غلط. امان از بازیگری که اطلاعات غلط به مخاطب بدهد. امان از رسانه ای که کم فروشی کند.
این داستان لهجه هم در بازیگری عجب داستانی شده. بازیگری از یک شهر و دیار، می خواهد نقش آدمی را در جغرافیای دیگر بازی کند. طبعا اولین و بارزترین عنصر لهجه است. کاری به لهجه ها و گویش های دیگر ندارم چون نمی شناسمشان. اما می خواهم به لهجه ای که می شناسمش بپردازم. خوزستانی و بطور اخص آبادانی. قضیه به سالها فبل برمی گردد. به زمانی که یک بازگر طنز ــ رادش ــ در مجموعه ساعت خوش در بسیاری از آیتم ها با لهجه ای که مثلا آبادانی بود صحبت می کرد. این لهجه چرند به مذاق خیلی ها خوش آمد بطوریکه آیتم های این آقا با این لهجه طرفداران بی شماری پیدا کرد. البته بجز استان خودش ــ خوزستان ــ وقتی هم که به او خرده می گرفتند، ایشان ادعا می کرد که من خودم اهل آبادان هستم و این لهجه را کاملا می شناسم. جالب اینکه همین آقا همان سالها در مصاحبه با یکی از شبکه های تلویزیونی اعلام کرد که فقط تا 4 سالگی در آبادان بوده و بعد از آن به بهبهان مهاجرت کرده و در همانجا بزرگ شده. حالا این آقا عجب حافظه ای دارد که لهجه 4 سالگی اش یادش مانده! از این موضوع سالها می گذرد. مردم آبادان به این بی مهری ها عادت داشته و دارند. اما متاسفانه اهالی دیگر این سرزمین، این لهجه را به نام آبادانی شناختند. تا جاییکه در یک برنامه ورزشی به نام "گل" گزارشگر درحال مصاحبه با بهنام سراج عزیز بود ناگهان در میان سئوال های فوتبالی اش شوخی اش گل کرد و به بهنام گفت: " میشه یه خورده آبادانی حرف بزنی؟" بهنام بیچاره هاج و واج مانده بود. اون گزارشگر نمی دانست که بهنام از اول برنامه تا به انتها داشت آبادانی حرف می زد. آنها که بهنام را می شناسند، می دانند که این همان گویش همیشگی بهنام بود و هست. اما از بخت بد پای این لهجه من درآوردی به سینما هم باز شد و تا دلتان بخواهد نقش های کوچک و بزرگ، افراد قاچاقچی، دربدر و آواره، خلافکار با همان لهجه حرف می زدند و ما با اعصابی خراب مانده بودیم که این یارو مثلا آبادانی ست؟ چرا برداشت کارگردان و بازیگر از یک آبادانی و لهجه اش اینگونه است؟ چرا به خودشان زحمت اندکی تحقیق نمی دهند؟ آیا آبادانی همیشه آواره است و دربدر و خلافکار؟
در سینمای جنگ اوضاع کمی بهتر شد. کارگردانها تخفیف می دادند و یک کاراکتر شوخ و شنگ که اندکی هم مخش سه کار می کرد را وامی داشتند که با لهجه آبادانی حرف بزند. روزگاری بود. اینها را همه گفتم تا به اینجا برسم. حالا آبادان و خوزستان لوکیشن بسیاری از فیلم های مطرح این سینما شده اند. اما متاسفانه همت بازیگران ما فرقی نکرده. هنوز هم خودشان را بی نیاز به تحقیق و تمرین می دانند. فیلم دوئل را به یاد دارید؟ پرخرج ترین فیلم تاریخ سینمای ایران. پیدا بود که روی همه چیز کار شده بود الا لهجه. لهجه بد بازیگر بزرگی مثل پرویز پرستویی در کنا لهجه بد دیگران از جمله پژمان بازغی، پریوش نظریه، سعید راد و.... با تمام احترامی که برای هدیه تهرانی قائلم اما خدا را شکر که هدیه نهرانی لب به سخن نگشود و گرنه احتمالا با یک لهجه جدید به نام آبادانی طرف بودیم. البته ناگفته نماند که در همان فیلم گوهر درخشانی بود که هم بازی اش درخشید و هم به خوبی از پس لهجه برآمد. گوهری به نام کامبیز دیرباز. دمش گرم و سرش خوش باد. زیباتر زمانی بود که سیمرغ را بخاطر همین فیلم دریافت کرد. خوشحال بودیم که داوران این رنج دیرباز را دیده اند، اما... بعدها اتفاق جالب تری افتاد. روز سوم. اوضاع خراب تر از دوئل بود. ــ البته بجز بازیگران بومی ــ پوریا پورسرخ و باران کوثری سرآمد بد لهجه ها بودند و جالب اینکه اولی برای این فیلم کاندید سیمرغ بود و دومی سیمرغ را گرفت. این همان اتفاق جالبی بود که گفتم. مگر نه اینکه بیان در کنار حس و بدن از سه فاکتو اصلی بازیگری ست؟ پس ملاک انتخاب چه بود؟ و اگر باران کوثری برای خون بازی این جایزه را گرفته پس چرا در تبلیغات روز سوم از این جایزه استفاده می شود؟ در آن فیلم جواهر نایابی هم هست. حامد بهداد را به یاد بیاورید. کاملا عراقی و عرب. چگونه است که در شرایطی یکسان، حامد بهداد اینهمه وقت می گذارد و علاوه بر لهجه عربی، یک زبان دیگر ــ عربی ــ را هم فرا می گیرید اما دیگران این همه سست و بی تفاوت از کنار این فاکتور می گذرند؟ بهداد شعور بالای خود را نشان داد. به ارتفاع پست نگاه کنیم. حمید فرخ نژاد که حسابش جداست. بچه آبادان است و این لهجه را بخوبی می شناسد. اما لیلا حاتمی چه؟ او به زیبایی نقش یک زن جنوبی را ایفا کرد. با لهجه ای کاملا درست و اصولی. این جز جدیت بازیگر چیز دیگری نبود. حمید می گفت که تمام دیالوگهای لیلا را روی کاست گفته بوده و لیلا مدام به آن کاست گوش می کرده. کار ساده و بی خرجی که مهدی ساکی هم برای حامد بهداد و کامبیز دیرباز انجام داد. سرانجامش را هم که همه دیدند. همان فیلم و گوهرخیراندیش. بازی زیبا و روان و شایسته تقدیر اما... با عرض معذرت باید بگم که خانم خیراندیش به گویش بوشهری حرف زد نه آبادانی. خلاصه که اگر بخواهیم این فهرست را ادامه دهیم، مثنوی هفتاد من می شود و ترسم ازآن است که کار ه جای باریک بکشد. رابرت دنیرو درخاطراتش می گوید که برای پدر خوانده 2 و یاد گرفتن زبان ایتالیایی با لهجه سیسیلی، مدتها به سیسیل سفر کرده بود. وقتی هم که برمی گردد یک سیسیلی کامل است. این یعنی جدیت. چیزی که متاسفانه در بین بازیگران ما کمتر به چشم می خورد. کم داریم بازیگرانی که مثل کامبیز دیرباز ، حامد بهداد و لیلا حاتمی که قبول زحمت کنند و رنج تحقیق برخود پذیرا باشند. این است تفاوت بازیگرهای بزرگ و بازیگران کوچک.

۵۷سالگی ات مبارک استاد 
کیانوش عیاری بی شک یکی از بزرگان سینمای این آب و خاک است.از او دیدن فیلم خوبی چون "بودن یا نبودن" را تجربه کرده ایم وهم اکنون شاهد پخش سریال فراموش نشدنی "روزگار قریب" او هستیم.استاد عیاری امروز (22 اردیبهشت) 57 ساله شدند .ضمن تبریک روز تولدشان،از شما دعوت می کنم خواننده چکیده ای از زندگینامه هنری ایشان باشید.
کیانوش عیاری در 22 اردیبهشت 1330 در اهواز متولد شد.وی فعالیت سینمایی اش را از سینمای آزاد با ساخت فیلمهای 8 میلیمتری آغاز کرد. در سال 1364 با ساخت فیلم "تنوره دیو" به زمره کارگردانان سینمای ایران پیوست.
این فیلم از چهارمین جشنواره بین المللی فیلم فجر سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را برای او به ارمغان آورد.
عیاری در سال 1365 دومین فیلم بلندش را با عنوان "شبح کژدم" ساخت.این فیلم داستان یک نویسنده سینما بود که براساس فیلمنامه ای که نوشته است دست به سرقت یک جواهر فروشی می زند.
سومین فیلم او نیز فیلمی پرافتخار محسوب می شود.عیاری "آن سوی آتش" را در سال 1366 کارگردانی کرد.این فیلم نیز در جشنواره ششم فیلم فجر خوش درخشید و توانست عیاری را برای دومین بار لایق دریافت سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی معرفی کند.
پس از آن سوی آتش فیلمهای:روز باشکوه(1367)،دو نیمه سیب(1370)،آبادانیها(1371)،شاخ گاو(1374) فیلمهای بعدی او بودند.این فیلمها جز فیلمهایی بودند که هم ساخت خوشی داشت و هم گیشه خوب.
در سال 1377 او بهترین فیلم کارنامه اش را کارگردانی کرد.این فیلم که "بودن یا نبودن" نام داشت،به موضوع اهدا اعضا می پرداخت.هر چند که بودن یا نبودن توانست نظر منتقدان را به خود جلب کند اما در اکران موفق نبود.یکی از دلایل مهم ناکامی فیلم در گیشه،نامناسب بودن وضعیت نمایش فیلم بود.
نکته جالب درمورد این فیلم این است که فضای فیلمنامه اختصاص داشت به فصل تابستان.این در حالی بود که عیاری مجبور شد در میانه زمستان و در سردترین نقطه تهران فیلمبرداری را شروع کند.به همین خاطر او در لوکیشن های خارجی اش تغییراتی را ایجاد کرد در در چله زمستان،روزهای گرم تابستان را به تصویر بکشد.
در این فیلم عسل بدیعی ایفای نقش کرد.
فیلم بعدی عیاری،"سفره ایرانی" نام داشت.ساخت این فیلم سه سال (از 1378 تا 1380)به طول انجامید.پس از این فیلم عیاری سه سال فیلم نساخت تا اینکه در سال 1383 فیلم "بیدار شو آرزو" را مقابل دوربین برد.
علاوه بر فیلمهای سینمایی که از آنها نام برده شد،عیاری ساخت چندسریال تلویزیونی را نیز تجربه کرده است.اولین تجربه او که در سال 1375 به نمایش درآمد سریال تلویزیونی "خانه به خانه" نام داشت.آخرین سریالی را هم که در این سالها تماشاگران از عیاری دیده اند،"روزگار قریب" نام دارد.این سریال که از تاریخ 12/9/1386 به روی آنتن رفته است،هم اکنون نیز از شبکه سوم سیما به نمایش در می آید.روزگار قریب که داستان زندگی دکتر محمد قریب را بازگو می کند،در بین سالهای1381 تا 1384 ساخته شده است.
حکایت آن روز پر از تشویش
اینقدر خبر ناگهانی بود که برق از سرم پرید. چشمهام سیاهی رفت. تعادلم رو داشتم از دست می دادم. خبر این بود که :« حمید فرخ نژاد سر صحنه فیلم «پوسته» دچار حادثه شده است» سریع پریدم و تلفن را برداشتم. هرچی سعی کردم نتونستم شماره سیامک(برادرزاده حمید) رو بگیرم. قلبم داشت از دهنم بیرون می زد. به زمین و زمان فحش می دادم. آخه چرا این خبر فقط یک خط و هیچ توضیحی نداره؟ برای یک لحظه همه چیز توی ذهنم ریواند شد. بدبیاری های اخیر خانواده هنرمند بزرگ.
همین پارسال بود که دکتر فرهاد فرخ نژاد فوت کرد. روز خاکسپاریش یادم نمیره. حمید چقدر گریه می کرد. حمیدی که همیشه بمب خنده بود، حمیدی که بذله گویی هایش وقت غم خوردن برای هیچ کس نمی گذاشت. همان فرحان فیلم «عروس آتش» که هیچ وقت گریه نمی کرد و همیشه غصه هایش را در خودش می ریخت، حالا گویی به انفجار رسیده بود. چنان از ته دل اشک می ریخت که دل همه را ریش ریش کرده بود. حمید توی قبر رفته بود و اجازه نمی داد که فرهاد را دفن کنند. اصلا حال خودش را نمی دانست. داغون داغون بود. گریه های تلخ قاسم را در«ارتفاع پست» بیاد بیاورید، حالا چند برابرش کنید.عجب سخته دیدن اشکهای حمید داغ از دست دادن برادر غم بزرگیه. به وضوح میشد دید که کمر حمید با آن قد بلندش، خم شد. نکنه که حالا نوبت... استغفرالله. خدایا خودت بخیر کن.
چند وقت بعد از فوت فرهاد بود که فیلم « طبل بزرگ زیر پای چپ » را دیدم. حرکات حمید غرق شعف و خنده ام کرده بود. اما درست لحظه ای از فیلم که از پشت دوربین داره اون سرباز عراقی رو که توی حوضچه حمام می کنه، می بینه... درست لحظه ای که داره اون عراقی رو با برادرش مقایسه می کنه، دیگه اشک امانم نمی داد. جای فرهاد بدجور خالی بود. نمی دونم چرا درست بعد از این سکانس، بجای اون عراقی ،من فرهاد رو می دیدم. حتما حمید هم همین حالت را داشته که وقتی فرمانده ( حسین محجوب ) اون سرباز تنهای عراقی را زد، آنگونه می خواست از فرمانده انتقام برادرش را بگیرد. اما حمید جان، حمید عزیزم، از کی می خوای اتقام بگیری؟... از روزگار؟... از مرگ؟... یا از سکته قلبی؟
نمی دونم چرا تصاویر خاکسپاری فرهاد یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی شه. آخه این چه جور خبررسانی مزخرفیه؟... فقط یک خط ؟... یعنی واقعا جایگاه حمید فرخ نژاد اینه؟... نه نه حمید بسیار بزرگ تر از این حرفهاست.
برای خانواده فرخ نژاد این پایان ناراحتی و دردسر نبود.درست چند ماه بعد بود که برادردیگر حمید بر اثر تصادف به کما رفت و در اهواز بستری شد. بعد از چند مدت دلهره و تشویش ، خطر رفع شد. ای کاش خطر از بیخ گوش حمید هم گذشته باشد. حتما گذشته. چون « حسن گلاب» اصلا دوست نداشت که...اَاَاَاَاَه چرا اینقدر منفی باف شدم. دست خودم نیست. می ترسم. درست مثل مادرها دلم شور افتاده. هرچی دعا بلد بودم و هرچی اسم پیامبر و امام می دونستم زیر لب زمزمه می کردم. در دلم « چهارشنبه سوری» برپا بود. دلم می خواست دوباره حسن گلاب می شدی و یدفعه کنارم ظاهر می شدی و می گفتی که حالت خوبه و منو از دلشوره در می آوردی و بعد هم کلی با هم گپ می زدیم و تو از فیلمهای توقیف شده ات می گفتی، از «سفر سرخ » از « به رنگ ارغوان » ، از آن تصمیم های انتحاری ات بعد از جشنواره فجر، از علت سکوتت در رابطه با «چهارشنبه سوری»، از اینکه هیچ کدام از این منتقدان لهجه اصفانی و عجیب و غریبت را در فیلم « آتشکار» ندیدند و فقط به لهجه آبادانی ات گیر داده اند لهجه ای که تو عاشقانه دوستش داری درست مثل شَهرت ،از پشیمانی ات بخاطر بازی در فیلم «تب»، از حسرتت بخاطر رد کردن فیلم « دوئل» فقط بخاطر اینکه کلیشه نشوی. از همه اینها می گفتی و می خندیدی و بعدتر می رفتی به تهران و سر صحنه «پوسته» و من حین بدرقه به تو می گفتم که پسرت، فربد نازنین ات را از جانب من ببوس.
بعد از کلی این ور و اون ور تماس گرفتن، بالاخره خیالم راحت شد که واقعا خطر از بیخ گوش حمید عزیزم گذشت. هر چند که...
توی این مملکت هیچ چیز سر جای خودش نیست. نمی خوام از بیمه و امنیت جانی بازیگرو دیگر عوامل سر صحنه بگویم چرا که میخ به سندان کوبیدن است. دوست دارم فقط از تو بگویم.
کلام آخر اینکه، دیدی چه به روزم آوردی مرد؟ از ترس مردم و زنده شدم. تو یک بار دیگر هم با من این کار را کردی. یادته؟ وقتی در زمان اجرای نمایش «شب هزار و یکم » به علت حمله قلبی بستری شدی. امیدوارم که همیشه سربلند باشی و سایه آن قد رشید ت بر سر همسر و فرزندت باشد. خوزستانی و آبادانی به تو و به هنرت افتخار می کند. نام تو در کنار نام ناصر تقوایی و امیر نادری و کیانوش عیاری ودیگر هنرمندان بزرگ استان ثبت شده است.
یادم باشد که اجرای امشب خودمان را به حمید فرخ نژاد تقدیم کنم.
اعتراض یا خواهش و تمنا؟؟؟؟
121 سينماگر شناخته شده کشور با امضاي نامه سرگشاده يي خواستار ادامه انتشار ماهنامه «دنياي تصوير» شدند.
در ادامه واکنش ها نسبت به لغو امتياز ماهنامه «دنياي تصوير» که پيش از اين از سوي خانه سينما، انجمن منتقدان سينمايي و سينماگراني همچون مسعود کیمیایی و ناصر تقوایی صورت گرفته بود، 121 دست اندرکار مطرح سينما، تلويزيون و تئاتر ايران نيز در واکنش به حکم لغو امتياز نشريه دنياي تصوير نامه سرگشاده يي تنظيم کرده اند که خطاب به سه نهاد مرتبط با احکام قضايي و فرهنگي کشور، هيات نظارت بر مطبوعات، وزارت ارشاد و قوه قضائيه نوشته شده است. متن نامه به شرح زير است؛
متن کامل نامه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
بانوی لندن
مدرسه مطالعات آفریقایی و شرقی دانشگاه لندن از نوزدهم تا ۲۴ فروردین یک کارگاه آموزشی ۶روزه را برای ۱۲ فیلمساز با موضوع لندن برگزار خواهد کرد.این ۱۲ فیلمساز از میان داوطلبان حضور در این دوره انتخاب شده اند و معیارهای گزینش این دوره قابلیت های فیلمسازی و نیز آشنایی با آثار رخشان بنی اعتماد بوده است. فیلم های ساخته شده این گروه روز ۲۹ فروردین در موسسه بریتانیا نمایش داده می شوند. این دوره همراه با نمایش تمامی آثار بنی اعتماد در موسسه فیلم بریتانیا و نیز برگزاری یک کنفرانس در روز۲۱ فروردین درباره آثار اوست. افراد مختلف درباره ویژگی های فیلم های بنی اعتماد به سخنرانی خواهند پرداخت و گفت و گوی او با یک شخصیت برجسته سینمای دنیا تکمیل کننده این سمینار خواهد بود.
این است ارج و قرب بانوی سینمای ایران.
پدرخوانده

از سر اتفاق مستندی در رابطه با بزرگ مرد بازیگری ( مارلون براندو) کبیر دیدم. نفسم گرفت و فقط افسوس خوردم که دیگر این پدرخوانده دوست داشتنی در میان ما نیست. بی مناسبت ندیدم که یادداشت حامد بهداد ، این بازیگر جوان و خوش آتیه را اینجا بنویسم
یادداشت حامد بهداد عزیز
اين مستند را ديدم. براندو بزرگتر از آن چيزي بود كه من فكر ميكردم و بزرگتر از آن چيزي است كه آل پاچينو ميگفت و اين فيلم به ما ميگويد. من فهميدم براندو زواياي پنهان بيشتري دارد براي تحقيق و پژوهش. خيلي خيلي گريه كردم. روزگار را نميبخشم به خاطر اينكه آرزوي ديدن او (از نزديك) را از من گرفت. گريه كردم و هر بار وقتي گريهام اوج ميگرفت مادرم دستش را ميگذاشت روي پشتم و من از اينكه ديدن اين فيلم را با مادرم قسمت كرده بودم لذت ميبردم.
مادر من به ظاهر شايد يك زن معمولي باشد اما در عميقترين جاي وجودش هنر را ميشناسد. من از بطن اون زن، دنيا آمدهام. دستش را ميگذاشت روي پاي من و ميگفت: <شبيهش هستي>. چند نفر ديگر پشت سر من نشسته بودند و من صداي گريه آنها را هم ميشنيدم. حسوديام شد. لابد با خودم فكر ميكردم مارلون براندو فقط متعلق به من است. فكر ميكردم فقط من هستم كه ميتوانم از او پيروي كنم يا برايش بخندم و گريه كنم. براندو به ما لذت هنر را فهماند.
واقعيت اين است كه براندو متعلق به همه تاريخ است. حتي همه آنهايي كه قبل از او به دنيا آمدند و مردند. خوشحالم كه جشنواره امسال را با اين مستند شروع كردم. موقعي كه از سالن سينما بيرون آمدم، كلاهم را تا پايين كشيدم روي پيشونيام تا چشمانم معلوم نباشد. واهمه داشتم از اينكه ديگران فكر كنند من ريا كردهام. در اين فيلم همه غولهاي سينما حرف زدند ولي شون پن همان حرفي را زد كه من هميشه در ذهنم بود: <وقتي كه نميتوانيد بازيگري را بفهميد يا ياد بگيريد مارلون براندو را ببينيد.> تا قيامت عاشقاش ميمانم. به همين دليل هم همين حالا كه دارم اين يادداشت را مينويسم اشك در چشمانم جمع شده / تمام
منبع : باني فيلم
( به بهانه پایان سریال حلقه سبز)
تا چند سال پیش یکی از هواداران پروپا قرص حاتمی کیا بودم. تعصب عجیبی هم بر کارهایش داشتم. «آژانس شیشه ای» را بارها دیدم و بغض کردم و اشک ریختم. «روبان قرمز»اش زخمی بر دلم زد... کاری و عمیق. «ارتفاع پست» که حرف دل من و همه همشهریها و ای بسا هم استانی های من بود. بعد از تماشای «ارتفاع پست» بود که احساس سبکی کردم. به قول معروف حالم بد شد. پیامدش ساعتها پیاده روی و فکر کردن بود. اما حالا....
چه برسر حاتمی کیا آمده که اینقدر حرکت رو به عقب داشته؟ چرا دیگه با ما صادق نیست؟ اون از «به نام پدر» و ضعفهای بی شمارش که بر هیچ کس حتی خود حاتمی کیا هم پوشیده نیست و حالا هم «حلقه سبز» یک نقطه تاریک دیگر. ضعیف تر از «خاک سرخ»
چه برسر آقای کارگردان آمده است که ترکیب بازیگرانش اینقدر سست و بی حال و تصنعی شده؟ باورش آسون نیست که بازی خوب کیانیان و پرستویی و رضایی و حتی سیاهی لشکرهای «آژانس شیشه ای» جای خودش رو به بازی بد بازیگرانش در «حلقه سبز» داده. البته در این بین بازی حمید فرخ نژاد و بهرام علیان یک استثنا بود. محمد حاتمی دقیقا نقش یک معتاد کلیشه ای و در حد « آیینه عبرت» ارائه داد. کلی هم سعی کرد که این معتاد را بذله گو و شیرین از کار در آورد. اما افسوس... سیما تیر انداز در مهمترین نقش تصویری اش - سینمایی و تلویزیونی- موفق نبود و فرصت گرانبهایی را از دست داد.از این بازیگر خوب تئاتر بعید بود. اما سئوال اینجاست که چرا حاتمی کیا اینقدر حواسش را به بعد فنی داده و از بازیگرانش غافل شده؟ این واضح و مبرهن است که حاتمی کیا کارگردان بیگانه با تکنیک نیست. اما متاسفانه باید گفت که به لحاظ تکنیک هم در این سریال موفق نبوده. شاید بهتر این باشد که بگویم از فرط موفقیت... شکست خورده!!!!! او از سریال قبلی اش درس خوبی که نگرفت هیچ...حرکت رو به عقبی هم داشت. کافی است هردو کار را با هم مقایسه کنید.
دوربین حاتمی کیا سیال است. خوب این مزیت است یا عیب؟ چرا وقتی سریال می سازد دوربین اش بیش از حد سیال می شود؟ یادمان نرود که این همان کارگردانی که دوربین اش در « آژانس شیشه ای» و « روبان قرمز» به جا و به موقع حرکت می کرد. طوری که هر حرکت معنا و مفهوم خاصی را تدائی می کرد. اما حالا بی جهت آنقدر می چرخد که سرگیجه آورد.
اگر از شخصیت پردازی ضعیف و تک بعدی فیلمنامه هم بگذریم... از ریتم بد و نامناسب کار نمی توان گذشت. حاتمی کیا هر بار سریال ساخته این مشکل را داشته. بالعکس فیلم هایش. اصلا هرکسی را بهر کاری ساختن و او را بهر فیلم سازی نه سریال. خیلی دارم گیر میدم نه؟.... تقصیر من نیست. تقصیر خود حاتمی کیای عزیز است که ما را بد عادت کرده. ما هنوز دلمان پر می کشد برای کوچ اجباری قاسم و نرگس. برای عشق جادویی روبان قرمز. برای دلتگی حاج کاظم. برای قشنگ قشنگ حرف زدن حبیب رضایی. برای لحظه ای که اصغر هرچه تلاش می کند عباس را بخنداند... نمی شود. بعد هم عصبی فریاد می زند که :« لعنت به من که نمی تونم توی بد مشهدی رو بخندونم» گناه ما چیه که همان حاتمی کیای صادق را می خواهیم. حالا هم بی صیرانه منتظر« دعوت» می نشینیم و ته دل دعا می کنیم که توی ذوقمان نخورد. هر چند که اگر هم خورد... باز هم انتظار می کشیم.
بعد از تحریر: یک پیشنهاد. ای کاش حاتمی کیا سریالی با ساختار اپیزودیک بسازد. سریالی که دارای قسمتهای مجزا باشد. آن وقت است که می توان امیدوار بود که چند فیلم حاتمی کیا وار شاهد بود.
نمی دونم مقصر کیه. اما هرکی هست...گلی به گوشه جمالش. دیگه عادت کرده بودیم به سریالهای آبکی و بی محتوای تلویزیون و نصیحتهای مستقیم اونها که از فرط تکرار حالت تهوع به تماشاچی بدبخت وارد می کرد. از آن دوربین های تنبل و کم تحرک که بیشتر به لالایی وقت خوابیدن شباهت داشت. اما یدفعه چشم باز کردیم و دیدیم که انگار داره اتفاقاتی می افته. تصویرها شفاف تر شده... حوصله سازنده ها بیشتر. گوش شیطون کر استانداردهای سریال سازی توی تلویزیون داره بالا و بالاتر میره. گذشت اون زمانی که دوربین ثابت بود و دو نفر - ترجیحا زن و شوهر- با هم جروبحث می کردند. این بار علاوه بر محتوا... تکنیک هم مهم شده. چه تکنیک های کارگردانی و چه تکنیک های فیلمنامه نویسی. «اولین شب آرامش» رو بخاطر دارید؟ با اون دوربین روی دست های خاص کارهای احمد امینی که کم کم داره تبدیل به امضای کارهاش میشه تا تکنیک های گره افکنی و گره گشایی هیچکاکی همایون اسعدیان و علیرضا بذرافشان در «راه بی پایان» یا دوربین سیال حاتمی کیا در «حلقه سبز». کیفیت تصویرهای «ساعت شنی» خاطرتون هست؟ زیبا و یکدست. یا وسواس خاص حسن فتحی در «میوه ممنوعه» یا «مدار صفر درجه». و البته کیانوش عیاری... این همیشه استاد. مدتهاست که عادت کردیم کار ضعیف از استاد نبینیم. پس با لذت به تماشای «روزگار قریب»اش می نشینیم. حالا هم نوبت «یک مشت پر عقاب» اصغر هاشمی شده.
حالا باید به این سریالها ئ این کیفیت ها عادت کنیم و منتظر بمانیم چون کار فریدون جیرانی هم در راه است. خلا صه که نمی دونم مقصر کیه... اما هر کی هست گلی به گوشه جمالش

