این روزها بیقرارم ... بی تابم
این روزها صبرم سر رفته
این روزها از همه لجم گرفته
این روزها هیچ کس حرف مرا نمی فهمد ... من بد حرف می زنم یا ایراد از فهم دیگران است؟ من که ساده و روشن گفتم
این روزها حس کسی را دارم که در صفی طویل از روزها و ساعت ها ... دقیقیه ها و ثانیه ها ایستاده و هر کسی اراده می کند٬ می آید و لگدی محکم به نشیمن گاه من می نوازد و مرا به انتهای این صف بی انتها پرتاب می کند و خودش به جلوی من می ایستد
این روزها باید به فکر همه باشم اما هیچ کس به فکر من نیست
این روزها همه از سرخنده و دلسوزی! مرا سیبل تیراندازیهایشان قرار می دهند
این روزها حس حبس بودن در سلولی را دارم که هرچه چوب خط می کشم تمام نمی شود
این روزها گویا کسی چوب خط های مرا پاک می کند
این روزها تشنه ای را می مانم که هرچه به سمت آب می روم کسی او را از من دور می کند
این روزها دستم از همه جا کوتاه ست
این روزها صدای سفید شدن موهایم را در انزوا می شنوم ... مثل جیغی در تاریکی و یا شاید سایش ناخن بر سطحی صاف ... چندشم می شود
این روزها دلم برای " شب ٬ سکوت ٬ کویر" پرمی کشد
این روزها چیزی در گلو مانده که راه نفس را بسته
عاقبت این انتظار مرا از پای می اندازد
و روزها می گذرند... کند و آهسته و نه پیوسته ... و چوب خط ها هنوز ادامه دارند
پی نوشت:
کتاب: "از پرنده های مهاجر بپرس" مجموعه داستانی از " سیمین دانشور" امیدوارم خوانده باشیدش
موسیقی: ترانه زیبای " آدمک" با صدای جادویی " فریدون فروعی"

