تبليغاتX
.:: آرگوس _ سینما تئاتر ::.
آرگوس _ سینما تئاتر
اختصاصی گروه تئاتر آرگوس
» چندپاره ها چهارشنبه 17 تیر1388 23:2
چند پاره ها
قبل از تحرير: مدتي نبودم . براي اينکه ثابت کنم که اين چند وقت بيکار نبودم با يک پست ويژه برگشتم. يادداشتهايي که مي نوشتم اما فرصت آپ کردنش را بدست نمي آوردم 

                                              کمي تا قسمتي غبارآلود


عصبي ام ... آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. گاهي وقتها تصميماتي گرفته مي شود که بوي تبعيض بدجور از آنها به مشام مي رسد. اين عدالت نيست هر چي بدبختي هست مال ما جنوبي هاست. هر نوع بدبختي که بگيد اول براي ما نازل ميشه اما جالب اينه که اصلا آقايان پايتخت نشين اين دردها و حرفها و مصيبت ها را باور نمي کنند تا زماني که همان اتفاق با دز کمتر بر آنها نازل شود آن وقت قيامتي به پا مي کنند که بيا و ببين. نمونه آخرش گرد و غبار تهران بود و در پي آن تعطيلي دو روزه. گاهي وقتها به اين فکر مي کنم چرا اين پايتخت نشين ها بايد همه چيز داشته باشند و ما فقط تماشاچي باشيم؟ اينهمه اينجا گرد و خاک شد. ماه ها اين وضعيت ادامه داشت. به گواه هواشناسي هفده برابر حد معمول گرد و غبار در هوا موجود بود اما هيچ کس ککش نگزيد. حرفي نزد. جايي هم تعطيل نشد. آنجايي که من کار مي کنم يعني در منطقه ويژه اقتصادي پتروشيمي ، هفده يا هجده پتروشيمي با هم کار مي کنند. تصور کنيد که هواي اينجا از لحاظ آلودگي چند برابر تهران است. گرد و غبار هم که باشد ديگر نور علي نور است. گرد و خاک در تهران فقط دو برابر حد معمول بود. براي هين دو روز تعطيل اعلام شد. يکي نيست بگه که آخه آدمهاي حسابي يعني جان مردم اينور کشور اصلا مهم نيست و فقط جان و سلامت تهراني ها مهم است؟ چه زمان صلح و چه زمان جنگ بدبختي هايش مال ماست و راحتي اش براي تهراني ها. اين اصلا انصاف نيست. کجاي قانون اين نوشته شده؟ نمونه اين اتفاق سالها قبل هم افتاده بود. هشت سال جنگ، بمب،خمپاره،موشک ، آوارگي و بدرفتاري و کلي مصيبت ديگه. آن زمان هم کلي بمب و خمپاره برسر ما باريد، کلي کشته داديم اما هيچ کس از آقايان تهران نشين حاضر به صلح نشداما به محض اينکه دو تا موشک به تهران خورد، فورا قطعنامه را پذيرفتند. معناي اين حرکات چيست؟ تا کي تبعيض ميان مردم؟ پس اين دولت عدالت محور چرا عدالت را رعايت نمي کند؟ وقتي اين بي تفاوتي ها را مي بينم کلي بهم مي ريزم. چرا فقط ما بايد قرباني باشيم؟ نگاهي به عکس هاي گرد و غبار در روزهاي اخير خوزستان بيندازيد. به گمان اگر روزي در تهران اينگونه گرد و خاک شود کل اهالي اين شهر را به شمال منتقل مي کنند تا مبادا صدمه اي به تار مويشان برسد. عصبي ام داغونم، آنقدر که نمي توانم درست بنويسم. به خدا اين عدالت نيست. اصلا چرا ما هميشه فراموش مي شويم؟


             هفت تير کش ها یا وقتی نویسنده فراموش شود

مراسم روز جهاني تئاتر با چند ماه تاخير در آبادان هم برگزار شد. همه جمع بودند. تئاتري ها و غير تئاتري ها.خرد و کلان. چه کساني که با خون دل کار مي کنند و چه کساني که در کمال آرامش مالي و امکانات به تئاتر مشغولند. همه يک جا جمع بودند. دوستان ديروز آقايان و دشمنان امروز و بلعکس. هفت تير کشان هم بودند. اشتباه نکنيد اونجا اصلا هفت تيرکشي نشد. خواهش مي کنم موضوع رو سياسي نکنيد. آخه بسياري از بچه هاي تئاتر سايه همديگر را هم با تير مي زنند. به همين خاطر هميشه هفت تيري به همراه دارند. همه افرادي که در اين سالها با هم مشکل داشتند هم با لبخندهاي مصنوعي حضور داشتند. لبخندهايي که مي گفت مشکلات هنوز ادامه دارد! اصلا مگه ميشه تئاتري ها با هم خوب باشند؟اين يک آرزوي خام است. بين بزرگان هم چنين است. تئاتري ها اينگونه اند که وقتي دو طرف به هم مي رسند چنان قربان صدقه هم مي روند که اگر کسي نداند گمان مي کند که اين جماعت از فرط عشق و علاقه براي هم جان مي دهند اما کافي ست که يکي از همين دو طرف قدمي از ديگري فاصله بگيرد آن وقت چنان همديگر را مي کوبنند که بيا و ببين. يکرنگ بودن مدتهاست که از ميان تئاتري ها رخت بر بسته. اين حرفها بسيارند اما بشنويد از مراسم روز جهاني تئاتر در آبادان
در اين مراسم قرار شده بود که از تمامي گروه هايي که طي يک سال گذشته افتخاري به دست آورده بودند تقديري هر چند ناچيز شود و جوايزي ناچيزتر بهشان اهدا شود. گروه آرگوس هم با حضور در اولين دوره جشنواره کشوري عدالت واميد (کلاغ ها به مترسک مي خندند که خاطرتان هست) از معدود گروه هاي تئاتري بود که در سال گذشته در يک جشنواره کشوري شرکت کرده بود و افتخاري براي شهرش آفريد که خيلي ها خوش نداشتند  بببينند و بشنوند. اما افسوس براي آنها که نمي توان حقيقت را انکار کرد. حالا همان عده قرار بود که از بچه هاي گروه تقديرکنند. مي بينيد اين روزها چقدر اتفاق فرخنده روي مي دهد؟
روال بدين گونه بود که از تمامي افراد گروه تقدير شود. يعني از کارگردان... نويسنده...بازيگران... بچه هاي نور و صحنه... موسيقي و خلاصه هر کس در کار نقشي داشته بود
شبنم تصميم گرفته بود که در اين مراسم شرکت نکند. هر چه نباشد در اين چند سال او بيشترين ضربه را از همين جماعت خورده بود. من هم که اصلا به اين مراسم دعوت نشده بودم. خوب حق دارند که مرا دعوت نکنند. باور کنيد که من هيچ گله و شکايتي ندارم. اصلا و ابدا. اين را از ته دل مي گويم. آخه يک بچه تئاتري وسط اين همه غول هاي تئاتر چه حرفي براي گفتن دارد؟
خلاصه از تمامي بچه هاي گروه با هدايايي خنده دار تقدير شد. هدايايي در حد کلمن آب يا فلاسک چاي و ظرف پيرکس. مراسم تمام شد اما آن روز درس بزرگي به من داد من ياد گرفتم که نويسنده جزيي از گروه نمايش نيست! اين را آن روز فهميدم. چرا که تمام اعضاي گرداننده مراسم نمي دانستند يا شايد هم فراموش کرده بودند که نويسنده نمايشنامه هم جزئي از اعضاي گروه است. شايد هم عضو اصلي. خلاصه که نام من از قلم افتاد. يا شايد هم از قلم انداختندش. خدا را شکر اينقدر در اطرافم کلمن آب و فلاسک چاي و ظرف پيرکس مي بينم که ديگر احتياجي به هيچ کدامش ندارم. سوءتفاهم نشود. باز هم مي گويم که من هيچ گله و شکايتي از اين تصميم آقايان ندارم. بلکه شادم و مسرور که نام من در آن مراسم خوانده نشد. تا باد چنين بادا


                                                       فراموشي     

                  
خيابان وليعصر ... ميدان آزادي ... هفت تير ... بي بي سي ... باتوم ... صداي آمريکا ... اسلحه ... کتک ... خون ... ندا ... گاز اشک آور ...ميرحسين ... کوي دانشگاه ... کروبي ... بيانيه ... رهبر ... لباس شخصي .... نماز جمعه ... سبز
اين چند وقته اين کلمات دهان به دهان مي چرخيد. درگيري در تهران به اوج خود رسيده بود اما در آبادان خبري از اين مسائل نبود. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. خوب که فکر مي کنم ياد روز آخر تبليغات مي افتم که سيل عظيمي از مردم ... زن و مرد ... کوچک و بزرگ دست در دست هم داشتند و کل خيابان اميري را بسته بودند و شعار مي دادند که : اگر تقلب بشه ... ايران قيامت ميشه. خيلي جالبه که حالا هيچ خبري از آن جماعت نيست. فقط چند حرکت کوچک توسط دانشجويان دانشکده نفت که در نطفه خفه شد و يک يادمان محقر و البته صميمي براي ندا آقا سلطان. البته ناگفته نماند که قطع مدام برق در منطقه اميري و خيابان شاهپور به اضافه تدابير شديد امنيتي مانع تجمع مردم مي شد. خلاصه که گويا آبادان وخيلي شهرهاي ديگر جزء ايران نبودند و آن شعار را بايد اينگونه اصلاح مي کردند که: اگر تقلب بشه ... تهران قيامت ميشه

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» بدون شرح چهارشنبه 3 تیر1388 8:19
بدون شرح

                  

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» خداحافظ دوران مجردی پنجشنبه 28 خرداد1388 21:24
خداحافظ دوران مجردی

                                                  یادداشتی از فرج برنا

امروز پنج شنبه 28 خرداد ماه سال 88 روز مبارکی است... چرا؟؟؟... چون محمدرضا امروز لباس دامادی بر تن می کند... آخرین پست نوشتاری ام در بلاگفا را تقدیم او و همسر گرامی اش می کنم... خوشبخت باشید الهی...

                                                                                                       فرج برنا

                                                     و خودم بعد از فرج 

 در این روز رسما ... شرعا... عرفا... از دنیای تجرد خداحافظی کردم

                                                                                                 محمدرضا قاسمی

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» این روزها....2 سه شنبه 5 خرداد1388 16:43
                                                  

                                            روی موج مثبت

معذرت می خواهم. جدا شرمنده اگر با پست قبلی دوستان عزیزم را ناراحت کردم. معذرت می خواهم که به قول نجمه سجادی موج منفی متصاعد کردم. دوستان از سر لطف کامنت های بسیاری دادند و احوالاتم را جویا شدند. دوستان نزدیک تر هم گمانه زنی کردند که نکنه فلان اتفاق یا بهمان اتفاق افتاده. خلاصه که به برخی دلیلش را گفتم و برخی دیگر نه. در هر  حال باید بگم که در حال حاضر خوب و سرحال و پر انرژی ام. ملالی نیست. اینم بازی روزگاره دیگه. یه روز دپرس و یه روز روی فرم

 

                                            زنده باد بلاگفا

خدایش دست این بلاگفای نازنین درد نکنه.امکاناتش همینجوری داره بیشتر میشه. اما نمی دونم چرا اکثر دوستان از این امکانات استفاده نمی کنند؟ حتما گزینه "وبلاگ دوستان" را در صفحه مدیریت خود در بلاگفا دیده اید. امکان جالبی که از تاریخ به روز بودن وبلاگهایی که شما بخواهید مطلعتان می کند. فقط کافی است این وبلاگ ها در محیط بلاگفا باشند. دیگر نیازی به دعوت کردن و خبر کردن دوستان هنگامی که شما به روز هستید نیست. خدایش دست بلاگفا درد نکنه. نمی دونم چرا شوکا تحریمش کرد؟ خیلی از بلاگفا تعریف کردم. خوش بحالشان.

پی نوشت:

کتاب:رمان "همسایه ها" اثر زنده یاد "احمد محمود" از همه دوستان خواهش می کنم اگر کتاب های پیشنهادی هر پست را خوانده اند لطف کنند و نظرشان را درباره آن کتاب بگویند.

موسیقی: آهنگ جاودان "راز" از استاد "کورش یغمایی"

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» این روزها...1 چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 13:4
این روزها....

این روزها بیقرارم ... بی تابم

این روزها صبرم سر رفته

این روزها از همه لجم گرفته

این روزها هیچ کس حرف مرا نمی فهمد ... من بد حرف می زنم یا ایراد از فهم دیگران است؟ من که ساده و روشن گفتم

این روزها حس کسی را دارم که در صفی طویل از روزها و ساعت ها ... دقیقیه ها و ثانیه ها ایستاده و هر کسی اراده می کند٬ می آید و لگدی محکم به نشیمن گاه من می نوازد و مرا به انتهای این صف بی انتها پرتاب می کند و خودش به جلوی من می ایستد

این روزها باید به فکر همه باشم اما هیچ کس به فکر من نیست

این روزها همه از سرخنده و دلسوزی! مرا سیبل تیراندازیهایشان قرار می دهند

این روزها حس حبس بودن در سلولی را دارم که هرچه چوب خط می کشم تمام نمی شود

این روزها گویا کسی چوب خط های مرا پاک می کند

این روزها تشنه ای را می مانم که هرچه به سمت آب می روم کسی او را از من دور می کند

این روزها دستم از همه جا کوتاه ست

این روزها صدای سفید شدن موهایم را در انزوا می شنوم ... مثل جیغی در تاریکی و یا شاید سایش ناخن بر سطحی صاف ... چندشم می شود

این روزها دلم برای " شب ٬ سکوت ٬ کویر" پرمی کشد

این روزها چیزی در گلو مانده که راه نفس را بسته

عاقبت این انتظار مرا از پای می اندازد

و روزها می گذرند... کند و آهسته و نه پیوسته ... و چوب خط ها هنوز ادامه دارند

پی نوشت:

کتاب: "از پرنده های مهاجر بپرس" مجموعه داستانی از " سیمین دانشور" امیدوارم خوانده باشیدش

موسیقی: ترانه زیبای " آدمک" با صدای جادویی " فریدون فروعی"

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» کولاژ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 10:24
                                                     کولاژ

حتما برای شما هم پیش اومده که بسیاری مواقع وقتی نوشته ای از کسی می خواندید که چهره اش را ندیده اید٬ مدام در ذهنتان تصویرش را مجسم می کنید و تا آنجا که جا دارد سعی می کنید تصویر ذهنی تان را متناسب با نوع نوشته هماهنگ کنید. بعضا از روی نوشته ها می توان سن و سال نویسنده... طرز فکرش ... سلایقش و.... را حدس زد. برای پست قبل کامنت های بسیاری داشتم که حدود نود درصد شان خصوصی بود. خیلی از دوستان از دیدن تصویر من در سایت خبرگزاری برنا تعجب کرده بودند. البته ....                                    

                               فوتبال نزد خوزستان است و بس

شاید برای گفتن این موضوع دیر شده باشه هر چند که گمان نمی کنم صحبت از غیرت و جوانمردی دیر یا زود بخواهد. میخوام از روز یکشنبه ۶ اردیبهشت بگم. روزی که به خوزستانی بودن خودم بالیدم. روزی که انقدر از بازی پاک فولاد لذت بردم که چشمهایم جوشید. روزی که ...

بعد از تحریرها

 آرگوسی ها دیشب به مشورت درباره وبلاگ پرداختند. تصمیماتی گرفتند که گفتنش خالی از لطف نیست. مثلا قرار بر این شده که ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» اولین پست سال 88 شنبه 15 فروردین1388 10:1
 مدل ۸۸                                                                 /برای محمد غدیرزاده به پاس سعه صدرش/

حالم از این موضوع انشا بهم می خورد که: تعطیلات را چگونه گذراندید؟

درگیری های ذهنی تمامی ندارند. مثل باران می بارند و چون سیل سرازیر می شوند. پیش تولید کار جدید گروه یعنی زندگی در سال صفر هنوز ادامه دارد. همچنان مشغول بالا و پایین کردن شرایط هستم از طرفی باید جلوی هرز رفتن وقت را بگیرم و ذهنم را بر روی بازنویسی متن چندمین حکایت از بازماندگار این دیار نوشته فرهاد ارشاد و محمد غدیرزاده عزیزم متمرکز کنم. باید جواب اطمینانش را  شایسته بدهم. مگر این سرماخوردگی لعنتی می گذارد؟ حسابی بهمم ریخته. به اینها اضافه کنید که ناگهان تلفن زنگ لعنتی اش را ضرب بگیرد و تو از آن طرف خط خبر تصادف شدید عمویت را بشنوی. دنیا برای لحظاتی جلوی چشمانت تیره و تار می شود. بیست و پنج روز در کما. استرس و دلشوره با ذهن آدمی چه می کند؟ خدا را شکر حالش بهتر است اما هنوز قدرت تکلم ندارد. در این گیر و ویری برنامه ریزی کردن برای ماه آینده و آماده شدن برای یک سری اتفاقات که قرار است بیفتد هم ادامه دارد. به قول بهرام بیضایی:« این خط را بگیر و بیا»

چقدر کار دارم. با این اوصاف چگونه می شود این ذهن هرزه گرد را مهار کرد و بر روی موضوعی خاص تمرکز داد؟

درست سر به زنگاه هم مخابرات بازی اش می گیرد و موبایل لعنتی قطع می شود. خدا پدر مادر ایرانسل را بیامرزد حتی اگر آنتن دهی اش اعصابت را داغون کند. کامنت ها را که چک می کنم بیشتر بهم می ریزم. کامنت  استاد نعمتی حالم را خراب کرد. به قصد درد دل کردن با من تماس می گیرد اما درست با همان خطی که قطع بود ( البته حالا وصل شده) یادم باشد که در اولین فرصت با او تماس بگیرم تا صدای نازنین و گرمش را بشنوم.

مطلب فرج برنا هم کلی عصبی ام کرد. فهمیدم که او دو روز در آبادان بوده اما ما را خبر نکرده. قابل توجه اینکه فرج خان شماره ایرانسل من را داشت. شاکی ام از دستش.

شماره جدید آدم برفی ها آپ شده بود... مطلب من هم بود اما با تغییرات بسیار...چک کردم دیدم مطلب دستکاری شده... این هم یک دلیل دیگر برای عصبانیت... تحریمشان می کنم... شاید دیگر برایشان ننویسم.

بعد از تحریر: و همچنان بیزارم از این موضوع انشا که: تعطیلات را چگونه گذراندید؟

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» به مناسبت سال جدید سه شنبه 27 اسفند1387 14:24
مدار صفر درجه یا سال نو مبارک

صفحه تقویم میگه که این اخرین پست در سال ۱۳۸۷ است. نمی دانم که این خوبه یا بد... به پشت سر که نگاه می کنم دیگر سرم گیج نمی رود. از بدی های سالهای قبل خبری نبود. نه اینکه سال پرباری بود نه اما بد هم نبود... تا سال ۸۸ چگونه باشد. سالی که قرار است دست کم یک اتفاق مهم و بزرگ برایم بیفتد.  

همیشه از تبریک گفتن به مناسبت سال نو بیزار بودم و هستم. حس غریبی دارد. انتهای سال بیشتر به یک تئاتر ابزورد می ماند.زمین یک دور کامل در مدارش می چرخد و به نقطه ابتدایی می رسد. یعنی همان سیکلی که در کارهای ابزورد طی می شود. امابی هیچ لذتی برای کشف رازی و بی هیچ گره گشایی. در عوض گره ای به گره قبلی اضافه می شود. بدی ما تئاتری ها این است که همه چیز را با متر و معیار تئاتر می سنجیم.

از پیری خوشم نمی آید. طاقتش را ندارم اما سادگی بهار به این است که با حضورش بی هیچ بهانه ای یک سال پیرتر می شویم.

حاشیه نروم... سال خوبی را برایتان آرزومندم. سالی پر از موفقیت...پر از اتفاقات خوب و خوش... بهار جاودانه باد

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» به بهانه تولد یک سالگی وبلاگ شنبه 3 اسفند1387 9:45
 

                                                                بعد از یک سال

نه صفحه تقویم و نه روزها و ماه ها که فقط ثانیه گرد عجول صفحه ساعت به من فهماند که یک سال گذشت. نمی خواهم مثل خیلی ها شعار بیخود بدهم که:« چه زود گذشت» یا جملاتی امثال این را ردیف کنم. این یک سال پر بود از حادثه... از فراز و فرود... اما حقیقت این است که چه زود گذشته باشد و چه دیر... یکسال از آغاز کار این وبلاگ سپری شد.

     

                                                                   آرگوس

همه چیز ساده شروع شد. به قول فروغ فرخزاد:« همیشه قبل از اینکه فکر کنیم اتفاق می افتد»سال ۸۲ با چند تن از دوستان در دانشگاه در حال بحث بودیم. حین بحث متوجه شدیم که...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» روزی که آن اتفاق افتاد جمعه 25 بهمن1387 9:30
 جمعه حرف تازه ای نداشت

 

او : بالاخره که چی؟... یک هفته است که هی می نویسی و خط می زنی و هی کور می کنی و از نو می نویسی

من: تقصیر من نیست... وقتی می خوای از موضوعی که اصلا مهم نیست حرف بزنی اینجوری میشه  دیگه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» پیوست ندارد یکشنبه 1 دی1387 1:10
این نامه پیوست ندارد

اول

اصلا دلم نمی آید اما بالاخره مجبورم از این پرونده هم بگذرم... از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد که بسیار دوست داشتم دوستان تعریف و تمجید را کنار می گذاشتند و برای یک بار هم که شده از مرز محافظه کاری می گذشتند و صادقانه و بی پرده نظرشان را درباره خودکشی عنوان می کردند تا زمینه ساز یک تعامل نظر زیبا و کارساز باشند اما...

دوم

مدتی هست که از دوست نازنین و برادر بزرگوارم فرج خان خبری نیست. قسمت نظرات وبلاگش را هم بسته... دلم بسیار شور او را می زند... کسی از او خبر ندارد؟ ای کاش به فرج عزیزم می گفتید که تو  نه اسیر هستی برادر و نه ما صیاد. اتفاقا باید جای این دو را عوض کنی... ما اسیر دوستی پاک تو شدیم ما را صیاد هنرور با محبتت اسیر کرد... خلاصه که بد جور دلتنگتم... رخ بنما که باغ و گلستانم آرزوست... رخ بنما که خبر های خوبی برات دارم

سوم

اصلا دلم نمی آید اما بالاخره مجبورم از این پرونده هم بگذرم... از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد که بسیار دوست داشتم دوستان تعریف و تمجید را کنار می گذاشتند و برای یک بار هم که شده از مرز محافظه کاری می گذشتند و صادقانه و بی پرده نظرشان را درباره خودکشی عنوان می کردند تا زمینه ساز یک تعامل نظر زیبا و کارساز باشند اما... حیف که چنین نشد. بیایید با استناد به این ضرب المثل  که می گوید ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است دوباره شروع کنیم. نظراتتان را بی پرده و صادقانه درباره خودکشی عنوان کنید... آیا تا به حال به فکر این کار افتادید؟ اگر جواب مثبت است دلیلش چه بوده؟... اصلا نگاهتان به افرادی که دست به این کار زدند چگونه است؟ 

بعد از تحریر: از گذاشتن کامنت خصوصی درباره این موضوع جدا خودداری کنید( چقدر رسمی شد!)

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» یک خبر شیرین چهارشنبه 22 آبان1387 9:33
شیرین تر از عسل

گوشی تلفن را برداشتم. شماره اش را گرفتم. در دل نام هر چه امام و امام زاده بلد بودم گفتم. چند روزی بود که تماسی با او نداشتم... دلشوره عذابم می داد. آخرین بار که موفق شدم باهاش حرف بزنم در بخش سی سی یو بستری بود.صدایش بریده بریده بود. صدایی که حکایت از درد داشت.خدایا این قلب نباید حالا حالاها از کار بایستد. حسی می گفت که نکنه هنوز در بیمارستان باشد...صدای بوق تلفن استرسم را صد چندان می کرد... یعنی جواب تلفن را می دهد؟... در همین افکار غرق بودم که صدایش را شنیدم... قبراق و سرحال... آنقدر که شک کردم خودش باشد اما خودش بود... نفس راحتی کشیدم. خیلی سریع استرس جای خودش را به شعف داد. از اون حس ها که اگر در بازی بازیگری دربیاد حتما ایشان برتر از دنیرو و آل پاچینو و دیگر غول های بازیگریست... این حس زمانی چند برابر شد که گفت :"الان پشت میز کارم هستم" خدایا از این بهتر نمی شود. دیگر این صدا بریده بریده نبود. همانگونه بود که همیشه بود. همان صدای همیشگی خودش. خلاصه که درد دل ها باز شد طبق معمول از تئاتر حرف زدیم و از بازبینی ها و.... آرش ساربان کنارش بود. حتما به رسم ادب آمده بود تا او را ببیند. خلاصه که باید در برابر این لطف پروردگار سر به سجده نهاد و با کمال مسرت گفت:

" محمد غدیرزاده در سلامتی کامل به سر می برد" و انشالله که همیشه چنین باشد

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» در محضر استاد شنبه 18 آبان1387 9:37
                                                                  درمحضر استاد                                        

کی فکرش رو می کرد اینجوری بشه؟... کی فکرش رو می کرد که یک کامنت ساده باعث و بانی این حرکت بشه؟...اما شد. استاد نعمت نعمتی از اساتید و پیشکسوتهای تئاتر و سینمای استان هستند که متاسفانه بدلیل بی مهری هایی که به ایشان روا شده چند سالی هست که کار نمی کند و فقط به تدریس فن بیان مشغولند... اهل آبادان است و ساکن اهواز و آشنا به کوچه باغ های دل... از اون آدم های تو دل برو که منزلتش را فقط آب می داند و خدا

قضیه از اینجا شروع شد که طی یک وبگردی به وبلاگ ایشان رسیدم و کامنتی گذاشتم مبنی بر این که حتما به وبلاگ من سربزند. البته بدون شناخت کافی ...خلاصه که این کامنت شروع یک رابطه شد... تا چند روز پیش از ایشان دعوت بعمل آوردم که برای اجرای بازبینی ما  قدم رنجه کند و تشریف بیاورد.اعتراف می کنم که اصلا گمان نمی کردم که استاد قبول زحمت کند چرا که خوب می دانستم هنوز یک هفته از فوت مادرشان می گذرد و استاد سیاه پوش این داغ  ... اما وقتی تماس گرفت و صدای مخملی ایشان را شنیدم کلی جا خوردم. خیلی از اساتید ادعای پرورش و رابطه با جوانها را دارند اما در عمل  چنین نمی کنند... استاد نعمتی اما مرد عمل بود و هست ... خلاصه که استاد به همراه همسرگرامی شان آمد و شب ما را نور باران کرد... شبی که هیچ گاه فراموشش نمی کنم... پر از تلمذ... پر خاطره و بحث های شیرین ... بازبینی بخاطر بی برنامگی آقایان ساعت ۲ بامداد به اتمام رسید طبعا استاد خسته بود... رانندگی از اهواز تا ماهشهر را به معطل شدن ایشان اضافه کنید تا مقدار خستگی بدست آید... اما تازه این شروع کار من و استاد بود... شب در خانه همه خواب بودند و ما تازه نشسته بودیم و به نقد و بررسی کار. خدا را شاکرم که استاد از کار راضی بود این برای من دنیایی ارزش داشت. جه دردسر که تا ساعت ۵صبح از هر دری حرف زدیم از تئاتر... سینما... اینترنت... شوکا بهاری... فرج برنا... سیاوش... محسن عظیمی عزیز و هیچ نشانی از خواب نبود... جای یک نفر اما خالی بود... دوست مشترک هر دو ما... محمد غدیرزاده

                                                           شما هم با من دعا کنید

 درست یک روز قبل از بازبینی ها و آمدن استاد نعمتی... تلاش برای یافتن غدیرزاده شروع شد... ایشان مسئول واحد نمایش حوزه هنری استان هستند و از دلسوختگان تئاتر... هر چه کردیم تلفن ایشان جواب نمی داد... کامنت گذاشتیم اما باز هم جواب نگرفتیم. تا اینکه روز پنج شنبه در عین ناامیدی با گوشی ایشان تماس گرفتم ... صدایی خسته آن طرف خط جوابگوی من شد... صدا بریده بریده و آرام بود... وقتی خودم را معرفی کردم صدا کمی با نشاط تر شد اما می شد فهمید که محمد غدیرزاده درد بسیار می کشد... گفت که در سی سی یو است و از آنجا هم صحبت من شده... لرزشی شدید دلم را تکان داد... خدایا خودت رحم کن... جالب اینجا بود که جناب غدیرزاده در سی سی یو هم به دنبال اخبار بازبینی جشنواره بود... زیاد نمی توانست حرف بزند و من هم باید سخن کوتاه می کردم از بابت نیامدن عذر خواست و برایم دعا کرد... خدایا دست خودت سپردیمش... نگه دارش باش... استان ما حالا حالا ها به امثال غدیرزاده محتاج است... شما هم با من دست به دعا بردارید و برای سلامتی ایشان دعا کنید... که در این برهه زمانی این بزرگ ترین آرزوی من است

 

بعد از تحریر:خدا را شکر اجرای بازبینی خوب بود... تا نظر داوران چه باشد... از حالا دست به سینه منتظر اعلام آرا می مانیم

آدرس وبلاگ استاد نعمتی

آدرس وبلاگ محمد غدیرزاده


بعد از نوشتن این پست.کامنتی از استاد نعمتی برایم واصل شد که ترجیح دادم اینجا بگذارمش. 

سلام محمد رضای گل
راستش اومدم ازت تشکر کنم بخاطر اون همه مهری که نثارم کردی و یادی کنم از شب خاطره انگیزی که هیچ گاه از یاد نخواهم برد و بگم که به خواسته ت عمل کردم. به روزم با بخش ششم فن بیان. برام غیر مترقبه بود این پست جدیدت. هم خوشحال شدم از اینکه چنین دل زلالی داری, هم چشمام پر اشک شد که هنوز هم خیسه و صفحه کلید رو تار می بینم . اشک حائلی شده بین من و صفحه کلید و جان خودت دارم عرق شرم می ریزم که خودم رو لایق این همه لطف و محبت نمی بینم. هر کی ندونه تو می دونی که این حرفا تعارف تیست و شفاف گفتم.کاش 10 نفر تئاتری بی ادعا مثل تو داشتیم توی خوزستان. بی شک گلستانی رو شاهد بودیم و عرصه ی تئاتر جولانگه هر کسی نمی شد. فدای دل پر مهرت بشم عزیزم.

نعمت نعمتی    شنبه ۱۸ آبان  ساعت ۱۸:۴۹

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» جواب نامه فرج برنا دوشنبه 6 آبان1387 8:6
                                                        جواب نامه فرج برنا...........

فرج عزیزم سلام

خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم سردر وبلاگ وزین تو به نام من شده...(عرق شرم) نمی خوام به شیوه سنتی نامه نگاری برایت بنویسم... بلکه می خوام راحت و بی دغذغه باهات حرف بزنم... اصلا هم بلد نیستم مثل تو طنازی کنم... بین خودمون باشه من چندان اهل طنز و خنده و ........ نیستم. خنداندن من کار سختی ست. کاری که تو چندبار با پست هات انجام دادی. این درسته که هیچ چیز این زندگی اونقدر ارزش جدی گرفتن نداره اما من.......... بگذریم

دوست نویسنده من

وقتی اولین کامنت من را که برایت گذاشته بودم روی وبلاگت گذاشتی... اول حسرت خوردم  بعد هم یادم آمد که من هم اولین کامنت تو را هنوز دارم. درسته که آبادانی هستم اما فکر نکنی دارم لاف می زنم ها این کامنت شما دقیقا جواب همان کامنت من بود:

سلام محمد رضای عزیز...                          ۱۲فروردین ۱۳۸۷ ساعت ۱۱/۳ بامداد
امتثال امر، آمدم و نوشته هایت را خواندم... یکی بالا دو تا پایین، دغدغه ها ی مان تقریباً شبیه هم است... ادبیات نمایشی و سینما... خوشحالم که با شما آشنا می شوم. اگر جایی گیر کنم، که معمولاً زیاد گیر می کنم، حتماً جهت بهره بردن از مشورت شما عزیز، باز در وب ات را خواهم زد... پایدارباشی...

ماشاالله چقدر سریع الجواب بودی... ساعت ارسال کامنت ها رو چک کن. مسرت بخش است که من در این دوستی پیش قدم بودم... چیه؟ چرا دلخور شدی؟ پدر آمرزیده خودتم دیدی که اولین کامنت رو من گذاشتم دیگه!!!!  

خدا را چه دیدی شاید شما زودتر به اسم و رسمی رسیدی و من توی حراج داشته هایم از این کامنت پولی درآورم

کمی طنز و اندکی جدی من

اما همه چیز از نوشتن اون نقد شروع شد. یادت هست؟ مثلا نقدی که برای برخی از کارهایت نوشتم و تو آن را در وبلاگت گذاشتی. اصلا فکر نمی کردم که چنین کنی. راستی در سفرهای بین وبلاگی( به شیوه سفرهای استانی احمدی نژاد)هم من زودتر به وبلاگ تو سفر کردم.(می بینی چقدر خودم رو بردم بالا؟ اما تو منو ول نکن که با پوز به زمین می خورم) 

رفیق من

دیشب کلی زیر باران پاییزی به یاد همان که خودت می دانی قدم زدم... ای کاش تو هم بودی تا شانه به شانه ات می رفتم و برایت درد دل می کردم... بگویم چرا شاخکهایم قوی شده... بلکه یک بار هم که شده هم قد شما شویم... به قول سهراب سپهری: زیر باران با دوست باید رفت (این تکه از شعر سهراب رو گفتم که فکر نکنی فقط خودت بلدی شعر حفظ کنی)

یار آذری زبان من

شیوه معرفی کردن خانمها درباره ما صدق نمی کنه. گوژپشت نتردام را یادم هست اما دل رئوف و عاشق او را هم به خاطر دارم. حالا گیرم که تو گوژپشت نتردام باشی. هر چه می گردم نمی دانم چگونه خودم را به شیوه خانم ها به تو معرفی کنم. گفتم که این شیوه برای ما صادق نیست. آها یافتم... یافتم( البته نه از نوع ارشمیدس) یادت هست که گفتی همیشه چهره من را شبیه امیروی فیلم دونده می بینی البته با سن و سال بالاتر؟... من عاشق امیرو هستم

دوست ندیده من

دارم می نویسم اما درست نمی دانم چه می خواهم بگویم. مثل نوشتن نمایشنامه یا فیلمنامه ای که ندانی پایانش چه می شود... شاید شبیه نوشتن فیلمنامه تو. پس سخن کوتاه می کنم اما ارادتم را به تو بیشتر از قبل

بعد از تحریر:

 یادته چندبار گفتم که شماره تماست رو بده اما تو........... مطمئنم که اگر به یک جنس مونث اینقدر پیله می کردم حتما شماره اش رو می گرفتم.

گفتی اولین دیدار باشد برای یک روز در کنار کارون

راستی احوالات شوکا خانم چطوره؟

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» دو خواهش کوچک یکشنبه 14 مهر1387 10:10
 

                                                      فراخوان یک پارتی بازی

فکر نکنم احتیاجی به گفتن باشه... اما طبق سنت پرونده های قبلی و پیرو همان پاتی بازی از کلیه دوستانی که مطلبی درباره حمید فرخ نژاد دارند و یا تمایل دارند که مطلبی درباره ایشان بنویسند... خواهش می کنیم که مطلبشان را بطور خصوصی تا تاریخ ۲۴ این ماه برای ما ارسال کنند تا با امضا خودشان در پرونده این ماه ما ثبت شود. چشم انتظار مطالب شما هستیم

                                                         از من دلگیر نباش

حرف آخر را همین اول می گویم... معذرت می خواهم... مرا ببخش... ببخش که توبه شکستم... ببخش که دوباره از مرگ سخن راندم... که دوباره از تکرار کسالت بار زندگی گفتم... از کار و کار و کار حرف زدم ... از سیاهی گفتم... دو پست قبل تلخ بود و سیاه... بوی مرگ می داد... بوی نفرت... می دانم که از این بابت از من دلگیری... این ذهن هرزه گرد من به همه جا پرواز می کند... رام کردنش مشکل شده اما به یمن حضور تو آسان می شود...تمام نیروی خود را جمع می کنم ... تمرکز می کنم که دیگر سیاه نیندیشم... که کر کره سیاهی ها را پایین بکشم... باز هم توبه می کنم... از توبه شکستن توبه می کنم... جدا شدن از افکار رسوب گرفته و ته نشین شده  زمان می برد... این زمان را تو به من هدیه کن... روزنه امید من باش

بعد از تحریر: من از آن روز که در بند توام آزادم

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» پارتی بازی در مرگ یکشنبه 7 مهر1387 12:50
   

اول : مهر ماه آغاز شد... فصل بازگشایی مدارس. واقعا نفرت انگیزه. یاد دوران مدرسه رفتنم که می افتم واقعا چندشم میشه. فکر نکنید که شاگرد تنبلی بودم  نه دقیقا بلعکس. اما همیشه مدرسه و درس فرصت فیلم دیدن را از من می گرفت. از اول مهر این فرمان مادر صادر می شد که "فیلم ممنوع" حالم به هم می خوره وقتی می بینم که بچه ها دسته دسته به مدرسه می روند. روزهای منحوسی بود. بزرگترکه شدم دیدم باز هم همون قضیه تکرار مشه اما به نوعی دیگر... که باز هم وقت فیلم دیدن ندارم. مگه کار و زندگی اجازه میده؟ ساعت ۷ باید به قصد محل کار از خانه بیرون بزنم. مثل دوران مدرسه. ۷ شب هم خسته و کوفته به خانه بازمی گردم روزهای زوج هم که از سرکار مستقیم به سالن میرم برای تمرین. پس وقت فیلم دیدن کجاست؟ از بچگی تا حالا دنبال جواب این سئوالم. پربیراه نیست که بگم علاوه بر مدرسه ... حالم از زندگی بهم می خوره.

دوم:فطروس هم گذاشت و رفت... بی سلام و با خداحافظی. یک وبلاگ خوب دیگر تعطیل شد. به قول فرج برنا چیزی شبیه خودکشی بود. هر چه تلاش کردیم که این کار را نکند نشد...می گفت که عذرش موجه است... اگر فطروس می گوید پس حتما موجه بوده...همانطور که غیبت این چند وقته فرج برنای عزیز موجه بوده و هست... با فطروس سفر کرده بودم از دلتنگی هایش تا دلسوزی برای خاتمی... هیچ وقت هم افتخار نداد که در پرونده های ماهانه ما مطلبی بنویسد... اما به رسم دوستی و ادب هیچ گاه لینک فطروس را در قسمت پیوندها پاک نمی کنم...مبادا که یادم برود که فطروس بوده... چون هنوز هم قرار است کامنت بگذارد... خیلی سعی کردم رنگ مرثیه نگیرد... اگر هم شد ایرادی ندارد... ما ایرانی ها عادت کردیم که قدر عافیت را دیر بفهمیم

سوم: همیشه از پارتی بازی متنفر بودم. دلم می خواست گلوی کسانی که این کار را می کنند بجوم.  اما این جمله پدرم مدام توی گوشم زنگ میزنه که نه به چیزی خیلی دل ببند نه از چیزی خیلی متنفر باش چون ممکنه روزی نظرت عوض بشه. بنابه گفته پدر می خوام بگم که ما هم قصد پارتی بازی داریم. یادتونه آقای احمدی نژاد میگفت که گوش تمام کسانی که پارتی بازی می کنند می پیچونم؟... گوش ما اما مثل بقیه مدیران و پارتی بازان... اصلا درد نمی کند... خواهش می کنم کسی گلوی مرا نجود چون قصد کرده ام که برای همشهری هنرمندم پرونده ای تدارک ببنیم... کسی که لحظات خوبی را با کارهایش داشتم...هنرمندی که علی رغم کم کاری از محبوبیت بالایی برخوردار است و این خاصیت اوست. پس با تایید حاضرین این پارتی بازی تایید شد... چهره مهر ماه... حمید فرخ نژاد...(چه حالی میده پارتی بازی)

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» هندوانه های من و مرگ چهارشنبه 3 مهر1387 14:49

 

دلشوره هنوز ادامه دارد. با این همه، هنوز روزها بی بو و بی خاصیت هستند.

هنوز کلی کتابهای نخوانده

هنوز کلی فیلمهای ندیده روی دستم

هنوز کوهی از موسیقی های نشنیده

هنوز انبوهی از طرح ها و ایده های در ذهن مانده و رسوب کرده

هنوز نمایشنامه ها و فیلمنامه های نوشته نشده بسیار

هنوز انبوهی از تئاترها و فیلم های نساخته بر دلم سنگینی می کند

هنوز هم خنده های بر لب ماسیده

هنوز زندگی های ناکرده

هنوز حرفهای در گلو مانده

هنوز عشق های نایافته... نگفته.... بد فرجام

هنوز حسرت روزهای از دست رفته.... باطل شده... به هدر رفته

و هنوز درد ... درد از جای دندان بر جگر پاره پاره....

هنوز...

هنوز...

هنوز...

با این همه کار و این همه دلشوره

بسیار می ترسم که یکی از این روزها، اجل از کمین برآید که "منم"

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» مرگ از استاد دور باد شنبه 23 شهریور1387 3:36
                                                                                                                                              

خبر کوتاه بود و کوبنده. هری دلم فرو ریخت یک پیامک که حاوی این پیام بود... محمدرضا راست میگن که کورش یغمایی مرده؟ و من هاج واج مانده بودم که چه بگویم. کابوسی گذشت. مگر می شود استاد عزیز و بزرگ موسیقی ایران از بین ما برود؟ خوب که نگاه می کردم می دیدم که در این دوره و زمانه همه چیز ممکن است. مگر خسرو شکیبایی نرفت مگر نادر ابراهیمی و مهرداد فخیمی نرفتند؟ اصلا ما مدتهاست که از کورش بزرگ بی خبریم. نه آلبومی و نه خبر خاصی. واقعا استاد کجاست؟ نکنه که خبر حقیقت داشته باشد؟ این حرفها ترسم را بیشتر می کرد. کابوسی بود.چه شب سختی گذشت. چقدر این در و اون در زدم تا فهمیدم این خبر تکذیب شده. نفس راحتی کشیدم. اما گیرم که این خبر حقیقت بود. واقعا ما با هنرمندانمان چه می کنیم؟ تا کی باید بی رحمانه آنها را گوشه گیر کنیم؟ مگر ما چند تا فرهاد و فریدون فروغی و کورش یغمایی داریم؟ چرا بعد از مرگشان به یاد آنها می افتیم؟ خدا را شکر ما در مرده پرستی پرفسورا داریم. تا دیروز پخش آهنگهای فرهاد نوعی توهین بود به آقایان اما حالا خود صدا و سیما به مناسبت های مختلف ترانه های جاودانش را پخش می کند و بعد هم مجری برنامه کلی برای فرهاد طلب آمرزش و مغفرت می کند و داد تعریف از او سر میدهد. بیایید مهربان تر باشیم. کورش یغمایی و یغمایی ها را دریابیم. هر چند که میخ به سندان کوبیدن است. اما باید گفت. این خبر هرچند بد و آزاردهنده بود اما یک مزیت داشت. اینکه دوباره نگاه ها را متوجه این استاد بزرگ و سیب نقره ایه  موسیقی ایران کرد... انشالله استاد هر کجا که باشد... پاینده و زنده باشد   

                     

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» مرگ در تنهایی جمعه 22 شهریور1387 1:51

 

چندی پیش در اتاق دوست عزیزم و یار شفیقم امین ملایی بودم. روی دیوار شعری از دکتر شریعتی بود که حیفم آمد اینجا ننویسمش:

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» پرونده مختومه یکشنبه 10 شهریور1387 2:14

                                                              اول

خدا پدرو مادر کسی که اینترنت را اختراع کرد بیامرزد... این همه دوست ندیده این همه لطف بیکران... این همه صداقت... بین خودمون باشه به خودم حسودیم شد... امیدوارم لایق این همه محبت شما باشم... از اصل قضیه دور نشیم... در رابطه با اون مطلب پرونده حسین پناهی و نقل قول بدون منبع یکی از دوستان باید بگم که پرونده مختومه شد و به تاریخ پیوست... به پیشنهاد مهدی عزیز اون پست قبلی را هم حذف کردم تا کدورت ها کاملا برطرف بشه... شاید هم من زیادی شلوغش کردم آخه شما که غریبه نستید... این چند وقته از کارهای من حالا از نمایشنامه بگیر تا فیلم نامه و طرح و سیناپس و... زیاد مورد استفاده بی اجازه دوستان قرار گرفته... خلاصه که عصبی بودم... من هم باید بابت این شلوغ کاری رسما از سیاوش عزیز معذرت خواهی کنم... و بگم که در صفحه نام دوستان نام سیاوش هم اضافه شد... پر برکت باد این آشنایی

                                                           دوم

به لطف نظرات شما دوستان موضوع پرونده بعدی هم مشخص شد. چهره این ماه هنرمند عزیز و بزرگ جعفر پناهی است. پس از همه دوستان خواهش می کنیم هرچه می خواهد دل تنگشان درباره جعفر پناهی بنویسند و بطور خصوصی برای ما کامنت کنند تا به نام خودشان در پرونده درج شود... منتظر نوشته های شما هستم... بخصوص شما سیاوش جان

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» دوست دارید پرونده کدام هنرمند را بخوانید؟؟؟ جمعه 25 مرداد1387 2:19
 

 باز هم مرگ و میر باز هم خاموشی هنرمندی دیگر. مهرداد فخیمی هم به خسرو شکیبایی پیوست فقدان این فیلمبردار بزرگ سینما را به همه تسلیت میگم. مطالبی آماده کرده بودم اما وقتی به پست های قبلی دقت کردم دیدم بدجور فضای وبلاگ بوی مرگ گرفته. شکیبایی... سالگرد پناهی و حالا فخیمی. پس اجالتا تا متهم به مرده پرستی نشدم باید بسنده کنم به یک تسلیت خالی. باشد که در فرصتی مناسب درباره این بزرگ فیلمبردار ایران بنویسم... روحش شاد

 پیرو همون پاراگراف قبل باید بگم که بخاطر اینکه ثابت کنیم که مرده پرست نیستیم و ارزش زنده ها را هم می دانیم... از این پس هر ماه یک پرونده خواهیم داشت. البته از بین هنرمندان بزرگ و زنده. انتخاب هنرمندان هم یا به مناسبت خاصی ـ بجز مرگ شان ـ خواهد بود یا به انتخاب شما دوستان. خلاصه که دست یاری به طرفتان دراز می کنیم که بیشتر از قبل ما را در این راه یاری کنید ـ چقدر اداری شد نه؟ـ  از همین الان شروع می کنیم... شما بگید که دوست دارید پرونده کدام هنرمند را بخوانید؟؟؟

 اما یک خواهش. خدا را شکر استقبال از اولین پرونده ما ـ حسین پناهی ـ خیلی خوب بود. اما من گله دارم از همه دوستان. آخه چرا همه نظرات شان را به صورت خصوصی برای ما فرستادند؟  آخه چرا این قدر محافظه کاری؟... پس از این به بعد یه قول بهم بدیم... اینکه جز در مواقع ضروری کامنت خصوصی نفرستید!!!

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» یک فراخوان جمعه 11 مرداد1387 0:19

قبل از تحریر: کم کم داریم به سالمرگ زنده یاد حسین پناهی نزدیک میشم. از تمام دوستانی که به این زنده یاد ارادت و علاقه داشتند و دارند، از تمام کسانی که لحظه های خوبی را در کنار آثار آن استاد داشتند خواهش می کنیم که تا روز یکشنبه (13 مرداد) هرچه می خواهد دل تنگشان بنویسند و بطور خصوصی برای ما بفرستند تا در روز چهاردم امرداد به اسم خودتان روی وب بزاریم. خلاصه که می خواهیم به لطف شما یک پرونده با حال ودر خور نام و شان حسین پناهی ترتیب دهیم. به قول اون تیزر معروف... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

 

طبق معمول شرمنده از بابت دیر آپ کردن پست ها. درگیر امتحان کنکور ارشد بودم. اما چند نکته من باب پست قبلی و کامنت های مربوط به آن

 

فلسفه بیوگرافی ها، این بود که دوست عزیزی از من خواست که بیوگرافی چندتا نمایشنامه نویس مطرح را بزارم روی وب. منم اطاعت امر کردم. اما این که ادوارد آلبی را نمی شناسید جای بسی تعجب است. از شما بعیده. نویسنده به این بزرگی را نمی شناسید؟... ایرادی نداره. این چند وقت اینقدر چیز عجیب دیدم که دیگه هیچ چیز منو شوکه نمی کنه. حنیف جان خوب می دونه منظورم چیه. هر چی باشه از جریانی که در رابطه با اون در حضور منتقد عزیزم امید نجوان در خانه سینما صحبت کردیم، عجیب تر نیست که. آخه مادر روحانی عزیز من، راستش را بخواهی توی عرصه تئاتر و نمایشنامه نویسی آدمی معروف تر از آلبی پیدا نکردم. حالا اگه بنظر شما آدم معروفی نیست، بحث دیگه ایه و من مجبورم از این بابت از شما معذرت بخواهم. دموکراسی قلم یعنی این دیگه!!!

در رابطه با حنیف سلطانی عزیزم باید بگم که ارادت ما بیش از اینهاست رفیق. هیچ وقت روزشنبه پنجم امرداد و اون پیاده روی از تالار مولوی تا خانه سینما، توی اون گرما و بعدش هم پرسه زدن توی کتابفروشی های خیابان انقلاب را فراموش نمی کنم. یکی از دلایل خاطره انگیز شدن اون روز تو بودی.راستی ملودی ورشو را خواندم. کلی بهم حال داد. انشاالله روزی کنار کارون زیارتت کنم دوست عزیز.

فیلم کاغذ بی خط خاطرتون هست؟ رویا (هدیه تهرانی) به مرد( شکیبایی) می گفت:« نمی دونم چرا وقتی به تو می رسم و می خوام توصیفت کنم، جوهر قلم می خشکه» حالا حدیث من و فرج برنا دقیقا همینه. هیچ وقت نمی تونم با کلمات ارادت و علاقه خودم رو به فرج عزیزم ابراز کنم. هیچ ندارم جز بیان علاقه قلبی عمیق... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مختصر

 

بعد از تحریر: کم کم داریم به سالمرگ زنده یاد حسین پناهی نزدیک میشم. از تمام دوستانی که به این زنده یاد ارادت و علاقه داشتند و دارند، از تمام کسانی که لحظه های خوبی را در کنار آثار آن استاد داشتند خواهش می کنیم که تا روز یکشنبه(13 مرداد) هرچه می خواهد دل تنگشان بنویسند و بطور خصوصی برای ما بفرستند تا در روز چهاردم امرداد به اسم خودتان روی وب بزاریم. خلاصه که می خواهیم به لطف شما یک پرونده با حال ودر خور نام و شان حسین پناهی ترتیب دهیم. به قول اون تیزر معروف... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» خسرو شکیبایی شنبه 29 تیر1387 1:2

 

 

       مردی سبز از دیار خورشید

                                           

·    به قول فروغ فرخزاد:" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد" دیشب خوش و خرم با امین و نعمت بودیم. بی خیال از همه جا، کلوزآپ عباس کیارستمی را برای چندمین بار دیدیم و بحث کردیم و لذت بردیم. حدود ساعت 4 یا 5 بود که خوابیدیم. غافل از اینکه در همان بامداد خوش ما، اتفاق بزرگی در شرف افتادن بود یا شاید هم افتاده بود. خسته از شب زنده داری، لنگ ظهر با پیامک شبنم بیدار شدم که مختصر و کوبنده نوشته بود: خسرو شکیبایی دار فانی را وداع گفت. اول فکر کردم که دارم خواب می بینم. اما بعد شوکه شدم. ای کاش همه چیز در خواب بود. امین را از خواب بیدار کردم و خبر را به او هم گفتم. یخ کرد. تلویزیون را روشن کردیم و در به در به دنبال صحت خبر می گشتیم اما تمامی کانالها مشغول عزاداری برای حضرت زینب بودند. بعد از پی جور شدن با پیامک های مختلف، به صحت خبر شبنم پی بردیم. چه روز منحوسی.

·    چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود که در تهران ملاقات حضوری و کاملا اتفاقی با او داشتم. تا قبل از این دیدار،2 بار سرصحنه دو کار او را دیده بودم. سرزمین سبز و سرزمین خورشید. لوکیشن هر دو آبادان بود. چه شباهت غریبی دارند نام این دو اثر. شکیبایی مردی سبز بود از دیار خورشید. خوب یادم هست که گرما کلافه اش کرده بود و از چهارستون بدنش عرق می ریخت. دمغ بود و بی حوصله. به سراغش نرفتم. فقط خیره به کارش ماندم. اما آن روز در تهران را دیگر از دست ندادم. به سراغش رفتم  خدا را شکر سر حوصله بود و رو به راه. از کارهایش پرسیدم و او هم شروع کرد به تعریف کردن. از خط قرمز می گفت. از اولین حضورش در سینما. می گفت که با دستمزدش در این فیلم بود که مخارج ازدواجش را تامین کرد. وقتی فهمید آبادانی هستم از امیر نادری گفت که واسطه شده بود تا نقش به او برسد. می گفت که هنوز گرمی دستان کیمیایی را در دستش احساس می کند. وباز هم طبعا بخاطر آبادانی بودن من بود که صحبت از تقوایی به میان آورد و او را ستایش کرد. در کلامش هیچ جایی برای تملق و چاپلوسی نبود. صادق بود و قلبش همچون کاغذ بی خط

·    از فیلم هایش گفتم. از کارهای کوچک و بزرگش. از فیلمهای کوچکی که فقط به لطف حضور او دیدنی میشدند. حضورش ما را مجاب می کرد که در سالن تاریک سینما بنشینیم و فیلمهای نه چندان خوبی مثل مزاحم، پیشنهاد 50 میلیونی، صبحانه برای دو نفر، جستجو در جزیره و... را ببینیم. سالاد فصل را فقط به یمن حضور او تماشا کردیم.

·    حالا دلم پر می کشد برای دیدن دوباره عادل در سالاد فصل، وقتی که خواسته نامعقول معشوقه اش را اجابت می کند و دست به قتل می زند یا هنگامی که جلوی همان معشوق می  نشست و از سر ناچاری گریه سر می داد. یا بازی پر از سکوتش در کیمیا. نگاه بهت زده اش به اتاق پر از کبوتر. صدای نازنینش که نامه آخر فیلم را می خواند:" این پایان نیست بلکه سرآغاز سلامی دوباره است." هنگامی که در هامون با اسلحه به سوی زنش نشانه رفته بود و هی تکرار می کرد که " نمیزنم خره... دوست دارم" او تکرار نشدنی بود. او یک بار برای همیشه بود. از مرده پرستی بیزارم و قصد مرثیه سرایی ندارم اما چه کنم که اختیار قلم دست من نیست. تمام علاقه من به سینما با او شروع شد.

·    هیچ وقت راضی نشد از بدل در کارهایش استفاده کند. ابلیس را بخاطر دارید؟ بازی در آن ارتفاع بلند آنهم در سینمای فقیر و امنیتی زیر صفر. در همان فیلم صحنه زیر آب رفتن را یادتان هست؟ می گفتند که وزنه هایی به او بسته بودند تا مدتی زیر آب بماند و بعد بالا بیاید. برای صحنه ای به این سختی که صحبت از مرگ و زندگی بود، باز هم بدل نخواست. این یعنی مایه گذاشتن برای نقش. بارها به او لقب آل پاچینوی ایران را دادند. اما او نه آل پاچینو بود و نه کس دیگر او خسرو شکیبایی بود. ای کاش لااقل برای مرگش بدل داشت. اما افسوس که برای مرگش هم بدلی انتخاب نکرد. مرگش هم خالص و ناب بود.

·    عاشق برتولد برشت بود و سیستم فاصله گذاری او. دلش برای تئاتر تنگ شده بود. هوس بازی در یک تئاتر طنز را کرده بود. جشنواره استانی بود. سالش درست یادم نیست. هادی مرزبان داور جشنواره بود. در کلاس های آموزشی اش و قتی می خواست حرف از بازیگری بزرگ بزند، از خسرو شکیبایی مثال می آورد. جمله های مرزبان با لحن خاصش یادم نمی رود. می گفت چیزی که شما در سینما از شکیبایی می بینید، یک صدم بازی او در تئاتر هم نیست. و بعد از روزی حرف زد که شکیبایی در عرض نیم ساعت، استادانه 30 صفحه از متنی را با اتودهای مختلف اجرا کرده بود. این در حالی بود که قبلا متن را نخوانده بود. بیچاره مرزبان مانده بود که کدام را انتخاب کند.

 

·        در سوگ او به شیوه خودش در کیمیا باید کلاه از سر برداشت و سکوت کرد

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: سینما | لينک ثابت |

» امیر قادری پنجشنبه 27 تیر1387 10:37
تبریک به امیر قادری

قبل از تحریر: کلی خوشحال شدم وقتی امیر قادری انتخاب شد. آخه می دونید امیر خان هم منتقد محبوب منه و هم کاری برای من کرده که کلی مدیونش هستم...  هر چند دیر اما تبریک میگم امیر جان

انتخاب امیر قادری در جشن منتقدان یعنی تایید یک جریان جریان پویا وجوانی که خیلی وقت است در فضای نقد نویسی ما شکل گرفته وکاملا متفاوت با فضای نقد نویسی نسل گذشته منتقدان است. نسلی که امیر عزیز پرچمدار ان است نسل دلبستگی به ژانرهای و کارگردانهای خاص نیست. نسل منتقدان امروز افق دید خود را گسترش داده واز جزم اندیشی و دشمنی دوری میکند. دیگر مسائل شخصی را قاطی نقدهایش نمیکند. عین منتقدهای قدیمی تر نقدهای حوصله سر بر نمی‌نویسد. بلکه یک حس آنی را از از فیلم دریافت میکند و ان را به زیبایی توضیح میدهد. نکته عجیب این نسل پیگیری وپشتکار انهاست. این که خودشان را به جریان سرد و بی طراوت نقد نویسی تحمیل کردند ودر دل ان فضای سرد فضای جدیدی به وجود اوردند که پر از طراوت و تازگی بود. نکته بعد صداقت جاری در شیوه نثر و کلام نوشتاری این نسل از منتقدان بود. انها سعی در استفاده از واژگان پیچیده وغیر قابل فهم نداشتند بلکه با گسترش دایره واژگان در نقدهای خود ان را از دایره عده ای مخاطب معدود خارج ، و برای نقدهای مخاطب انبوه را نشانه میگیرند. انها ابایی از برملا کردن عاشقانه های سینمایی خود ندارند ونظرات شخصی خود را چه در تایید و یا رد یک فیلم  یا پدیده سینمایی ابراز میکنند. این طور بیان نظرات شخصی، نقدهای انها را جهان شمول تر وگسترده تر میکند. باری با این انتخاب یک بار دیگر نسل جوان سینمایی کشور در حوزه نقد نویسی سربلند بیرون امد. نسلی که باحضور نویسندگانی چون امیر قادری، نیما حسنی نسب، امیر پوریا و..... همچنان قدرتمند وامیدوار خودشان را وقف دنیای نقد نویسی می‌کنند.

منبع خبر : وبلاگ نوستالژی

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» روزنوشت یکشنبه 9 تیر1387 5:9
حضور غایب ۲

باز هم تاخیر. باز هم دیر کرد. شرمنده. معذرت می خوام. می دونم که به قول اکبر عبدی" باز هم مدرسه ام دیر شد. معذرت خواهی کردم که. از این حرفها که بگذریم... چند تا حرف دارم

اول: از همه مهمتر اینکه خرداد ماه تمام شد. شاید برای شما به نظر عادی بیاد اما برای من نه... آخه می دونید چیه... من کلی منتظر اتمام این ماه بودم... بابا جان صبر کنید الان میگم... باشه... شلوغ نکنید... ای بابا هنوز نفهمیدید چی می خوام بگم؟ خوب معلومه دیگه... خرداد تمام شد و فرج خان عزیزم سکوتش رو شکست...چی؟ خوشحال نشدید؟ فرج کیه؟ ای بابا... عجب آدمهایی هستید ها مگه ما چند تا فرج داریم؟ چرا اینقدر وب گردیتون ضعیفه؟ چرا مطالعه نمی کنید؟ دست خوش بابا... همون نویسنده... همون آذری زبانه...همون که تو کار رستورانه... همون اندکی طنز و کمی جدی... نخواستیم بابا ول کنید... ما رو باش که خواستیم شما رو هم خوشحال کنیم...

دوم: از همه کسانی که برای پست قبل نظر گذاشتن و به من محبت داشتن ممنونم. ای بابا اینو که دیگه خودتون می تونید برید و ببینید منظورم با کدوم ها بوده.... این پست باعث شد که کلی دوست جدید پیدا کنم... دمتان گرم و سرتان خوش باد

سوم: خیلی خیلی  به توان بینهایت خوشحالم که هیوا جان از مطلب " بازگشت همسایه ها" خوشش اومده و ترغیب شده که کارهای استاد بزرگ یعنی احمد محمود رو دنبال کنه. این خبر خیلی خوبی بود که هیوا به من داد. ممنون دوست من. مطمئنم که پشیمون نمیشی

و آخر: حاشیه رفتن ممنوع. دلیل تاخیر این بود که قراره تئاتر جدید این گروه به نام پورنوگرافی یک عنکبوت به مدت ده روز ( از ۱۰تا۲۰ تیر) در شهرستان ماهشهر روی صحنه بره. خلاصه که درگیر کارهای تبلیغات و  بلیط فروشی و.... بودم. برامون دعا کنید.

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» روز نوشت سینمایی جمعه 24 خرداد1387 2:10
                                                          حتما بخوانید

( نکاتی چند اندر باب لهجه جنوبی بازیگران در سینمای ایران)

زمانی بود که هر کجا می رفتیم، به محض اینکه می گفتیم خوزستانی هستیم، طرف می خندید و با لحن حمید فرخ نژاد در عروس آتش ما را مخاطب قرار می داد. در واقع نوعی ریشخند. بعد ما که بهمان برخورده بود پس از فک زدن های بسیار و کف به دهان آوردن، به طرف حالی می کردیم که بابا اون لهجه عربهایی است که می خواهند فارسی حرف بزنند. از طرفی مگه خوزستانی ها حتما باید عرب باشند؟ اینها را که می گفتی طرف که مثلا شیرفهم شده بود، شروع می کرد و ادای لهجه من درآوردی و مزخرف نصرالله رادش در ساعت خوش را در می آورد. تصور کنید که اوضاع از چه قرار می شد. دیگر از شدت عصبانیت گریه ام می گرفت. امان از این اطلاعات غلط. امان از بازیگری که اطلاعات غلط به مخاطب بدهد. امان از رسانه ای که کم فروشی کند.

این داستان لهجه هم در بازیگری عجب داستانی شده. بازیگری از یک شهر و دیار، می خواهد نقش آدمی را در جغرافیای دیگر بازی کند. طبعا اولین و بارزترین عنصر لهجه است. کاری به لهجه ها و گویش های دیگر ندارم چون نمی شناسمشان. اما می خواهم به لهجه ای که می شناسمش بپردازم. خوزستانی و بطور اخص آبادانی.  قضیه به سالها فبل برمی گردد. به زمانی که یک بازگر طنز ــ رادش ــ در مجموعه ساعت خوش در بسیاری از آیتم ها با لهجه ای که مثلا آبادانی بود صحبت می کرد. این لهجه چرند به مذاق خیلی ها خوش آمد بطوریکه آیتم های این آقا با این لهجه طرفداران بی شماری پیدا کرد. البته بجز استان خودش ــ خوزستان ــ وقتی هم که به او خرده می گرفتند، ایشان ادعا می کرد که من خودم اهل آبادان هستم و این لهجه را کاملا می شناسم. جالب اینکه همین آقا همان سالها در مصاحبه با یکی از شبکه های تلویزیونی اعلام کرد که فقط تا 4 سالگی در آبادان بوده و بعد از آن به بهبهان مهاجرت کرده و در همانجا بزرگ شده. حالا این آقا عجب حافظه ای دارد که لهجه 4 سالگی اش یادش مانده! از این موضوع سالها می گذرد. مردم آبادان به این بی مهری ها عادت داشته و دارند. اما متاسفانه اهالی دیگر این سرزمین، این لهجه را به نام آبادانی شناختند. تا جاییکه در یک برنامه ورزشی به نام "گل" گزارشگر درحال مصاحبه با بهنام سراج عزیز بود ناگهان در میان سئوال های فوتبالی اش شوخی اش گل کرد و به بهنام گفت: " میشه یه خورده آبادانی حرف بزنی؟" بهنام بیچاره هاج و واج مانده بود. اون گزارشگر نمی دانست که بهنام از اول برنامه تا به انتها داشت آبادانی حرف می زد. آنها که بهنام را می شناسند، می دانند که این همان گویش همیشگی بهنام بود و هست. اما از بخت بد پای این لهجه من درآوردی  به سینما هم باز شد و تا دلتان بخواهد نقش های کوچک و بزرگ، افراد قاچاقچی، دربدر و آواره، خلافکار با همان لهجه حرف می زدند و ما با اعصابی خراب مانده بودیم که این یارو مثلا آبادانی ست؟ چرا برداشت کارگردان و بازیگر از یک آبادانی و لهجه اش اینگونه است؟ چرا به خودشان زحمت اندکی تحقیق نمی دهند؟ آیا آبادانی همیشه آواره است و دربدر و خلافکار؟

در سینمای جنگ اوضاع کمی بهتر شد. کارگردانها تخفیف می دادند و یک کاراکتر شوخ و شنگ که اندکی هم مخش سه کار می کرد را وامی داشتند که با لهجه آبادانی حرف بزند. روزگاری بود. اینها را همه گفتم تا به اینجا برسم. حالا آبادان و خوزستان لوکیشن بسیاری از فیلم های مطرح این سینما شده اند. اما متاسفانه همت بازیگران ما فرقی نکرده. هنوز هم خودشان را بی نیاز به تحقیق و تمرین می دانند. فیلم دوئل را به یاد دارید؟ پرخرج ترین فیلم تاریخ سینمای ایران. پیدا بود که روی همه چیز کار شده بود الا لهجه. لهجه بد بازیگر بزرگی مثل پرویز پرستویی  در کنا لهجه بد دیگران از جمله پژمان بازغی، پریوش نظریه، سعید راد و.... با تمام احترامی که برای هدیه تهرانی قائلم اما خدا را شکر که هدیه نهرانی لب به سخن نگشود و گرنه احتمالا با یک لهجه جدید به نام آبادانی طرف بودیم. البته ناگفته نماند که در همان فیلم گوهر درخشانی بود که هم بازی اش درخشید و هم  به خوبی از پس لهجه برآمد. گوهری به نام کامبیز دیرباز. دمش گرم و سرش خوش باد. زیباتر زمانی بود که سیمرغ را بخاطر همین فیلم دریافت کرد. خوشحال بودیم که داوران این رنج دیرباز را دیده اند، اما... بعدها اتفاق جالب تری افتاد. روز سوم. اوضاع خراب تر از دوئل بود. ــ البته بجز بازیگران بومی ــ پوریا پورسرخ و باران کوثری سرآمد بد لهجه ها بودند و جالب اینکه اولی برای این فیلم کاندید سیمرغ بود و دومی سیمرغ را گرفت. این همان اتفاق جالبی بود که گفتم. مگر نه اینکه بیان در کنار حس و بدن از سه فاکتو اصلی بازیگری ست؟ پس ملاک انتخاب چه بود؟ و اگر باران کوثری برای خون بازی این جایزه را گرفته پس چرا در تبلیغات روز سوم از این جایزه استفاده می شود؟ در آن فیلم جواهر نایابی هم هست. حامد بهداد را به یاد بیاورید. کاملا عراقی و عرب. چگونه است که در شرایطی یکسان، حامد بهداد اینهمه وقت می گذارد و علاوه بر لهجه عربی، یک زبان دیگر ــ عربی ــ را هم فرا می گیرید اما دیگران این همه سست و بی تفاوت از کنار این فاکتور می گذرند؟ بهداد شعور بالای خود را نشان داد. به ارتفاع پست نگاه کنیم. حمید فرخ نژاد که حسابش جداست. بچه آبادان است و این لهجه را بخوبی می شناسد. اما لیلا حاتمی چه؟ او به زیبایی نقش یک زن جنوبی را ایفا کرد. با لهجه ای کاملا درست و اصولی. این جز جدیت بازیگر چیز دیگری نبود. حمید می گفت که تمام دیالوگهای لیلا را روی کاست گفته بوده و لیلا مدام به آن کاست گوش می کرده. کار ساده و بی خرجی که مهدی ساکی هم برای حامد بهداد و کامبیز دیرباز انجام داد. سرانجامش را هم که همه دیدند. همان فیلم و گوهرخیراندیش. بازی زیبا و روان و شایسته تقدیر اما... با عرض معذرت باید بگم که خانم خیراندیش به گویش بوشهری حرف زد نه آبادانی. خلاصه که اگر بخواهیم این فهرست را ادامه دهیم، مثنوی هفتاد من می شود و ترسم ازآن است که کار ه جای باریک بکشد. رابرت دنیرو درخاطراتش می گوید که برای پدر خوانده 2 و یاد گرفتن زبان ایتالیایی با لهجه سیسیلی، مدتها به سیسیل سفر کرده بود. وقتی هم که برمی گردد یک سیسیلی کامل است. این یعنی جدیت. چیزی که متاسفانه در بین بازیگران ما کمتر به چشم می خورد. کم داریم بازیگرانی که مثل کامبیز دیرباز ، حامد بهداد و لیلا حاتمی که قبول زحمت کنند و رنج تحقیق برخود پذیرا باشند. این است تفاوت بازیگرهای بزرگ و بازیگران کوچک. 

 

   

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: سینما | لينک ثابت |

» حضور غایب جمعه 3 خرداد1387 3:33
ما اییم اسباب شرمندگی!!!!!!!!!

سلام

چند حرف دارم جدا جدا

۱ـ اول اینکه شرمنده از غیبت چند روزه. به شدت درگیر بودم. از همه معذرت می خوام به خصوص فرج خان عزیزم

۲ـ مورد دوم برمی گرده به همون مورد اول. اینقدر درگیر بودم که یادم رفت برای روز تولد استاد بزرگ سینمای ایران ( کیانوش عیاری) مطلبی بنویسم. هیچ وقت خودم رو نمی بخشم. اینم برای اون عده از دوستان که کلی متلک بارم کردند به قول یکی از همون دوستان متلک گو: به تو هم میگن خوزستانی؟

۳ـ سوم از همه مهمتره. سوم خرداد ۱۳۶۱ ساعت ۱۴ . این یک روز تاریخی در تقوم پر از زخم این استان است. نمی خوام مثل گوینده های تلویزیون حرافی کنم. چون مطمئنا توی این چند روزه از این حرفها زیاد می شنوید اما من اینو نوشتم که گله کنم. که شکایت کنم. سالی یک بار همه به یاد خرمشهر می افتند. این هم خوبه هم بد. آخه پدر آمرزیده ها بجای جشن گرفتن(کدوم جشن؟) توی این روز.... به داد دل این مردم خرمشهر گوش بدید..... شهر هنوز ویرانه است..... همون شهری که سالها قبل آقایان ادعا کردند که بازسازیش تمام شد. چه جمله مسخره ای. مشخصه که اصلا آقایان به خرمشهر نیومدند یا گذری اومدند یا کور بودند و ندیدند  شاید هم نخواستند که ببینند. خلاصه که زکی. ولش کنید که نگم بهتره همین الان هم سرم درد گرفت..... کو گوش شنوا........ آقایون علاوه بر کور بودن کر هم هستند...  توی جنگ بودند یه چیزه و از جنگ گفتن یه چیز دیگه. همیشه قسمت بدش نصیب ما خوزستانی ها میشه..... پس بی خیال.... شما ها خوش باشید. بی خیال ما مردم زخم خورده از جنگ.... اصلا نمی تونم ادامه بدم..... جدا بی خیال..... شاید ما اییم اسباب شرمندگی

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» سرقت یا برداشت آزاد؟ چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 1:42

شباهت های اتفاقی

 

دیدیم که ابتدای بعضی  از کتابها این جمله را می نویسند : « هرگونه شباهت این داستان باداستان های دیگر کاملا اتفاقی می باشد.» این مورد اول

اما مورد دوم: میگن که اسلام گفته که دست آدم سارق رو باید از مچ قطع کرد.حالا اگه این سرقت ادبی باشه چی؟؟؟؟ اسلام در این رابطه چیزی نگفته؟؟؟

و مورد سوم : خیلی زور داره که تو بشینی  و 3 یا 4 سال روی یک متن کار کنی، تمام هم و غم خودت رو بزاری برای اتمام این متن، ورژن های متفاوت بنویسی و هی کور کنی و از سر بنویسی و هی به قول فالکنر: «  روحت عرق بریزه» و خون دل بخوری و بعد........ یک آدم شیر پاک نخورده ای بیاد و از طرح بکر کار تو استفاده کنه. این هم از مزایای زندگی توی این آب و خاک عزیزه  ...... قانون کپی رایت یعنی کشک. دزدی از کاری که ما مشغول تمرینش بودیم، فقط چون منه احمق برای گرفتن نظر این آقا ( که از قضا از کارگردان ها و نمایشنامه نویسان قدیمی استان به شمار می آید) متن را برایش خوانده بودم تا به قولی از نظرات دقیق و کارشناسانه این کارگردان عزیز و مثلا بزرگ استفاده کنم. اشتباه بزرگی که به من ثابت کرد که به هیچ کس اطمینان نکنم. نه رفیق و نه نا رفیق. جالب اینجاست که وقتی خودت وارد عمل میشی و یقه اون آدم رو می گیری ، با کمال وقاهت منکر میشه و بعد از کلی داد و بیداد،  جواب میده که :« من از کار تو برداشت آزاد کردم» عجبا !!!!!!!!  نمردیم و معنی برداشت آزاد رو هم فهمیدیم. خدا را شکر که تمام عوامل کار این آقا از این ماجرا خبردارند. بهتر بگم که کل بچه ها تئاتری این قضیه برداشت آزاد را می فهمند. فعلا که کار این آقا داره اجرای عموم میشه، بعد از این اجرا هم نوبت ماست که اجرای عموم بریم.

برگردیم به مورد اول: دیدیم که ابتدای بعضی  از کتابها این جمله را می نویسند: « هرگونه شباهت این داستان با داستان های دیگر کاملا اتفاقی می باشد.» دیگه به این جمله نمیشه اطمینان کرد. پس یادم باشد که  این جمله را اینگونه تصحیحش کنم که:« شباهت کارهای دیگران با این کار اصلا اتفاقی نمی باشد»

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» حمید فرخ نژاد جمعه 13 اردیبهشت1387 1:30

حکایت آن روز پر از تشویش

 

 

اینقدر خبر ناگهانی بود که برق از سرم پرید. چشمهام سیاهی رفت. تعادلم رو داشتم از دست می دادم. خبر این بود که :« حمید فرخ نژاد سر صحنه فیلم «پوسته» دچار حادثه شده است» سریع پریدم و تلفن را برداشتم. هرچی سعی کردم نتونستم شماره سیامک(برادرزاده حمید) رو بگیرم. قلبم داشت از دهنم بیرون می زد. به زمین و زمان فحش می دادم. آخه چرا این خبر فقط یک خط و هیچ توضیحی نداره؟ برای یک لحظه همه چیز توی ذهنم ریواند شد. بدبیاری های اخیر خانواده هنرمند بزرگ.

همین پارسال بود که دکتر فرهاد فرخ نژاد فوت کرد. روز خاکسپاریش یادم نمیره. حمید چقدر گریه می کرد. حمیدی که همیشه بمب خنده بود، حمیدی که بذله گویی هایش وقت غم خوردن برای هیچ کس نمی گذاشت. همان فرحان فیلم «عروس آتش» که هیچ وقت گریه نمی کرد و همیشه غصه هایش را در خودش می ریخت، حالا گویی به انفجار رسیده بود. چنان از ته دل اشک می ریخت که دل همه را ریش ریش کرده بود. حمید توی قبر رفته بود و اجازه نمی داد که فرهاد را دفن کنند. اصلا حال خودش را نمی دانست. داغون داغون بود. گریه های تلخ قاسم را در«ارتفاع پست» بیاد بیاورید، حالا چند برابرش کنید.عجب سخته دیدن اشکهای حمید داغ از دست دادن برادر غم بزرگیه. به وضوح میشد دید که کمر حمید با آن قد بلندش، خم شد. نکنه که حالا نوبت... استغفرالله. خدایا خودت بخیر کن.

چند وقت بعد از فوت فرهاد بود که فیلم « طبل بزرگ زیر پای چپ » را دیدم. حرکات حمید غرق شعف و خنده ام کرده بود. اما درست لحظه ای از فیلم که از پشت دوربین داره اون سرباز عراقی رو که توی حوضچه حمام می کنه، می بینه... درست لحظه ای که داره اون عراقی رو با برادرش مقایسه می کنه، دیگه اشک امانم نمی داد.  جای فرهاد بدجور خالی بود. نمی دونم چرا درست بعد از این سکانس، بجای اون عراقی ،من فرهاد رو می دیدم. حتما حمید هم همین حالت را داشته که وقتی فرمانده ( حسین محجوب ) اون سرباز تنهای عراقی را زد، آنگونه می خواست از فرمانده انتقام برادرش را بگیرد. اما حمید جان، حمید عزیزم، از کی می خوای اتقام بگیری؟... از روزگار؟... از مرگ؟... یا از سکته قلبی؟

نمی دونم چرا تصاویر خاکسپاری فرهاد یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی شه. آخه این چه جور خبررسانی مزخرفیه؟... فقط یک خط ؟... یعنی واقعا جایگاه حمید فرخ نژاد اینه؟... نه نه حمید بسیار بزرگ تر از این حرفهاست.

برای خانواده فرخ نژاد این پایان ناراحتی و دردسر نبود.درست چند ماه بعد بود که برادردیگر حمید بر اثر تصادف به کما رفت و در اهواز بستری شد. بعد از چند مدت دلهره و تشویش ، خطر رفع شد. ای کاش خطر از بیخ گوش حمید هم گذشته باشد. حتما گذشته. چون « حسن گلاب» اصلا دوست نداشت که...اَاَاَاَاَه چرا اینقدر منفی باف شدم. دست خودم نیست. می ترسم. درست مثل مادرها دلم شور افتاده. هرچی دعا بلد بودم و هرچی اسم پیامبر و امام می دونستم  زیر لب زمزمه می کردم. در دلم « چهارشنبه سوری» برپا بود. دلم می خواست دوباره حسن گلاب می شدی و یدفعه کنارم ظاهر می شدی و می گفتی که حالت خوبه و منو از دلشوره در می آوردی و بعد هم کلی با هم گپ می زدیم و تو از فیلمهای توقیف شده ات می گفتی، از «سفر سرخ » از « به رنگ ارغوان » ، از آن تصمیم های انتحاری ات بعد از جشنواره فجر، از علت سکوتت در رابطه با «چهارشنبه سوری»، از اینکه هیچ کدام از این منتقدان لهجه اصفانی و عجیب و غریبت را در فیلم « آتشکار» ندیدند و فقط به لهجه آبادانی ات گیر داده اند  لهجه ای که تو عاشقانه دوستش داری درست مثل شَهرت ،از پشیمانی ات بخاطر بازی در فیلم «تب»، از حسرتت بخاطر رد کردن فیلم « دوئل» فقط بخاطر اینکه کلیشه نشوی. از همه اینها می گفتی و می خندیدی و بعدتر می رفتی به تهران و سر صحنه «پوسته» و من حین بدرقه به تو می گفتم که پسرت، فربد نازنین ات را از جانب من ببوس.

بعد از کلی این ور و اون ور تماس گرفتن، بالاخره خیالم راحت شد که واقعا خطر از بیخ گوش حمید عزیزم گذشت. هر چند که...

توی این مملکت هیچ چیز سر جای خودش نیست. نمی خوام از بیمه و امنیت جانی بازیگرو دیگر عوامل سر صحنه بگویم چرا که میخ به سندان کوبیدن است. دوست دارم فقط از تو بگویم.

کلام آخر اینکه، دیدی چه به روزم آوردی مرد؟ از ترس مردم و زنده شدم. تو یک بار دیگر هم با من این کار را کردی. یادته؟ وقتی در زمان اجرای نمایش «شب هزار و یکم » به علت حمله قلبی بستری شدی. امیدوارم که همیشه سربلند باشی و سایه آن قد رشید ت بر سر همسر و فرزندت باشد. خوزستانی و آبادانی به تو و به هنرت افتخار می کند. نام تو در کنار نام ناصر تقوایی و امیر نادری  و کیانوش عیاری ودیگر هنرمندان بزرگ استان ثبت شده است.

یادم باشد که اجرای  امشب خودمان را به حمید فرخ نژاد تقدیم کنم.

 

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: سینما | لينک ثابت |

» زشت و زیبا سه شنبه 13 فروردین1387 12:4
 

یک شوخی تاریخی                

               

 

بعضی وقتها شوخی کردن بزرگان با هم خیلی زیبا از آب در میاد. می گویند که مرلین مونرو نامه ای به آلبرت انیشتین نوشت که: فکرش رو بکن که اگه من و تو با هم ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو... چه محشری می شوند

آقای انیشتین هم نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی شما خانم. واقعا که چه غوغایی می شود. ولی این یک روی سکه است. روی دیگر اینکه: فکر این را هم بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی به پا می شود!!!!!

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» سال نو مبارک شنبه 3 فروردین1387 23:18

مثلا تبریک سال نو

 

مثلا سال نو شد. مثلا باید تبریک بگم. اما نمی دونم چرا یاد این شعر زنده یاد فریدون مشیری افتادم که:

 

بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست

نسیم رقص گل آویز گل افشانش نیست

دلم به گریه خونین ابر می سوزد

که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

 

خیلی تلخ شد نه؟ ایرادی نداره چون این همون فریدون مشیری که میگه:

 

شو پنجره بگشا

که نسیم است و نوید است

رو، خار غم از دل بکن، ای دوست، که نوروز

هنگام درخشیدن گل های امید است

بر لاله از برف برون آمده بنگر

چون روی تو، کز بوسه من سرخ و سپید است

 

حالا تو با هر کدوم که به مذاقت می سازه حال کن... بگذریم ... سال نو مبارک

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» تنهایی بزرگان چهارشنبه 15 اسفند1386 3:6
تنهایی بزرگان

۱ـ پیتر ایلیچ چایکوفسکی به مدت ۱۳ سال از نظر مالی به وسیله بیوه ثروتمندی تامین می شد که شرط کرده بود که هرگز همدیگر را ملاقات نکنند. با همین شرط آنها هرگز همدیگر را ندیدند و چایکوفسکی بیچاره در تب این دیدار سوخت که این بیوه خیرخواه چه کسی بوده

۲ـ مردن غریبانه هم عالمی دارد. می گویند که برای تدفین موتسارت این آهنگ ساز شهیر، در گوری فقیرانه و بی نام، تنها یک نفر تابوت او را از کلیسا تا گورستان همراهی کرد. چه تدفین غریبانه ای. پس به احترام موتسارت و این مرگ در تنهایی اش، یک دقیقه سکوت می کنم و کلاه از سر برمی دارم. تو هم اگر خواستی چنین کن

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

» شروع دوشنبه 6 اسفند1386 1:13
۳.......۲.........۱.

حرکت

باز هم سلام. بزارید حرف آخر رو همون اول بزنم که نه وقت شما رو هدر داده باشم و نه وقت خودم. نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، ناراحت از اینکه پاتوق بحث های شیرین دیروزها فقط بخاطر یک اتفاق ساده - که البته شرحش هم آنچنان ساده نیست- از هم پاشیده شد و دوستان پراکنده. آنهم در شرایطی که صمیمیت خاصی بین بچه ها بوجود آمده بود. دوستان ندیده بیشمار. اما همون اتفاق ساده باعث شد تا دیگه به هیچ کس اطمینان نکنم. اصلا این اعتماد کردن هم عجب غول بی شاخ و دمیه ها... و البته خوشحال که دوباره این امکان فراهم شد تا این بار در اینجا بساطمان را پهن کنیم - تا کور شود هر آنکه نتوان دید- خلاصه که دوباره مثل اون روزها یک بار دیگه یا علی می گیم و... عشق آغاز می شود  

نوشته شده توسط محمدرضا قاسمی | موضوع: روزنوشته ها | لينک ثابت |

Copyright © 2006 - Site bus: محمدرضا قاسمی