آرشیو عکس "زندگی در سال صفر: ورسیون دوم"

این طرح پوستر نمایش برای اجرای عموم بود. دوست عزیزم محمد زارع این طراحی را انجام داد

و این هم طرح بنرهای تبلیغاتی که بازهم محمد زارع زحمتش را کشید
تعدادی از عکس های تمرین را می توانید در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
توی پست قبل گفتم که نمایش ورسیون اول: زندگی در سال صفر برای جشنواره استانی فارس پذیرفته شده.یادتان هست؟ خدا را شکر بچه ها مزد زحماتشان را گرفتند و بعد از یک اجرای محکم و عالی قاطعانه به عنوان کار برگزیده اول راهی جشنواره منطقه ای شدند. جوایزی که دوستان دریافت کردند بدین شرح بود:
جایزه اول کارگردانی برای یحیی نظری
جایزه اول بهترین نورپردازی برای حسام شیخ الحکمایی
جایزه اول بهترین طراحی چهره برای نازی اسکندری
بازیگری سوم زن برای خانم شکوفه شجاعی
و همچنین
از طرف کانون بازیگران استان فارس جایزه بهترین بایگری مرد به مسعود محمدی تعلق گرفت
و کانون کارگردانان این اثر را تحسین و شایسته تقدیر دانست
بدین ترتیب نمایش ورسیون اول: زندگی در سال صفر به عنوان کار برگزیده اول راهی جشنواره منطقه ای شد. مرحله سختی ست. اما امیدوارم بچه ها در آنجا هم موفق شوند.
مدتی نبودم. آنقدر حرف دارم که نمی دانم از کجا شروع کنم. سعی می کنم به خودم مسلط باشم. نفس عمیقی می کشم و لیوان چای را به لب نزدیک می کنم. مدتی هست که زود عصبی می شوم. اما این مایع جادویی (منظورم چای است) آرامم می کند. کلمات و جملات در هم و مغشوش می شوند. پریشانم، عصبی ام. سعی می کنم تمرکز کنم و آرام آرام حرف بزنم.
موریانه
بیشترین چیزی که این چند وقت به شدت عصبی ام کرد، قضیه بیکاری ست. تعجب نکنید. من مدتی هست که بیکار شدم. آن هم فقط بخاطر خودخواهی شخص مدیر عامل. در تمام مدت تابستان این من بودم که شرکت را دست تنها می چرخاندم. جناب مدیر عامل که هیچ وقت تشریف نداشتند. یا مسافرت بودند یا در منزل مشغول استراحت. این در حالی بود که شرکت دچار یک بدبیاری بزرگ شده بود. تصور کنید که شرکت در بحرانی عظیم دچار باشد بعد مدیرعامل مشغول خوشگذرانی در شیراز باشد. من باید جوابگوی همه می بودم از کارگران زحمتکش شرکت گرفته تا طلبکاران جناب مدیر عامل. همین عصابی فولادی می طلبد آنهم در هوای گرم و شرجی و گاه غبارگرفته که عصبیت را مضاعف می کند. اوضاع قمر در عقرب بود و موعد حقوق پرسنل. هر چه به مدیر عامل زنگ می زدیم که تشریف بیاورند وعده فردا می دادند و این فردا ها بسیار طولانی شد. خرد خرد و علی الحساب حقوق پرسنل را دادم اما چه کسی باید حقوق مرا می داد؟ تمامی پرسنل حدودا دو ماه حقوق از شرکت طلب داشتند اما من دقیقا شش ماه بود که حقوق نگرفته بودم. تصور کنید در این اوضاع اقتصادی خراب، در این وانفسا که من باید قسط وام ازدواج و اقساط خرید لوازم منزل و کلی خرد ریز دیگر را بدهم، خودتان تصور کنید که در این شش ماه چه کشیدم. خیلی زیر فشار بودم تا اینکه جناب مدیر عامل تشریف فرما شدند. شهریور ماه بود. وقتی گفتم که پول لازم دارم شروع کرد به ناله کردن و دم از نداری زدن. این در حالی بود که من از حساب شرکت و حساب ایشان کاملا خبر داشتم. حقوق معوقه تمام پرسنل تسویه شد اما من همچنان درگیر شش ماه طلبم بودم. انگار همه در این شرکت باید حقوق می گرفتند الا من. این موضوع زمانی محرض شد که جناب مدیر مبلغی به عنوان علی الحساب به یکی از کارگران داد. وقتی من از موضوع مطلع شدم به آن کارگر بیچاره پرخاش کردم که چرا برای دادن رسید مبلغ به امور مالی مراجعه نکرده؟ آن بیچاره هم که سکوت کرده بود جوابی داد که آتشم زد. گفت: آقای مدیر عامل گفتند که شما از قضیه خبردار نشوید. دنیا دور سرم چرخید. اینه مزد من؟ حسابی آمپر چسبانده بودم.یعنی همه زندگی دارند به جز من؟ فردای آن روز مدیر عامل شروع کرد به گرفتن بهانه های بنی اسرائلی از کار من. به این امید که پیش دستی کند و من از پول حرفی نزنم. دست آخر حرفی زد که دیگر نتوانستم سکوت کنم. بعد از این همه جان کندن ها جناب مدیر عامل فرمودند: دختر بچه می آوردیم بهتر ار تو کار می کرد. تمام بدبختی ها و مصیبت های خودم در این چند ماه گذشته از جلوی چشمم رد شدند. دوازده ساعت کار روزانه. بدون یک ساعت استراحت. استراحتی که کارگران ساده هم از آن برخوردار بودند. خلاصه دیگر هیچ چیز نفهمیدم. هر چه از دهانم در آمد نثارش کردم و کلیدهای شرکت را به روی میزش پرتاب کردم و از دفتر خارج شدم. جناب مدیر رنگش پریده بود. بعد از چند روز مسئول بازرگانی شرکت به سراغم آمد که: برگرد سرکارت. من هم خواسته زیادی نداشتم فقط اینکه حقوقهای معوقه مرا بپردازند. جالب اینکه جناب مدیر با این حرف من مخالفت کرد. تا این لحظه هنوز نتوانستم مطالبات خود را از شرکت وصول کنم. نمی خواهم شکایت کنم اما اگر مجبور شوم چنین می کنم. خلاصه که مدتی هست به شدت دنبال کار می گردم. چرا حالا باید این اتفاق می افتاد؟ درست بعد از تاهل؟ فعلا که بدون هیچگونه پارتی در جستجوی کار هستم. منظور از بدون پارتی را که می فهمید. یعنی تلاش بیهوده اما من نباید خسته شوم. این موضوع مثل موریانه روحم را می خورد.
زندگی در سال صفر " ورسیون اول"
اگر فکر کردید که گروه آرگوس گروهی کوچک است باید بگویم سخت در اشتباه هستید. نیمی از گروه در استان فارس و نیمی خوزستان و نیمی در تهران. امسال اتفاق جالبی در گروه افتاد. اینکه گروه آرگوس دو ورسیون از یک نمایشنامه را کار کرد. ورسیون اول نمایشنامه زندگی در سال صفر را دوست عزیزم یحیی نظری کار کرد. یادش بخیر وقتی بار اول یحیی ورسیون اول را خواند کلی ذوق کرده بود. این را از نگاهش خواندم. هر چه گفتم که این ورسیون اول, باید بازنویسی بشه اما گوش نکرد که نکرد. همان روز تصمیم خودش را گرفته بود. یحیی را خوب می شناختم. از دوستان دوران دانشگاه. چند سال با هم زندگی کردیم. بازیگری می خواند و من ادبیات نمایش. این کار تجربه اول او در کارگردانی بود و جالب اینکه بگویم نمایش زندگی در سال صفر "ورسیون اول" برای جشنواره استانی فارس برگزیده شده است و روز جمعه ۲۹ آبان راس ساعتهای ۱۰ و ۱۲ در تالار لایق شیراز به روی صحنه می رود. همه دوستان شیرازی به این اجرا دعوت هستند. عوامل اجرای این نمایش بدین شرح هستند:
کارگردان: یحیی نظری
نویسنده: محمدرضا قاسمی
بازیگران: ملیحه باقرنژاد/ شکوفه شجاعی/ یحیی نظری/ محمد خالقی/ سعید طاهری/ امین رضوی/ محمد حسین حیدری/ مسعود محمدی
طراح نور / طراح صحنه و لباس/ دستیار کارگردان: حسام شیخ الحکمایی
موسیقی: امین رضوی
طراح پوستر و بروشور: امین اسکندری
زندگی در سال صفر" ورسیون دوم"
ورسیون دوم را خودم کار کردم. بعد از اوضاع کار و بیکار شدن اگر این نمایش نبود حالم خراب تر می شد. یه جورایی نقش قرص مسکن برایم داشت. آنقدر آهسته و پیوسته با این نمایش پیش رفتیم تا به اجرای عموم رسیدیم. برای اولین بار خبر اجرای عموم را بر روی وبلاگ گروه قرار ندادم. حقیقتش را بخواهید دل و دماغ نداشتم. اصلا از بعد بیکار شدن دل و دماغ هیچ چیز را ندارم. بدین ترتیب من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم. اجراها از 13 آبان شروع شد و در 21 آبان پایان پذیرفت. روز اول اجرا درست زمانی که داشتم وارد سالن می شدم تلفن زنگ خورد. روی صفحه گوشی نوشته بود: فرج برنا. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. خلاصه که گپ زدن با فرج کلی به من انرژی داد. اما اتفاق بد اجراها گریبان مینا اکبری را گرفت. وسط اجراها حسین با من تماس گرفت و گفت : مادربزرگ مینا فوت کرده، مینا اصلا حالش خوش نیست. مانده بودم چه کنم که یاد زهره افتادم. او هم قبول کرد و آمد. از 11 صبح تا 6 بعد از ظهر به سختی تمرین کرد. دستش درد نکند.
می رفت که پرونده این کار بسته شود که خبر آمد متن برای جشنواره دانشجویی پذیرفته شده. گویا این قرص مسکن حالا حالاها ادامه دارد.

بعد از تحریر: هر چه کردم عکس های نمایش را در اینجا بگذارم نشد. یکی لطف کنه و یک سایت برای آپلود عکس معرفی کنه
بعد از تحریر ۲: هنوز کلی از خبرها مونده. به وقتش میگم
بعد از تحریر ۳: این خبر را هم اینجا بخوانید بد نیست
مدتي هست که کمتر امکان کانکت شدن پيدا مي کنم. اما باور کنيد اين از روي تنبلي نيست. اينقدر اين روزها سرم شلوغ است که زمان کم مي آورم. اي کاش شبانه روز به جاي بيست و چهار ساعت سي و شش ساعت بود. شايد هم بيشتر اما کمتر نه. پس همين جا از همه دوستان بابت تاخير در سرزدن به وبلاگهايشان معذرت مي خواهم.
برخلاف نظر بعضي دوستان در کامنت ها، بايد بگويم غيبت اين چند وقته ربطي به تاهل و متاهل شدن و تعهد و اين مسائل ندارد. علت شلوغي اين روزها شروع کار جديد اين گروه است. زندگي در سال صفر
خيلي دوست داشتم زماني که استارت تمرينات کار جديد را مي زنيم،قسمتي را در وبلاگ تدارک ببينم که شرح تمرينات و اتفاقات سر تمرين باشد اما به دلايلي اين اتفاق ميسر نشد. ترجيح داديم که در سکوت کار کنيم و حتي اگر شرايط هم به ما فشار آورد باز هم دم بر نياوريم. دليل عمده اينکه اين وبلاگ را علاوه بر دوستان، افراد ديگري هم مي خوانند. افرادي که منتظر اعلام خبري هستند تا شروع به دواندن موش کنند. پس ترجيح داديم خبري در وبلاگ نگذاريم بلکه راحت تر و آسوده تر کار کنيم.( مي بينيد؟ در وبلاگ خودمان هم راحت نيستيم. بايد خودمان را سانسور کنيم)
کم و بيش با نام اين نمايش آشنا هستيد. زندگي در سال صفر. اين اسم کار جديد ماست. نمايشنامه اي که در اوايل سال گذشته نوشتم و در ارديبهشت امسال بازنويسي نهايي از ورسيون دوم اين متن را به پايان رساندم. در رابطه با متن چيزي نگويم بهتر است. حتما خاطرتان هست که مقدمه اي را که بر اين نمايشنامه نوشته بودم در همين وبلاگ گذاشتم.( يادتان هست؟)
تمرينات از سي خرداد شروع شد. آرام آرام و بدون عجله با هفته اي سه جلسه جلو رفت. اما خبري آمد که همه را کنجکاو کرد و ما را کمي خوشحال. خبر اين بود که متن در بازخواني جشنواره رضوي پذيرفته شده است. متعاقب آن نامه اي از دبيرخانه همين جشنواره به دستم رسيد که ضمن تبريک پذيرفته شدن متن اعلام مي کرد که بايد فيلم کار را تا روز اول شهريور به دبيرخانه ارسال کنم. از طرفي جواب بازخواني ها را دير اعلام کردند اما تاريخ بازبيني ها همان بود که بود. اين چنين شد که سرعت کار را بيشتر کرديم. هر روز در هفته. از ساعت هفت بعداز ظهر تا يازده شب. طبق اين برنامه بايد مستقيم از محل کارم به تمرين مي رفتم. بعد از تمرين تا به خانه مي رسيدم ساعت دوازده شده بود و من خسته و کوفته حتي حوصله شام خوردن هم نداشتم. فقط مثل ميت مي افتادم. تا فردا صبح ساعت ششو نيم و تکرار اين اتفاقات. ديگر وقتي براي کانکت شدن نمي ماند.
حاضر شديم فقط براي اينکه کسي مزاحم کارمان نشود. تمرينات را به اتاقي بزرگ که محل دائمي برگزاري نمايشگاه عکس است منتقل کرديم. البته ناگفته نماند که اين وسط بايد از رياست محترم اداره ارشاد اسلامي شهرستان ماهشهر و همچنين از دوست عزيزم رضا شيرازي تشکر ويژه اي کنم که لااقل چرخ اين کار را به حرکت درآوردند. حالا حمايتها بماند براي بعد.
و اما ليست عوامل کار چنين است:
نويسنده و کارگردان: محمدرضا قاسمي
بازيگران: يحي باوي / امين کاکولکي / محمد کاظم زاده / حسين کارگر / زهره حسني / حسام مهراد/ ابوذر زارع / مجتبي جلائي / ساناز بنداني
طراح صحنه و لباس : شبنم قشقايي
ساخت دکور: علي قاسمي ( اين داداش گل خودمه)
دستيار کارگردان: يحيي باوي
تهيه کننده: ؟؟
بعد از حدود دو ماه تمرين مداوم و مستمر بالاخره فيلم کار را ضبط کرديم. تا نظر بازبين ها چه باشد. فقط مي ماند يک تشکر اساسي از علي باوي عزيزم که بابت کارهاي کامپيوتري و ارسال زحمت بسيار کشيد. و همچنين از حسين کارگر که دوندگي بسيار براي اين کار داشت.
کاملا خسته ام. در اين مدت دلم لک زده بود براي وبلاگم. براي دوستان وبلاگي ام. براي يک ساعت که کنارشان باشم. در اين مدت فقط با فرج برنا و محمد غديرزاده تماس تلفني داشتم. اما دوست ئاشتم بدانم شوکا چه مي نويسد؟ حال و احوال غبار گرفته سامان بهتر شد يا نه؟ هومن هنوز سياسي مي نويسد؟ محسن عظيمي چه مي کند؟ نجمه سجادي بالاخره دست به قلم شد يا نه؟ دختر نارنج و ترنج با آن آقا خيلي خوبه چه کرد؟ پرند و لطافت قلمش چه مي نويسد؟ شيوا محمودي عزيز که اين يکي وبلاگش را حذف نکرده؟ کرده؟ ميخک سفيد را که از شاخه نچيدند؟ عمرش دراز بود. حسين مزارعي چه مي کند؟ کافه هفت هنوز رو به راه است يا موقتا تعطيل است؟ در سينما لاگ محمدعلي خبير چه مي گذرد؟ راستي يکي به من بگويد نتيجه کنکور حسين ايرجي چه شد؟ قبول شد يا نه؟ بالاخره روزي عباس نعلبنديان ثاني براي اين مملکت مي شود يا خير؟ از همشهري هاي نازنين خودم چه خبر؟ از امين اتمان و کوکا. دم هر دوشان گرم. راستي شنيدم که جزيره کهکشاني ميس شانزليزه از مدار خارج شده. جريان چيه؟ چرا؟ يکي بگويد چرا کافه ايستگاه کوهيار تعطيل است. راستي از کردستان و هادي رحمان زاده چه خبر؟
دلتنگ همه تان بودم و هستم.
خلاصه اين سير اتفاقات بود. طي چند روز آينده عکس هايي را که دوستان از تمرينات و اجراهاي جنرال ما گرفتند حتما اينجا مي گذارم تا شما هم لااقل از طريق عکس کار ما را ببينيد.
اين اولين بار است که بيشتر از يک ماه از وبلاگم دور بودم. حالا اومدم بگم که من دوباره برگشتم.
مدتی از اجراهای نمایش کلاغها به مترسک می خندند می گذره. بالاخره بعد از کلی کش و قوس تونستیم عکس ها رو آماده کنیم. یعنی در واقع خود مهدی موسوی عزیز این کار رو کرد. گویا عکس ها هم به دنبال امر صاحبشان بودند. بگذریم. خلاصه که چندتا از این عکس ها رو اینجا می گذارم
فقط می ماند یک تشکر درست و حسابی از مهدی عزیزم که زحمت بسیار برای آماده کردن این عکس ها کشید. ناگفته نماند که این عکس ها از یک اجرای نصفه و نیمه قبل از شروع اجرای روز اول گرفته شدند. کم و کاستی ها را بر ماببخشایید

برای دیدن تمامی عکس ها به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
خدا را شکر بی حاشیه و دردسر اجراها پایان یافت... بابت تاخیر شرمنده. اینقدر درگیر اجراها شدم که حال و حوصله هیچ چیز نداشتم. از طرفی این سیستم لعنتی ما هم بازی اش گرفت و نت قطع شد. خلاصه که اجرای چند روز آخر هم بد نبود... بدون حاشیه و کم دردسر... این اتفاق خوبیه.
اما مشکل ما با آپلود عکس ها همچنان سرجای خودش است. نمی دونم مهدی موسوی عزیز چه جوری عکس گرفته که هر چه می کنیم آپلود نمی شوند. خودش هم که دیگر در دسترس نیست.
لازمه که یک خسته نباشید اساسی بگم به همه بچه ها. جدا توی این چند روز سنگ تمام گذاشتند.

از روز پنج شنبه نمایشگاهی از عکس های همین کار که توسط مهدی موسوی گرفته شده بود در لابی تالار ثامن برقرار شد
قسمتی از نمایشنامه:
ستاره: همه چیز مثل یک رویا بود شاید هم یه کابوس... یا ترکیب هر دو... شب عید بود... از در و دیوار خونه سکه و اسکناس مثل بارون سازیر بود سمت ما... اون اونجا نشسته بود... تکیه زده بود به دیوار... بی تفاوت بود و من خوشحال... می چرخیدم و می خندیدم... انگار جشن بود... خونه مال خودمون نبود اما صاحبخونه هم نداشتیم... باورت میشه؟... گفت بیا حساب کتاب کنیم که جچی بخریم و جی نخریم...غرق لذت بودیم... اما یدفعه همه چیز زیر و رو شد...طوفان شد.. همه درختها از بس کمر خم کردند کمر شکن شدند... ساختمانها خراب شدند... زندگی مردم و خودشون توی هوا به این ور و اون ور پرتاب می شدند...آدمها توی هوا بودند...آسمون سرخ شده بود...بخودم اومدم دیدم اونم همراه طوفان رفت...اصلا دست و پا نزد... توی هوا معلق بود و دور می شد... هر چی صداش کردم هر چی تقلا کردم... بی فایده بود...از خواب پریدم... خیس عرق و لبریز ترس... تعبیرش چی میشه؟
پیرزن: توی تعبیرش زندگی کردی
ستاره: زندگی
پیرزن: همین شبی که از سر گذروندی
ستاره: چرا مثل همیشه نمیگی خیره؟
پیرزن: خیره
امروز میشه یه نفس راحت کشید. همه چیز آماده است. دیگه مثل دیروز دغدغه بسته شدن نور نداریم. سر ساعت های اعلام شده شروع کردیم. خوشحالم که خستگی دیروز از تن همه بیرون رفته.
این وسط حیفم میاد از علی محسنی عزیز تشکر نکنم. زحمتهایش بر هیچ کس پوشیده نیست.
کماکان برای آپلود عکس ها مشکل داریم
قسمتی از نمایشنامه:
بهرام: اتفاقات بزرگ همیشه از جایی شروع میشه که ذهن ما تمام میشه... بچه که بودم... جوی بزرگی جلوی کوچه ما بود... همیشه آرزو داشتم از روی اون جوی بپرم... اما هر بار که همت می کردم می افتادم توی جوی و سرتاپام میشد غرق لجن...با این کار کفر مادر در می اومد...حس و حال عجیبی بود... خودم احساس می کردم که امروز یه روز عادی نیست... سبک بودم مثل پر... خوشحال بودم و سرمست ...نمی دونم از بابت پاداش بود یا اون اتفاق خبر نکرده؟... دلم برای ستاره می سوزه... من بهش قول داده بودم که با هم به تماشای غروب بشینیم... همه چیز رو از بالا می دیدیم... منظره زیبایی بود... درختهای مغرور ... آسفالت بی اعتنا...ملحفه های سفید که روی پشت بوم ها پهن بودند و آروم باباد می رقصیدند... هوا بوی عید می داد... سبزی های سبز و تربچه های نقلی قرمز توی دکان روبروی خانه ما... باغچه پر از گلهای کاغذی... همه دور من حلقه زده بودند و من مهمان آرام و بی دردسر آسفالت سیاه خیابان... برای ستاره اتفاق بزرگی بود... اما ساده برای من... مثل پریدن از روی یه جوی کوچک... من امروز بالاخره موفق شدم از روی اون جوی بزرگ بپرم... نگاه کن مادر... ببین ... دیگه لباسهام تمیز تمیزه ... دیگه از لجن ها خبری نیست
/ستاره مات و مبهوت وارد می شود/
ستاره: چی شده یاد مادرت افتادی؟... اون که خیلی وقته مرده
بهرام: یادم نبود
ستاره: داری کم کم بی هواس میشی
بهرام: از دلتنگیه ستاره
ستاره: دلتنگ کی؟
بهرام: تو
ستاره: من؟
بهرام: مهتاب
ستاره: مهتاب
بهرام: مادرم
ستاره: مادرت
بهرام: بگذر ستاره
روز اول اجرا بود. خوشبختانه تبلیغات خیلی خوبی در سطح شهر انجام شده که فقط حاکی از تلاش و دوندگی خود بچه های گروه بوده. از همه شان معذرت می خواهم. بخاطر کارم دور از آنها بودم و همه کارها گردن بچه ها افتاد بخصوص خانم قشقایی. کارهایی که از حیطه کاری کارگردان خارج است. اما خوشحالم که همگی برای کار خود ارزش قائلند. این نعمتی گرانبهاست.
اجرای اول راس ساعت۳۰/۷ شروع شد. نیم ساعت تاخیر بخاطر بستن نورها. آخه یکی از دوستان شیرپاک خورده ۱۰ تا نور سالن رو باز کرده بود و برای جشنواره فجر دانشجویی به تهران برده بود. زیره به کرمون بردند. بعد از برگشت هم نورها در منزل یکی از اعضای گروه ایشان خاک می خوردند. تا این نورها به دست ما رسید طول کشید. شرمنده بابت تاخیر سی دقیقه ای.

استقبال توی سانس اول خوب نبود. اما سانس دوم خیلی شلوغ شد. خیلی ها تشنه بودند که بدانند داستان این نمایش چیست. امیدوارم جوابگوی کنجکاوی هاشان باشیم
نکته جالب اجراهای دیروز بازی خوب هیلدا فاضل بود. مسعود زبیدی بیچاره شیفت شب بود و روز هم درگیر تبلیغات٬ خلاصه که بی خوابی بسیار کشید. طبیعی ست که برای اجرا رمقی نداشته باشد. جالب اینجاست که بعد از اجراها هم باید به محل کارش می رفت. جدا خسته نباشید مسعود جان
فعلا برای آپلود عکس ها به مشکل برخوردیم. سعی می کنیم در روزهای بعد این مشکل رو برطرف کنیم. پیشنهاد سامان هم خیلی خوب بود. اطاعت امر می کنم. از فردا قسمت هایی از نمایشنامه رو هم همین جا آپ می کنیم.
همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که خودمان هم نفهمیدیم چی شد... خبر اینگونه اعلام شد که تئاتر «کلاغها به مترسک می خندند» از گروه آگوس...

کدام عدالت و امید؟
اسم این جشنواره از همان ابتدا شیک و دهان پرکن بود. جشنواره عدالت و امید. دوباره این نام را با خود زمزمه کنید. نامی انتخاب شده که از بخت بد در هیچ جشنواره ای در ایران رعایت نمی شود. اصلا کسی هست که...
کلاغها به مترسک می خندند
متاسفانه طبق برنامه اعلام شده کار ما باید روز اول به روی صحنه می رفت. این شد که کار ها سریع و پرشتاب انجام شد. حمل و نقل دکور ...هزینه رفت و آمد بچه های گروه ... تهیه کردن پول که این یکی فیل را از پا می اندازد و ...
ای کاش باد به گوش دوستان
می رساند
اعتراف می کنم که بسیار دوست داشتم همه دوستانم را به این اجرا دعوت کنم. فارغ از اینکه...
جوایز
هر و هرگونه بود...اولین دوره این جشنواره هم خاتمه یافت. گروه آرگوس هم از جوایز بی نصیب نماند..
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
قدیمی ها می گفتند از هر چی بدت بیاد سرت میاد. حالا شد حدیث ما و این بازبینی جشنواره تئاتر استانی... تا جمعه شب به من اطلاع دادند که کار ما هم تایید شده... و این خبر زمانی برای ما مسجل شد که ساعت هشت صبح دیروز از اداره ارشاد اسلامی ماهشهر با من تماس گرفتند و بخاطر این موفقیت تبریک گفتند. ما هم با روی گشاده از دوستان تشکر کردیم اما درست چند ساعت بعد یعنی ساعت یازده باز هم از همان اداره مذکور تماس گرفتن و اعلام کردند که کار تایید نشده. حکایت یک بوم و دو هوا بود. چرا که آنهایی که به من خبر تایید کار را دادند همه از افراد مورد اطمینان من هستند اما... سئوال اینجاست که طی این سه ساعت یعنی هشت صبح تا یازده چه اتفاقاتی افتاد؟... چرا آرای داوران دستخوش تغییر و تحول شد؟ چرا نعمت لاریان(به عنوان یکی از بازبین ها) قبل از اعلام آرا به شیراز رفت؟ چرا از اهواز پنج کار تایید شد؟ این یک آمار بی سابقه است. درد دل بسیار است و گوش مفت کم. پس سخن کوتاه می کنم. کار ما تایید نشد.
اعتراض
در پی این داوری های تاریک و سیاه... دوستان همچنان در حال اعتراض هستند حتی گویا قرار بر این شده که وکیل بگیرند تا بلکه از خود و کارشان دفاع کنند. خلاصه که طوماری در حال نوشتن است. از ما خواستند که زیر این طومار را به عنوان معترض امضا کنیم. من از تمام این دوستان معترض معذرت می خوام و همین جا اعلام می کنم که با این کارها هیچ چیز درست که نمی شود هیچ... بدتر هم می شود. این راهش نیست. منکر این نمی شوم که باید روزی بصورت جدی با این معضل مقابله کرد اما نه از این طریق. می دانم که ممکن است متهم به محافظه کاری شوم اما اصلا اینطور نیست. خیلی عصبی هستم پس طبیعی ست که آشفته بنویسم. درست هر سال به این داوری ها و بازبینی ها که می رسیم... اوضاع همین می شود که هست. راه چاره جای دیگری ست.
عرق شرم

گفتنی درباره جشنواره استانی بسیار است. اصلا دلم نمی خواد دربارش حرف بزنم و بگویم که با یک تلفن و یک تماس همه چیز زیر و رو شد. اصلا نمی خواهم بگویم که.......... بگذریم. می خواهم از گروه خودم بگم... از گروه نازنینی که همیشه و همه جا پشت و پناه من بودند... می دانم که با این اتفاقات همه شان دلگیرند و آزرده خاطر اما به همه شان می گویم که فدای تار مویتان... ما برنده هستیم فقط می خوام دست تک تکشان را بفشارم و تشکر کنم. از یحیی باوی که انرژی بسیاری برای این کار گذاشت. این را همه گروه می دانند. از حسام عزیزم که مستقیم از سرکار به محل تمرین می آمد... می دانم که خسته بود اما حضورش و شوخی های همیشگی اش دلگرمی گروه بود. از زهره حسنی که مسافت بسیاری را می پیمود تا به تمرین برسد و گاه شبها دیر وقت به خانه بازمی گشت از همسرش مهرداد اختیاری و حوریا کوچولو که در این مدت او را کمتر می دیدند معذرت می خوام. مقصر من بودم. از همه و همه از حسین کارگر برای اماده کردن نور در کوتاه ترین زمان از علی باوی برای آماده کردن موسیقی ها از مهدی موسوی برای عکس های زیبایی که از کار گرفت. از محمد منتظری و شبنم قشقایی و عبدالرضا سواعدی برای ضبط صداها.از داوود معاوی عزیز که وقتی خبر را فهمید تا مرز گریه رفت. خلاصه که اینها گنج های من هستند. دُرهای نایاب. از همه تان سپاسگزارم و ممنون
بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. درسته که کار تایید نشد اما به گمانم هنوز مادرانمان ما را دوست می دارند
مدتی بود که کمتر به اخبار گروه پرداختیم. دلایلش هم شخصی و گروهی بود. خیلی از دوستان دلیل این عدم اطلاع رسانی را پرسیدند. متاسفانه باید بگم که از جواب دادن معذورم. اما خدا را شکر مشکلات حل شد ... پس در خدمتیم
شمارش معکوس
این موقع از سال که میشه تکاپوی عجیبی بین بچه های تئاتری استان می افته. دلیلش هم کاملا مشخصه. زمان بازبینی های جشنواره تئاتر استانی رسیده. هر کس به نوعی در تلاش است تا بتواند در این جنگ گلادیاتوری پیروز شود. اینکه چرا میگم گلادیاتوری رو بعدا مفصل درباره اش خواهم نوشت. (هر چند دوستانی که دستی بر آتش دارند خوب منظور مرا می فهمند) در هر صورت... رقابتی که متاسفانه بیشتر جنبه خودنمایی دارد تا نفس تئاتر.
گروه آرگوس هم امسال متقاضی شرکت در جشنواره تئاتر استانی است. همان کاری که اجرای عموم هم گذاشتیم یعنی پرونوگرافی یک عنکبوت.(یادتان هست) اما عده ای آدم بی سواد فقط کلمه پورنو را گرفتن و اسم کامل را بی خیال شدند. این چنین شد که ما نام کار را به حرفه:قاتل تغییر دادیم.
اما تغییرات فقط مختص اسم کار نیست. این بار فضا کاملا ایرانی شده. نوع روایت هم تا حدود زیادی دستخوش تغییرات شده.بازیگران هم بجز خانم هیلدا فاضل همان ها هستند که بودند. یعنی یحیی باوی و حسام ممویی و خودم. تنها یار اضافه شده به ما خانم زهره حسنی است.
اینگونه که به ما اعلام کردند. بازبینی در تاریخ۱۶ همین ماه(یعنی پنج شنبه) انجام می گیرد. شما هم برای ما دعا کنید
آرزوهای تقریبا محال
می دانم که گفتن این آرزوها بیشتر به حماقت شبیه است اما نمی توانم نگویم
ای کاش با هم مهربان تر بودیم
ای کاش تاب تحمل یکدیگر را داشتیم
ای کاش میشد با فراغ بال فقط به تئاتر اندیشید
ای کاش این دست های پشت پرده دست از سر تئاتر برمی داشتند
ای کاش انصاف را فراموش نکنیم
ای کاش با یک تلفن یا مکالمه یا یک هدیه... خط قرمز بر نام کاری نکشیم و نام دیگر را جایگزین نکنیم
ای کاش به جای حاشیه ها به نفس تئاتر برسیم
ای کاش حقی پایمال نشود
ای کاش سیاستی در کار نباشد
به قول محسن نامجو...ای کاش داوری در کار بود... کاشکی قضاوتی در کار بود
گفتم که می دانم این آرزوها همه عبث هستند اما شما هم با من بگویید... آمین
اصولا دوست ندارم به نقدهای کارهایی که من مربوط است جواب بدهم. همیشه سعی براین داشتم که نقدپذر باشم و به جای هدر دادن انرژی ام به جواب نقد... سعی کنم که نکته هایی از آن نقد را بردارم و از آن استفاده مفید کنم. اما دوستی به نام نازلی نقد کوتاهی بر کار آخر گروه پرونوگرافی یک عنکبوت نوشته اند و اصرار دارند که جواب نقدشان را بدهم. چشم. اول برای اینکه دیگران هم در جریان قرار بگیرند و شعار خودمان را هم که همان دموکراسی قلم و تصویر است را عملی کرده باشیم مطلب شما را می گذارم بعد میریم سراغ جواب. اما نقد کوتاه شما
تئاتر را دیدم.
متاسفانه قوی کار نشده بود آقای قاسمی.متن خوب بود اما کار قوی نبود.عدم هماهنگی بین بازیگران و مچ نبودنشان با هم و البته تازه کاری خانم فاضل در تئاتر ،درنظر نگرفتن اصل تئوی رنگ لباس در ،رعایت نکردان اصول میزانسن و چیدمان میز و صندلی و تخت در کار موج می زد.در مورد موسیقی هم می خواستم بگویم که اصلا آن نوع موسیقی که به موسیقی شرقی می زد،با متن و صحنه مچ نمی شد.
در ضمن از بچه های خودتان شنیدم که اورجینال متن یک متن غیر ایرانیست که شما روی آن کار کرده اید....به اکیپتان بفرمائید که بیشتر هماهنگ باشند.
پاسختان به هیوا را خواندم.چه دل پری داشتید.درکتان می کنم اما قبول کنید اگر شما و گروهتان هم کمی بیشتر کار کرده بودید در جشنواره شاید پذیرفته می شدید خواهش می کنم کم کاری بازیگرانتان را بپذیرید.بد نیست با هم صادق باشیم.
همه منتظر تئاتر قاسمی بودند.این جمله را بارها و بارها شنیدم.اما همه جا خوردیم وقتی ضعف کار را دیدیم.
اگر پیوستگی و انرژی والبته کار گروهیتان مثل هزار وچهارصد هفده ای ها بود ، باور کنید شاید حالا شما بودید که در کارگاه نمایش تئاتر شهر تهران اجرا داشتید و برای تئاتر فجر اسم شما را در پلن آنها می دیدیم.
منتظر کارهای جدیدتان هستم.از نقد تندم ناراحت نشوید.
سازنده ترین نقد،بی رحمانه ترین آنهاست.
مجبورم به شیوه همیشگی مرحله به مرحله جواب بدم
- در رابطه با رنگ لباس ها باید بگم که درست دقیقه نود شخص آقای حیدری(رئیس اداره ارشاد شهرستان) از لباس بازیگر دختر ایراد گرفتند و ما مجبور به تعویض سریع لباس شدیم. طبیعی است که این عجله بی منطقی را به همراه می آورد. اما این فقط مختص اجرای اول ما بود. نمی دانم شما چند شب به تماشای اجرای ما نشستید در روزهای بعد به گمانم لباس ها با نقش هماهنگی داشتند. خشونت رنگ قرمز بر روی پس زمینه مشکی گویای شخصیت ساراست. در رابطه با بازیگران مرد هم بگویم که من عزرائیل را سفید دیدم. حالا شما اگر با مرگ مشکل دارید بحث دیگریست. اگر روی پیراهن سفید و کراوات عزرائیل هم کت مشکی مشاهده کردید فقط به خاطر تصور تماشاگر عام از مرگ بوده. بازپرس هم که کاملا عاشق ساراست پس او هم سفید است. اگر طرح کلی صحنه قهوه ایست فقط برای تداعی کردن رنگ تابوت است دقیقا به همین علت تخت خواب سارا هم قهوه ای رنگ است. باز هم بگم؟
- آدم مغروری نیستم. اما این از آن حرفهاست. رعایت نکردن اصول میزانسن. یعنی درست نقطه قوت کار(البته به گواه نقدهای دیگری که از کار ما شد) در رابطه با عدم رعایت اصول میزانسن من هم از طرف خودم و هم از طرف اساتید دانشگاه از شما معذرت خواهی می کنم که به من شیوه اصولی میزانسن دادن را یاد ندادند. بر اساتید ما ببخش!!!!
- اما موسیقی. نازلی عزیزموسیقی ما آرشیوی بود و از بین آثار غربی انتخاب شده بود. این موسیقی کلا غربی بود.حالا چگونه احساس شرقی بودن بهتان دست داده من نمی دانم.
- در رابطه با متن صدها بار گفتم باز هم می گویم. این یک متن اورژینال است. از هیچ جایی اقتباس یا دزدی نشده. بلکه دیگران از کار ما دزدی کردند. شما که گویا نمایش ۱۴۱۷ را دیدید. پس خواهشا به اپیزود دوم آن کار توجه کنید تا متوجه دزدی دیگران بشوید. خالی از لطف نیست بدانید که بعد از این اتفاقات ما این متن را در کانون نمایشنامه نویسان به ثبت رساندیم هر چند دیر اما حتما شنیده اید که ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.
- در رابطه با عدم هماهنگی بازیگران باید بگویم که آنها بی تقصیرند. اگر بازی ها به نظر شما بد بوده و مچ نبوده همه چیز به کارگردان برمی گردد. یعنی من. غیر از خانم فاضل باید بگم که حسام ممویی فقط سه جلسه قبل از اجراها با ما تمرین کردند. آقای باوی هم که به نظر من بازی چشمگیری ارائه داد. البته نظر شما هم محترم است
- اما در رابطه با جشنواره حرف شما خیلی عجیب است. چرا که جشنواره فتح خرمشهر محوریت دفاع مقدس داشت و طبیعی است که کار ما پذیرفته نشود. اگر هم ما کار را به جشنواره دادیم به این علت بود که تا آخرین روزها هنوز مشخص نبود که جشنواره موضوع دفاع مقدس را بر پیشانی خود داشته باشد یا کارها آزاد باشند. که بعدها موضوع دفاع مقدس پذیرفته شد. کار ما که دفاع مقدسی نبود. مبارک آقایان گروه نصر. البته بحث اجرا کار ۱۴۱۷ در تهران بحث دیگریست. خیلی خوبه که آدم دوست صمیمی اش از بازیگران مطرح باشد و خوبتر آنکه همان دوست جزء هیت داوران باشد. خدا شانس بده.
نازلی جان( چقدر اسم مستعار تو مرا یاد شاملوی بزرگ می اندازد. خدا کند که شاعر نباشی) ممنون از اینکه قبول زحمت کردید و کار ما را ... هر جند ضعیف و بی مقدار... اما دیدید و از آن مهم تر که همت کردید و از سر لطف این یادداشت را فرستادید. اما ای کاش به جای نام مستعار نام مبارک خودتان را می نوشتید. از شهامت منتقد که آگاهی دارید!... خلاصه که باید بگم این کار برای جشنواره استانی تغییرات اساسی می کند یعنی در حال انجام آن هستیم از ایرانی کردن فضا و داستان بگیرید تا نام کار و تغییر بازیگر و حال و هوا و غیره... امیدوارم که تونسته باشم جواب درخوری داده باشم. اگر قانع نشدید خودتان را معرفی کنید تا حضوری و مفصل در رابطه با کار بحث کنیم. شما که همشهری ما هستید. باز هم ممنون از لطفتان.
این پایان نیست
اول : بالاخره پرونده اجراهای ما در ماهشهر بسته شد. نمی خوام از بی مهری ها ناله کنم چرا که رسالت تئاتر برقراری صلح و آرامش است پس بسنده می کنم به خاطرات خوب. مشتی خاطرات شیرین به انبوه خاطرات قبل افزوده شد. خدا را شاکرم که با گروهی کار کردم که همه مقید بودند و وظیفه شناس و از همه مهمتر، متعهد. در اینجا نه به رسم تعارف های متداول ومرسوم درسراسراین سرزمین پرتعارف و تکلف، که از سر ارادتی حـقیقی، از تمام کـسانی که در طول این اجرا ما را یاری دادند کمال تشکر را دارم. از دوستان عزیزم از نعمت بهوندی که 10 روز از کار و زندگی اش زد و با ما همراه شد. ازیار همیشگی ام، امین ملایی که در صداقتش جای هیچ تردید نیست. خصوصیت کمیابی که در این زمانه حکم جواهر را دارد. از مجید برزین و عادل نخستین که در این کار هم من را تنها نگذاشتند. از راحیل وطنخواه به خاطر طراحی بسیار زیبایی که برای پوستر و بروشور و بلیط ها انجام داد. از علی باوی بابت تمام کارهایی که انجام داد وخلاصه از همه و همه
دوم: فرج خان از کار بعدی پرسیده بودند. باید بگم که من هنوز با این نمایش کار دارم. باید بازخوردهای این اجراها را بکار بست و ضعف ها را برطرف کرد و کار را محکمتر از قبل به جشنواره استانی ارائه داد. تا کار بعد هم خدا بزرگه فرج جان اما از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه، دارم روی یک متن کار می کنم. تمام شد حتما برات می فرستم تا از نظراتت مطلع بشم دوست نویسنده من. اینو دیگه قول میدم. مطمئن باش که اون اشتباه هم دیگه تکرا نمی شه
بعد از تحریر: درست در شب آخر اجرای ما اتفاق جالبی افتاد. یک اتفاق شیرین. خواهر زاده کوچولوی من قدم رنجه فرمودند و بعد از نه ماه نه روز و نه ساعت... نزول اجلال فرمودند. خیلی خوشحالم چون دوباره طعم دائی بودن را تجربه کردم
اینجا ماهشهر است
7شب از اجرا ها می گذره و ما همچنان با نظرات و نقدهای متفاوتی روبه رو میشیم. خدا را شکر نگاهها مثبت است.
فقط می ماند کارشکنی یک عده که مدام موش می دوانند. بی خبر از اینکه ما گربه های قوی داریم

بعضی ها هم کاری نتوانستند انجام دهند و دستشان به جایی بند نبود، از سر ناچاری و سردرگمی و گیجی پوسترهای ما را از در و دیوار ها می کندند تا بلکه دلشان خنک شود. همان بعضی ها هم تمام سعی خود را بکار بردند و می برند تا اجراهای ما خلوت باشد. باشد که خنده ای بر گوشه لبانشان نقش بندد. ما که بخیل نیستیم!!! اما مثل اینکه جا را برای یک نفر تنگ کرده ایم. هم استانی های عزیز من می دانند که منظورم با چه کسی است.
هر چه باشد اینجا ماهشهر است و ...
۲روز از اجرا های ما گذشت. خدا راشکر. همه چیز مرتب است و طبق برنامه. هماهنگی بچه ها بهتر و بهتر میشه. اصلا خاصیت اجرای عموم همینه. باید که از فضای بوجود آمده نهایت استفاده رو کرد. خوب این کار هم مثل کارهای قبل نگاهی به مقوله مرگ دار. اما این بار سروکارمان با خود عزرائیل است . با ملک الموت .دوستان از من شرحی بر کار را می خواستند. ای به چشم. به دیده منت.
اگه بخوام خلاصه و مفید طرح داستانی رو در اختیار شما قرار بدم باید بگم که: عزرائیل عاشق دختری (سارا) شده است که حکم مرگش از طرف عالیجناب(خدا) صادر شده. عزرائیل توان کشتن سارا را ندارد. اما از طرفی هم نمی تواند از دستور عالیجناب سرپیچی کند. خلاصه که بر سر دوراهی عشق و وظیفه می ماند. تا اینکه دست آخر...
نوشتن نمایشنامه این کار حدودا ۳ سال کار برد. و بخاطر حساسیت موضوع بارها بازنویسی شد...بارها نامش عوض شد...بارها هم برای ما دردسر ساز شدو از همه مهمتر بارها به این و آن جواب پس دادیم و بازخواست شدیم. عنوان و اقسام اتهامات به ما وارد شد تا بالاخره این کار روی صحنه رفت. و موفق شدیم که جدیدا این متن را در کانون نمایشنامه نویسان به ثبت برسانیم. اتهام ما این بود که یک کار مذهبی نو و جدیدی ارائه دادیم. اما امان از سلیقه های زشت و افکار رسوب کرده. خلاصه ما این بار عزرائیل را در بوته آزمایش قرار دادیم.
بازیگران:
یحیی باوی
هیلدا فاضل
حسام ممویی
محمدرضا قاسمی
نور: حسین کارگر
دستیار کارگردان: یحیی باوی
نویسنده و کارگردان: محمدرضا قاسمی
طلسم شکنی
این گروه « آرگوس» هم انگار طلسم شده. تا حالا چندبار برای این تئاتر آخر دورخیز کردیم اما نشده. یعنی درواقع انگار یه عده نمی خوان ومدام سنگ می اندازند. حقیقتش رو بخواید اولش ناامید شدم. ولی درست که فکر می کنم می بینم آدمی به مبارزه زنده است. اگه قرارباشه که زود دل برید و مایوس شد، همان به که بگذرد. اما... اصل اول که یادتون هست.... ناامیدی ممنوع. پس می تازیم... به مبارزه... به پایداری... این میدان نباید خالی شود... تنگ بلور عمر نباید به این راحتی بشکنه و صدای شکستنش برای دشمنان خنده آور باشه. این گروه روزهای از این بدتر هم داشته اما سرسختانه و پرغرور سرپا مانده. چون سرو... چون نخل. دوباره به تلاشمون ادامه می دیم... تا خدا چه بخواهد. البته که خدا خیر می خواد اما سنگ اندازی همان بعضی ها تمامی نداره. خلاصه که خواستم بگم من یعنی ما هنوز زنده ایم و به مبارزه ادامه می دیم. این کار هم بالاخره رنگ صحنه را خواهد دید. تا آن روز راهی نمانده.


