دختر و پسر جوانی را می شناسم که در بعدازظهر های تابستان هایی که هوا بارانی است!، عاشقانه و نرم در زیر چتر قدم می زنند و بحث های فلسفی می کنند. پسر عاشق دختر است اما خودش هم نمی داند چرا زبانش یاری اش نمی کند... وای از روزی که چتر بسته شود.
دکتری را می شناسم که منخصص زنان و زایمان است اما به همه مریض هایش می گوید که نازا هستند...
زن و شوهری را می شناسم که علی رغم اینکه از هم طلاق گرفته اند اما کماکان در یک خانه و زیر یک سقف زندگی می کنند... حیف که به درون خانه شان راهم نمی دهند
جنینی را می شناسم که در شوتینگ زباله گریه سر داده. هر روز به من سلام می کند و همیشه این سئوال را می پرسد که:آقا ببخشید شما مادرم را ندیدید؟
جوانی را می شناسم که با خون بازی می کند... خون بازی می کند
دختری را می شناسم که در تنهایی اش ناخن بر پیشانی می کشد.
مادری را می شناسم که وقتی عصبی می شود ظرف های چینی را به در و دیوار می کوبد و با خرده شیشه ها روی سینه اش نقاشی می کند
پدری را می شناسم که هر روز بجای اصلاح ریش هایش... تیغ به زیر گردن می کشد
دختر و پسر جوانی را می شناسم که در بعدازظهر های تابستان هایی که هوا بارانی است!، عاشقانه و نرم در زیر چتر قدم می زنند و بحث های فلسفی می کنند.پسر کیفور از یک خون بازی مستانه بوسه ای بر پیشانی ناخن کشده دختر می زند و دختر در این اندیشه که چگونه نقاشی هایی را که با خرده شیشه ها روی سینه هایش کشیده از پسر مخفی کند.
کسی از شوتینگ فریاد زد: ببخشید شما مادرم را ندیدید؟... دختر صورتش را پوشاند
به دکتر گفت ویزیت خریت من چقدر میشه؟
سالها بعد کسی دیگری اینگونه نوشت: زن و شوهری را می شناسم که علی رغم اینکه از هم طلاق گرفته اند اما کماکان در یک خانه و زیر یک سقف زندگی می کنند... حیف که به درون خانه شان راهم نمی دهند
در سال صفر این اتفاقات بسیارند
(قسمتی از مقدمه نمایشنامه زندگی در سال صفر نوشته همین قلم)
وقتی وضع بهم ریخته کمدم را دیدم خودم از رو رفتم . به غیرتمان برخورد و مشغول تمیز کردن و مرتب کردن کتابها و دیگر لوازم شدم. اما چشمتان روز بد نبینه این تمیز کاری ساعتها طول کشید. دلیل این تاخیر هم فقط این بود که نوشته هایی را یافتم که خودم هم باور نمی کردم دیگر دستم بهشان برسد یادداشتهایی که هر کدام حس نوستالوژی مرا تلنگر زدند. بین این کاغذها داستانی را پیدا کردم که دیدم با بحث این روزهای وبلاگمان بی ارتباط نیست. خلاصه که تصمیم گرفتم نا پرهیزی کنم و این داستان را در این پست قرار دهم. داستانی که در ادامه مطلب می خوانید ( البته اگر بخوانید) را در زمان دانشجویی به عنوان پروژه درس داستان نویسی ۲ ارائه کردم. یادش بخیر استاد ابروان این کار را خیلی دوست داشت. این را بارها و بارها بی بهانه و با بهانه به من گفته بود... پس تقدیم به آن استاد عزیز
و البته
برای :
فرج برنا به پاس بازگشت دوباره اش
و هومن نیک فرد به پاس مهربانی و معرفت بی مثالش
داستان را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
به خاطرِ یك فیلم بلند

داریوش مهرجویی این کارگردان بلند آوازه سینمای ایران بعد از ترجمه کتابهای فلسفی حال در تدارک انتشار یک رمان است. بدون هیچ بحثی قسمتهایی از این رمان را با هم مرور می کنیم:
قسمتهای از رمان را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
پیشگویی های یک مرد بزرگ

احمد شاملو شاعر نامی ایران درباره مخملباف گفته بود: نمیدانم چرا اسم مخملباف را از قلم انداختهاید؟... من به شدت از عاقبت این سینماگر وحشت میکنم... او کاملا ناگهانی پرومتهای شد که چیزی سینما را دم دستاش گذاشته تا هر چه خطرناکتر بتواند با آن آتش بازی کند... خطرناکتر به این دلیل که فرش و خانه و محله و شهر و زمانهاش از دم نی ساز است و خودش هم این را بهتر از دیگران میداند و مهمتر اینکه میداند ققنوس یک افسانه بیشتر نیست و از خاکسترش چیزی بیرون نمیآید...
عمدا دارم قلمبهپرانی میکنم، يا او ارزشاش را دارد.
بعد از تحریر: چقدر جای شاملو خالی ست تا صحت پیشگوی اش را ببیند
بازگشت همسایه ها
بعضی وقتها یک عکس، یک جمله یک اشاره تو را پرتاب میکند به نوستالوژی. چندی قبل توی ویترین یک کتابفروشی کتاب حکایت حال که شامل گفتگوی طولانی خانم لیلی گلستان با احمد محمود عزیز است را دیدم. کتابی که بارها خوانده بودمش. این کتاب منو پرتاب کرد به دریای آثار استاد احمد محمود
به تنهایی شریفه و درد بی درمان علی. به همان سئوال بی جواب که آیا شریفه می دانست که برادرش (علی) در این شهر ساکن است؟ آیا فهمید و مرد؟ ماند تا به جایی برسد که احساس آرامش کند؟ از کلام او حس می کنم که گذران زندگی و شرایط تحمیلی زندگی را دوست ندارد. اما گرفتار شده بود. دلش نمی خواست، اما شده بود. آیا همه قضیه را می دانشت و ماند تا برادرش او را بکشد و راحت شود؟ در رمان اشاره ای نشده اما حسم می گوید که شریفه فهمیده بود برادرش در بندر لنگه هست و قصد کشتن او را دارد. به همین دلیل ماند تا تکلیفش و آینده زندگی اش روشن شود. یعنی تمام شود.... تمام. و اینگونه است که نام یک فاحشه می شود شریفه. هنوز سرم از شدت درد تیر می کشد. هنوز هم در شوک این ماجرا هستم. داستان یک شهر داستان زندگی است بر روی آب
به تنهایی و جستجو و انتظار ننه امرو و هنگامی که یک نفس دو صفحه مونولوگ می گوید. به حرمت انتظار باران و به عشق اش به مائده. به یارولی خائن و آرایشگاه هالیوود، به شوخ طبعی نوذر نازنین که مرگش هم در عین سادگی ست. درست مثل افکارش، مثل برداشتش از سیاست. به سادگی بلقیس و غم نازایی او. به او که هنگامی که باردار می شود، ماهی های حوض هم تخم ریزی می کنند. آن هم در مداری به سرمای قطبین مدار صفر درجه. هنوز زمانی که کنار کارون نازنین و البته وحشی هستم، چشمهایم به دنبال کوسه می گردد من صدایی را که خاور شنید، شنیدم. خدا صبرت دهد ننه.
به عمو تاج المولوک نازنین. به فرامرز خان هزار چهره. به انتقامش از شهرکی و از هر چه درخت انجیره. اما چه سود که تنهایی فرامرز خان. ریشه خرافات در این سرزمین کندنی نیست. راستی با تمام این حرفها، عمه تاجی عزیز، اگر خودت پای درخت خون دیدی، شمعی برای این جماعت خرافه پرست روشن کن بر پای درخت انجیر معابد
به شهرو. به آن پسرک بومی عاشق. به عشق پاکش به بتی. به عشق پاکی که جان هر دوی آنها را به آتش زد. هوا که شرجی می شود، خوب آن را بو می کنم تا مباد که بوی گوشت سوخته آدمی با بوی شور دریا و نفت قاطی شود. پسرک بومی در همسایگی من بومی جنوب است. مثل زمین سوخته که داستان شهر من است. شهری که زیر بمب و خمپاره تکه تکه شد و دیگر شهرها بی خیال و خوش بودند. بی مهری همانها نسبت به افراد جنگزده و به نامرد خطاب کردن همشهریان من. تا بمب در تهران نیفتاد، کسی جنگ را باور نکرد. خدا شما را ببخشد. زمین سوخته رسالت احمد محمود بود نسبت به بی خبری دیگران. به انگشتهای محمد مکانیک که به سوی همان دیگران اشاره رفته است. مگر می شود از همسایه ها حرفی نزد. از انسانهای خاص خودش از نعلبکی در دهان گرفتن. به آغاز راه نویسندگی احمد محمود. خلاصه که این کتاب و کتابهای استاد بیچاره ام کردند در زیر نوستالوژی. احساس می کنم که دلم می خواهد دوباره و چند باره در دریای آثار نویسنده محبوبم شنا کنم و غرق شوم.
کمی طنز اندکی جدی................ نقدی بر برخی از آثار (فرج برنا)
سلام دوست عزیز. اگه اجازه بدی می خوام یه خورده فضولی کنم و نیمچه نقدی در رابطه با داستانها و فیلمنامه هات داشته باشم. حقیقتش رو بخوای آدم وقتی بفهمه که از لحاظ فکری با کسی نزدیکه، کلی ذوق می کنه. خودت حتما می دونی توی این دنیای پر فاصله ، این نزدیکی فکر گوهر گرانبهاییه. اما حیفه که این نزدیکی نقد نشه، چرا که می توان حشو و زوائد را زدود و اصل مطلب را زیبا و شیوا بیان کرد. پس با این تفکر شروع می کنم. باشد که فتح باب دوستی از همین جا باشد.
از داستانهای کوتاه شروع می کنم. از ربابه:
زیبا و انسانی. داستان عشق پاک ربابه به شازده. هر چند که نوع نگاه جدید نبود اما سعی بسیار داشتی که ساختار تازه ای داشته باشی. حتما موافق هستی که تا به حال داستانهای بسیاری در رابطه با این حدیث مکرر (عشق) بیان شده. اما متاسفانه نوع نگاه ها کم کم تکراری و کسل کننده شده اند. علتش هم که کاملا مشخصه . انگار کاربن زیر دست همدیگه گذاشتیم. بگذریم . به ربابه برگردیم. ساختار جالبی انتخاب کردی. نامه های عاشقانه ربابه به شازده. کارکرد خوبی دارند این نامه ها. هم مشخص کننده زمان هستند و هم استحاله ربابه را در گذر زمان مشخص می کنند. از طرفی حوادث حاشیه ای را که بعدها قرار است کارآیی داشته باشند را بیان می کند. مثل موضوع کرایه خانه یا نوع برخورد همسایه ها و همکاران ربابه و... سیر نامه ها تا حدودی منطقی است. اما مشکل از جایی شروع می شود که نامه ها را رها می کنی و نوع روایت دیگری را آغاز می کنی. پس سیر نزولی شروع می شود. البته نذر و نیاز ربابه جالب است و هم چنین استشهاد جمع کردن اهالی محل که موازی با شمع روشن کردنهای ربابه است. ای کاش آن حرفهای اهالی با دکتر را دیگر نمی آوردی. از همان جاست که ریتم کار می افتد. چه لزومی دارد که دکتر برای ما حال و روز ربابه را تشریح کند؟ پس مخاطب خودش چه کاره است؟ چرا لقمه جویده در دهانش می گذاری؟ چرا مجال فکر کردن به او نمی دهی؟ ای کاش بعد از نذر و نیاز ربابه و استشهاد جمع کردن اهالی محل، مستقیم به سراغ پایان داستان و بردن ربابه می آمدی. چرا اینقدر حاشیه رفته ای؟ چرا آن پایان دلنشین و دوگانه را با توصیفات اضافه کم رنگ کردی؟ میشه راحت حدس زد که خود نویسنده علاقه شدیدی به کارکترش داشته است. این شاید دلیل تمام توضیحات دکتر درباره ربابه باشد. چیزی که باعث افتادن ریتم داستان شده. چخوف می گوید: ممکن است شما در تنهایی تان برای کارکتر داستان خودتان اشک بریزید و ناله کنید اما این را نباید مخاطب متوجه شود.
مخلوق برتر
بسیارند آدمهایی که ناخواسته پا جای پای افراد ناشناخته می گذارند. تبریک میگم. باز هم ساختار زیبایی انتخاب کردی. ( مثل اینکه این کار را خوب بلدی. فکر می کنم بی ارتباط به سینما نباشه) نوع نگاه زیبایی در جای جای داستان جاری است. کفر آدم در میاد از این آدمها که البته شمارشان کم هم نیست. موضوع جالبی را انتخاب کردی. آدم تو از بین همین آدمهایی انتخاب شده که شاید هر روز از کنار ما می گذرند. خوب دقت کردی که آدمها همیشه زیر لب در حال کنایه گفتن به دیگران هستند. طعم تلخی داشت این کار تو. البته این نه عیب است نه مزیت. اما باز هم توصیفات بیش از حد پاشنه آشیل می شوند. حاشیه های بی مورد. اگر کار را فشرده می کردی ضربه محکمتری به مخاطب وارد می کردی. راستی خیلی دوست دارم نظرت رو راجع به مینی مال بدونم.
آقای لطیف
« دستها بالا. هیچ راه فراری نیست» زیبا و محسور کننده.. دهان منه مشکل پسند را بستی. یکی از راههای رسیدن به یک طرح داستانی، عنصر تضاد است که تو این کار را خوب انجام میدهی. استفاده بجا از تضاد. گویا آدمهای تو همیشه با اطرافیان تضاد دارند و... این شروع ماجراست. چیزی نمی توانم بگویم جز اینکه به احترم تو و آقای لطیف، سکوت کنم و کلاه از سر بردارم.
اما فیلمنامه هاهمگی دارای یک مشکل اساسی و بزرگ هستند. اسلوب فیلمنامه نویسی هیچ گاه این اجازه را نمی دهد که در یک فیلمنامه از کلماتی که مربوط به دکوپاژ و کارگردانی هستند استفاده کنیم. پس با توجه به این قاعده اساسی کلماتی مانند اسامی نماها، حرکت های دوربین، زوایای دوربین و حتی کلمه کات را در فیلمنامه نمی توان عنوان کرد. کلماتی که تو دست بر قضا استفاده کردی. زیاد هم این کار را کردی. بهتر است اینقدر خودم را اذیت نکنم و رک بگویم که اینها که تو نوشته ای در واقع دکوپاژ است نه فیلمنامه. اما به لحاظ موضوع. یه چیزی رو تا یادم نرفته بگم که پیداست روحیه شوخ طبعی داری. در داستانها این شوخ طبعی ها یا بهتر بگویم، این طنز در کل اثر جاری می شد اما در فیلمنامه ها قضیه فرق می کند. همه به یک شوخی می مانند. پنالتی که به گمانم یک لطیفه قدیمی بود که در کودکی برای هم سن و سالهایمان تعریف می کردیم و غش غش می خندیدیم. اما در مرگ دیگری دقیقا چیزی بود که تکانم داد. شوخی با عزرائیل. چیزی که خودم هم مشغول اجرای یک کار تئاتر با همین مضمون هستم. جالبه که از قرار معلوم لباسهای عزرائیل های ما هم به هم نزدیک هستند. و تعلل عزرائیل در کشتن. در رابطه با مرگ و عزرایئل زیاد حرف دارم اما به قول بهرام بیضایی « شاید وقتی دیگر» یعنی حتما وقتی دیگر. باید برم و به متن خودم برسم. فردا پس فردا اجرا دارم. راستی دوست ندیده اما نزدیک من، اهل کجایی؟ فقط نگو « همین نزدیکی ها» دوست دارم یک بیوگرافی ازتو داشته یاشم. ( نگی این یارو چه فضول تشریف داره) ........... یا حق
برای چندمین بار کتاب جادویی به کودکی که
هرگز زاده نشده اثر فراموش نشدنی اوریانا فالاچی را خواندم. مثل بار اول غرق در لذتم کرد. به راستی که این زن ایتالیایی عجب قلم گیرایی دارد. البته از ترجمه ظریف و زیبای آقای " مانی ارژنگی" نمی توان گذشت. هرچند که به نظرم این نام، یک نام مستعار باشد. ترکیبی از "مانی" یعنی پیامبر نقاش ایرانی و "ارژنگ" اثر مشهور همین پیامبر. از این ترکیب ها و این اسم ها به راحتی می توان گذشت اما از این کتاب و این قلم، نه. مثل دیوان حافظ( البته اگه به کسی برنخوره) فال می زنم و هر جا که باز شد می خوانم:
هر کس دسیسه و توطئه ای می چیند تا ما را ازهم جدا کند. گاهی نگران می شوم م از خودم می پرسم،پیروزی با کیست؟ ما یا آنها؟... شاید بخاطر این زنگ تلفن لعنتی باشد. تلفن که تلخی هایی را که فراموش شده می دانستم، شدت بخشید. ناراحتی هایی را که برطرف شده می دانستم، ناراحتی هایی را که از خیالات خوشی سرچشمه می گرفت که به من فهمانده بودند که، عشق نمایش پیچیده ایست. زخمها دوباره هم می آیند. جای زخمها محو می شود. اما یک تلفن کافی است تا همه دردها را دوباره زنده کند. مثل شکستگی های کهنه... وقتی زمان تغییر می کند

