خسته شدم. باور کنید که دیگه نفس ندارم. بریدم. ازهمه چیز و همه کس. از خودم که خیلی وقته بریدم. باید راحت بشم. آزادِ آزاد. اما چطوری میشه از قید تن آزاد شد. شاید تنها راه مرگ باشه. اما یه مرگ درست و حسابی. به قول سلطان " آدم بایست درست و حسابی کلکش کنده بشه"حالا چطوری باید درست و حسابی کلک من کنده بشه؟ اصلا چرا جون من اینقدر سمجه؟ چرا هر کاری می کنم از من جدا نمیشه؟ حالم ازش بهم می خوره از خودش و از اون بوی گندش. عقم می گیره وقتی نفس می کشم، وقتی چشمهام می بینه، وقتی بویی استشمام می کنم ، وقتی صدایی می شنوم. دلم سکوت می خواهد و به گمانم سکوت قبر برای من بهترین چیز دنیاست. پس به جان سکوت دلم مرگ می خواهد.
چند وقتی هست که دارم دنبال یک راه خوب برای خودکشی می گردم. اولش فکر فضولی مردُم بودم اما حالا... اصلا به کسی چه ربطی داره که من چرا می خوام خودکشی کنم. باور کنید من آدم معتقدی هستم. می دونم که این یعنی دخالت در کار خدا اما عیبش چیه؟ اینهمه خدا توی کار ما دخالت می کنه حالا ما هم یک بار فضولی کنیم، به کجای دنیا برمی خوره. به خود خدا که می دونم برنمی خوره. پس این به اون در. اما خودش هم خوب می دونه که چقدر ازش می ترسم. شاید بی ارزه. راستش قهر خدا بهتر از زندگی کردنه. شاید هم قهر خدا همین باشه که انسان را فرستاد روی این توپ تو خالی و خاکی.چقدر به صادق هدایت حسادت می کنم. حیف که خانه های ما گازکشی نیست و گرنه کاری را می کردم که آن بزرگوار کرد. نشت گاز و یک خواب راحت. یک خواب ابدی. خوابی که دیگر کسی به قصد دانشگاه، کار یا هر کوفت و زهرمار دیگه بیدارت نکند. یک خواب پر از سکوت. دیگر ساعت را تنظیم نکنی که مثلا فلان زمان آن زنگ گوش خراشش را ضرب بگیرد و تو را بیدار کند که مثلا هی یارو، بلند شو که وقته کاره یا که کلاس دیر شد و بعد من ملتمسانه به ساعت بگویم" پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه صبر کن" بعد پنج دقیقه دیگر خوابیدن که تبدیل به چند برابر پنج دقیقه می شود و من هراسان به خودم می آیم و سریع لباسهایم را می پوشم و راهی آن خراب شده می شوم. استاد در کلاس راهت نمی دهد. به همین منوال که بگذرد،درس هایت یکی پس از دیگری حذف می شوند... تا کی خودم حذف شوم و خیال همه را راحت کنم
اصلا چطوره که این طرح را به مناقصه بگذارم. پس ایهالناس بشتابید. یک طرح خوب و بی دردسر برای خودکشی خریداریم. بدون درد و بدون زحمت. اصلا من شاکی ام. از دست دولت که چرا خانه های ما گاز کشی نیست. ما که شهر و دیرمان بر روی منبع عظیم گاز دنیاست پس نبود گاز برای چیه؟ شاید هم راه راحت این باشه که یک بلیط یک طرفه به مقصد فرانسه تهیه کنم. آنجا حتما خانه هایش گاز کشی ست. اگر نبود که هدایت هم نمی توانست خودکشی کند. بعد همانجا چند تا قرص خواب بخورم و شیر گاز را باز بگذارم و ... تمام. چقدر راحت. اما ذهی خیال باطل. من نه پول فرانسه رفتن دارم و نه این حس ناسیونالیستی چنین اجازه ای می دهد. پس مجبورم بمانم تا خانه های ما گازکشی شود تا بلکه وسیله ای برای خودکشی داشته باشم. اصلا اینها فکر همه چیز را کردند. لابد فکر کردند که" آقا گازکشی مضر است. آن وقت مفت و مجانی یک آلت قتاله به دست مردم دادیم. این نسل انقلابی بیشتر از اینها ارزش دارند که با گاز خودکشی کنند از طرفی پس تکلیف صادرات غیر نفتی چی می شود. اگر همه بخواهند با گاز خودکشی کنند، حساب کردید که چقدر گاز هدر می رود؟" نتیجه اینکه خودکشی با گاز ممنوع.
ای دل غافل. باید دنبال راه دیگری گشت. اما چه راهی؟ بهتر است که مثل آن داستان خود استاد، لباسهایم را درآورم و جلوی پنجره بایستم تا بلکه سرما بخورم و شاید... شاید و بازهم شاید که بمیرم. پس با شتاب و اشتیاق لباسهایم را از تن بیرون می آورم و پنجره را باز می کنم. پسر همسایه جلوی پنجره بود. من را لخت که دید، چشمهایش چهارتا شد. حتما پیش خودش فکر می کرد که منم از اونهاش هستم. چرا اینطوری شد؟ باد گرمی به سینه ام خورد. امان از ذهن کور. اصلا یادن نبود که این قسمت دنیا اصلا سرما نمی شناسد. پنجره را می بندم. پسر همسایه هنوز هیکل مرا دید می زند. آبروم رفت اما نه، آبرو چه حیوونیه؟ پرده را کشیدم. لباس هایم را پوشیدم. کلافه بودم. پس من مفلوک بدبخت با چه وسیله ای خودکشی کنم؟
هر راهی را بگید امتحان کردم. مثلا همین چند روز پیش توی روزنامه آگهی کردم که یک قلب سالم بفروش می رسد. از فردای آن روز بود که سیل تماس به موبایل من سرازیر شد. چقدر آدم دنبال قلب من بودند. همه جوره مشتری داشتم. پیرمرد و پیرزن، دختر و پسرجوان آن هم به قول استاد مطهری " چه جوانهایی" اما با این تفاوت که اینها فلسطینی نیستند و هموطن خودم هستند. بالاخره راضی شدم که به یک پسر جوان هدیه اش کنم. از خدا پنهان نیست از شما هم نباشد وقتی دیدمش دلم برایش رفت. تقصیر من نبود آخه او زیادی خوشگل بود. اما چه فایده؟ باید حواسم را جمع می کردم که دست و دلم نلرزد من که می خوام بمیرم دیگه عاشق شدن معنی نداره. اما باز هم مکافات. دکتر راضی نمی شد. هر کاری کردم نشد که نشد. آخر سر هم گفت" خانم این یه قتل عمده... شما می خوایید بمیرید. راه های دیگه ای هم هست چرا می خوای ما را از نون خوردن بندازی؟" سریع پریدم و گفتم" چه راهی؟" دکتر تعجب کرده بود و بعد از سر بی حوصلگی و عصبانیت گفت"با برق" چرا خودم به این فکر نیفتاده بودم؟ سریع پریدم و رفتم کنار آن پسر که مریض بود. معذرت خواستم و گفتم" قلب من فاسد شده، شاید به تو نسازه" یک جوری نگاهم کرد که یعنی چرا مزخرف میگی؟ دلم نیومد نبوسمش پس بوسیدمش سریع به خانه رفتم دو تا میخ برداشتم. اینقدر خوشحال بودم که نگو. سریع میخ ها را در پریز برق کردم. چشم بهم زدم و دیدم برق مرا با شدت به گوشه ای پرتاب کرد. از بخت بد فیوز پرید و جان من نپرید. دیگه داشتم دق می کردم. به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. رفتم توی رختخواب. دلم نمی خواست زنده بمانم و این داشت بهای سنگینی روی دستم می گذاشت. چیزی در ذهنم جرقه زد. به طرف یخچال رفتم و بسته قرصها را برداشتم. مقداری قرص از هر نوع خوردم. هر قرص که زیباتر بود بیشتر . کپسول که دیگر نور علی النور بود. قرص ها را بالا انداختم و بطری آب را لاجرعه سر کشیدم. آب از کنار دهانم به زمین می ریخت. حالا همه چیز آماده است. به حمام رفتم و سشوار به موهایم کشیدم و بهترین لباس هایم را پوشیدم. از داغ دلم شیشه ادکلن را خالی کردم تا بلکه دیگر بوی بد زندگی را نفهمم. بدین ترتیب مناسک مرگ انجام شد.
به رختخواب رفتم و دراز کشیدم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت. کم کم خواب زور می آورد و من ته دل خوشحال که چه نشستی که مرگ با پای خودش می آید. مقدمش گلباران. پلکها پر زور می شدند تمام تنم مور مور می کرد. احساس سبکی می کردم و دیگر چیزی نفهمیدم. سکوت بود و سکوت.نمی فهمم چه می شود که خودم را در سیاهی کامل می بینم. دور تا دور من کپسول های گاز آن هم از نوع عظیم الجثه ایستاده اند و به من می خندند و می رقصند. هوا سرد است. عجیب است سرما در استوا؟باور کردنی نیست. نمی دانم دُم خروس را قبول کنم یا قسم ابوالفضل؟ راستش را بخواهید الان مدتی است که به چشمهایم هم اعتمادی ندارم. اما خودم دیدم که کپسول ها کاپشن به تن داشتند. یک شکل و یک فرم. آن طرف تر یک قلب با برق کار می کرد. صدای ضربان قلب، آهنگ رقص کپسول های گاز بود. بعد هم برای تزیین مجلس از بالای سر آنها قرص هایی رنگارنگ شروع به باریدن کرد. کپسول های گاز دست در دست یکدیگر داشتند و به رقص مشغول بودند و من حیران و هراسان در وسط آنها ایستاده بودم. حین رقص و پایکوبی، موبایل یکی از کپسول ها زنگ خورد اما کسی جواب نمی داد. موبایل سمج همچنان زنگ می خورد. کم کم بدون اراده چشمهایم را باز کردم. از کپسول های گاز خبری نیود اما صدای زنگ موبایل همچنان بود. گیجم منگم این که زنگ موبایل خودم بود. پس من هنوز زنده ام. تف به این قرص ها که همشون تقلبی شدند. تف به این روزگار. خسته شدم. باورکنید که دیگه نفس ندارم بریدم. ازهمه چیز و همه کس. از خودم که خیلی وقته بریدم. باید راحت بشم. آزادِ آزاد. اما چطوری میشه از قید تن آزاد شد. شاید تنها راه...
***
سه روز بعد جسد متلاشی شده آن دختر را در وان حمام پیدا کردند. علت مرگ مشخص بود. خفگی. این یادداشت ها را در کشوی میزش پیدا کردند. به اضافه اینکه روی آئینه حمام با روژلب نوشته بود: " تو را به خدا مرگ مرا گردن صادق هدایت نیندازید."

