/ صدای بـرخاسـتن یک هـواپیما شنیده می شود. متعاقـب آن، چندصدای گنگ و نامفهوم،مثـل صداهایی با دور کند. در میان این صداها، صدایی مانند بـرخورد دو قـطـب مخالـف بـرق شـنـیـده می شـود. صداها بـلند وبـلند تــرمی شوند تا اینکـه به اوج می رسـند. مـرد فـریـاد می زند و از خـواب می پـرد. هـمزمان با فـریاد مـرد، نور می آیـد. مرد هراسان است. گویی کابوسی هولناک دیده. نفس نفس می زند. رویا نیزهمزمان با فـریاد مرد، سـرش را از روی میـز برمی دارد. رویا لـیوان آبی را از پارچ روی مـیـز پر می کـند و به سـمـت مرد می رود./
رویا ــ چیه؟ چی شده؟ کابوس دیدی؟
مرد ــ کابوس؟... نه...مـ...مـ...من بیدار بودم...توهم شنیدی؟
رویا ــ چی؟
مرد ــ اون صداها رو میگم... شنیدی؟
رویا ــ چی داری میگی؟ من باید صدای چی می شنیدم؟
مرد ــ همون صداها... من بیدار بودم ... اما اونها فکر کردن خوابیدم.
رویا ــ صدای کی بود؟ چی می گفتن؟
مرد ــ ... دروغ بود.... دروغ می گفتن.
رویا ــ چرا هذیون میگی؟
/ مرد آب را می نوشد./
مرد ــ چهار تا مرد بودن و یک دختر... یکی از مردها می گفت که دکتره ...هر چی خواستم بگم که بابا من بیدارم ... اما نتونستم ... اونها فکر می کردن که من ... درست نفهـمیدم چی می گفتن ... اما از حرفهاشـون ترسـیدم ...دختره همش گریه می کرد ... صداش چقدر آشنا بود.
رویا ــ می شناختیش؟
مرد ــ نمی دونم ... اما یه جایی توی ته ته های ذهـنم آشـنا بود ... گیج گیجم ...چند شب دیگه از شرط مونده؟
رویا ــ باز شروع کردی؟ ... صدبار بهت گـفـتم اون شرط تموم شده ... خـیلی وقته.
/ رویا پشت میز برمی گردد./
مرد ــ نه.
رویا ــ تو شرط رو بردی ... باور کن.
مرد ــ من همیـشه باختم ... نمی خوام دوباره بازنده باشم ... تو رو به خدا بگـو چند شب دیگه مونده؟
رویا ــ / بی حوصله و از سر رفع تکلیف/ امشب شب آخره.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرد ـ ما آدمهابیشتر از اینکه توی بطن زندگی باشیم ... توی حاشیه ایم ... تو اصل باش... اصل اصل... بی تـقلب ... کـتاب رو فراموش نکـن ... دوای هر دردیه...اما خـودش هـم یـه درد بزرگـه ... با تمـام این حـرفـها ... اگـه روزی و روزگاری بهت توهین شد ... تحقیر شدی و دستت از همه جا کوتاه بود.../ آرام/ خودکشی تنها راهه ... نه نترس ... نه به من توهـین شده نه تحقـیـر/ بغض/ اما دسـتم از همه جا کـوتاه سـت/ سعی می کند برخود مسلط باشد/...نمی دونم چـرا امشب اینقـدر هـذیون میگـم ... نه عـزیزم ... نترس... من عـرضه خودکشی هم ندارم ... هوای مادرت رو داشته باش ... چتر بالای سرش باش ... بی منت.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرد ــ می دونی؟ ... من ترسناک ترین کـابوس زندگی ام رو توی بـیداری دیـدم
رویا ــ مگه توی بیداری هم میشه کابوس دید؟
مرد ــ من دیدم ... باور کن عین واقعـیته ... فکـر ندیدنت همیـشه شـروع کابوس بود ... فکـر فاصله ها ... دیوارهای نامـرئی ... تو اون ور دنیا و من ایـن ته ته های دنیا ... سخـت بود ... باور کن حالا هم همون حالی رو دارم که شب خداحافظی داشتم.
/ مکث/
مرد ــ چند شب دیگه از شرط مونده؟
رویا ــ / عصبی/ ببینم ... تو می خوای خودت رو داغون کنی یا من؟
مرد ــ یعنی چی این حرفها؟
رویا ــ / فریاد/ آخـه بابا... تـا حـالا صد بار گـفتـم ... این شـرط تموم شده ...این مال سی سال پیش بود ... مال برخورد اول.
مرد ــ / عـصبی/ اه... باز ایـنو گـفـت ... منم تا حالا صـد بار گـفـتم که این شـرط زمانی تمام میشه که رویا برگرده.
رویا ــ چرا نمی خـوای قـبول کنی؟... ایـنو خوب فـرو کـن تو گـوشهات/باتاکید/رویا ... دیگه ... بر... نمی گرده.
مرد ــ برمی گرده.
رویا ــ بر نمی گرده.
مرد ــ گفتم که بر می گرده.
رویا ــ گفتم که بر نمی گرده.
/مرد سیلی محکمی به گوش رویا می نوازد. هـردو متحـیر از کار مرد هستند. رویا به سکوی پایین در پناه می برد و مرد شرمنده از کرده خود، روی زمین، کنار تخت می نشیتد. سکوت برقرار است./
رویا ــ تـو دیـونـه ای .../ رو به مرد/ دیـونه ... دیگـه از ایـن زندگی خسته ام کردی ... همش فـلسفـه همـش رنـج ... هـمش تکـرار... هـرجـا مـیری بـاید بــیـام ...ناراحـت شدی، بـایـد ناراحـت بـشم ... خــوشحـال شدی ... بــاید خـوشحـال بشم...شـدم عـیـن یــه عــروسـک کــه بـنـدش دسـت تــوئـه ... یـه بـار هـم تـو بـه سـازنـاکـوک من بــرقـص ... دیـگـه از دست خــودمم خـسـته شـدم ... دلـم مـی خـواد شب بـخـوابم و دیگـه بـلند نـشم ... ای گـه به قـبر هر چی فلسفه و فیلسوفه.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دکترــ بیشعور احترام بزرگتر واجـ ... شما گریه کردید؟
/ مرد سكوت مى كند./
دکترــ چرا؟
مرد ــ دلم گرفته بود.
دکترــ یادمون باشه که کسی مسئول دلتنگی های ما نیست.
/ دکتر صندلی را از پشت میز بیرون می کشد و با اشاره به مـرد می فـهماند که روی آن بنشیند. مرد می نشیند./
دکترــ اگه ردپای دزد سعادت رو دنبال کنیم ... سرانجام به خـودمون می رسیم
مرد ــ / بغض و بلـند/ یـعـنی مـن خـودم خـواسـتم کـه خــوشبخـت نباشم؟...خـودم خواستم که آرامش نداشته باشم؟
دکترــ خوشبختی یک احساسه ... نه یک موقعیت.
/ دکتر از کیف خود گوشی در می آورد و قلب مرد را معاینه می کند./
دکترــ نفـس بکـش ... بیـشـتر ... بیـشـتر ... خـوبه./ گوشی را دور گردن می اندازد/قـلبت سر جاش نیـست ... مثـل هـوش و حواسـت.
مرد ــ اینم من خواستم؟
دکترــ در رابـطه با نـبود قـلب ... نه ... اما هـوش وحـواس آره ... دنـیای آدم هـاباید حد و مرز داشته باشه... هرگز اجازه ندیـد که افکارتان به هـر سمت و سویی برود ... هرچه افکار پراکنده تر... زندگی آشفته تر.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دکترــ خوب پرنده شو ببینم ... توصیف با من احساس با شما ... زمین؟
مرد ــ توپ ... حباب.
دکترــ سرزمین؟
مرد ــ خاک خوش بو.
دکترــ جنگ؟
مرد ــ بارمایانا.
/ صدای انفجـار از دور و نـزدیک شنـیده می شود. صـدای شلـیک مسلـسل بـین انفجارها به گوش می رسد./
مرد ــ توپ ... تفنگ ... موشک ... صدای انفجار ... خون ...آژیر
/ صدای آژیر شنیده می شود./
مرد ــ صدای گریه بچه تنها
/ صدای جیغ و گریه یک بچه به گوش می رسد/
مرد ــ هول و هراس ... دلشوره مادر برای نجات جان فـرزند ... درد پدر برای دور ماندن خانواده از جنگ ... آوارگی ... کشتن.
/ آرام آرام صدای جنگ نامفهوم می شود و كم كم سكوت برقرار مى شود./
دکترــ مرگ؟
مرد ــ عنکبوت با تار چسبناک.
دکترــ گرمای پنجاه درجه؟
مرد ــ پای برهنه ... چشمه های آب گرم.
دکترــ چائیت رو با چند تا قـند می خوری؟
مرد ــ من چای تلخ رو ترجیح میدم.
دکترــ اهل کجا هستی؟
مرد ــ بارمایانا.
دکترــ بارمایانا از نظر احساستون چه رنگـیه؟
مرد ــ بنفش.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرد ــ گوهـر نایاب ... این روزهـا همه عـشق رو با فرادوستی اشتباه می گـیرند... عـشق دیگه وجود نداره.
دکترــ وجود نداره؟ ... پس مرداد سی سال پیش؟
/ مرد سكوت مى كند./
دکترــ یعنی اون رابطه عـشق نبوده؟
/ مرد همچنان سكوت اختيار كرده است./
دکترــ یعنی تو عاشقش نبودی؟
مرد ــ / عصبی/ اه ... خفه شو دکتر.
دکترــ چیه کم آوردی؟
مرد ــ گفتم بسه.
دکترــ ... تو به خودت و عـشقت شک کردی.
مرد ــ نه.
دکترــ تو به عـشق رویا هم مشکوکی.
مرد ــ نه.
دکترــ چرا... تو میگی عـشق وجود نداره ... پس تو هم عاشق نبودی.
مرد ــ چرا بودم.
دکترــ رویا چی؟ ... عاشق بود؟
مرد ــ آره ... نه ... نمی دونم
دکترــ پس حق با منه ... تو مشکوکی.
مرد ــ نه.
دکترــ اون تو رو فـراموش کرده ... پس چـرا جواب نامه ها تو نمی داد؟... چرانامه هات برگشت می خورد؟
مرد ــ نمی دونم ... تو رو به خـدا بسه دکـتر... تمومش کـن... اون می گـفت کـه عـاشقه.
دکترــ پس عـشق وجود داره.
مرد ــ / آرام گریه می کند/ نـه ... نمی دونم ... نمی دونم ... شاید ... بسه دکـتر...غـلط کردم ... غـلط کردم.
دکترــ باز بچـه شـدی ... می دونـم چی می کـشی ... هـنوز شک داری ... شک منطقی مادر یقـین محکم و استواره ... اما این شک منطقی نیست.
/ مرد در سكوت، آرام اشك مى ريزد./
دکترــ همین قـدر بدون که رویا تو رو دوست داشت ... زیاد هم دوست داشت ... هنوزهم به تو فکـر می کنه.
مرد ــ تو از کجا می دونی دکتر؟
دکترــ مهم نیست از کجا می دونم ... مهم اینه که می دونم
مرد ــ پس چرا برنمی گرده؟
دکترــ برمی گرده ... اون میاد ... حتما میاد
مرد ــ کی؟... راحتم کن دکتر
دکترــ این ازمن ساخته نیست ... اما سعی کن به غـمهات عادت کـنی یا باهاشون کنار بیای ... من میگـم درعین حال که زندگی احمقانه ترین وبی مزه ترین چیز دنیاست... اما میشه بهـش عادت کرد... و بایه نوع بی اعـتنایی به بود و نبـودش ... آرام زندگی کـرد ... سعی کـن بی اعـتنا باشی... اما نه اینکـه بیکار باشی ... نه ... هدف رفتنه... نه رسیدن ... زندگی کلاف سـردرگمیه با هـزاران گـره ... راه بـه جـایی نـمی بـره... اما نــبایــد ایـسـتاد... ایـنکـه می دونیم نخواهیم رسید ... نباید مانـع بشـه ... ایستادن ممنوع... وقـتی هـم که مُردیم ... به درک که مُردیم... زمین می چرخه و می چرخه... بخاطـر مرگ ما از حرکـت نمی ایسته... من پـزشکـم ... عـلم تـشـریح جـوری منو ساخته که زیادی احساساتی نـشم ... اما یه بیمار خـوب هم می تونه مَحـرم پزشکش باشه ... می خوام برات یه راز فاش کـنم ... قـوی تـر از عاشقی ایمان عاشقه ... بیمارعاشق آنچنان آسوده می میره که هیچ پزشکی به اون آسودگی نخواهد خوابید ... شک و تردید را از خودت دور کن.
مرد ــ آمین.
دکترــ چیزی گفتین؟
مرد ــ نه ... ویزیتتون چقدر میشه؟
دکترــ هر چی موجود داری.
مرد ــ موجودی من صفره.
دکترــ فـدای سـرت ... من حـقـوقم رو از جای دیگه می گـیرم ... خداحافظ./ حین خروج از صحنه/ دستمزد گرفـتن هم به ما نـیومده ... موجودی همه صفره.
/ دکـتر از صحـنه خارج می شود/
بعد از تحریر:
قسمتهایی از این نمایشنامه برداشتی آزاد است از شعر "غلتِ نازی،منُ دکترُ مدادِ زردم" سروده " حسین پناهی"
این نمایشنامه در خانه نمایشنامه نویسان به ثبت رسیده
هنگام نوشتن این نمایشنامه هنوز فیلم خون بازی درست نشده بود. پس این نام به هیچ وجه از آن فیلم وام گرفته نشده

