از روز پنج شنبه نمایشگاهی از عکس های همین کار که توسط مهدی موسوی گرفته شده بود در لابی تالار ثامن برقرار شد
قسمتی از نمایشنامه:
ستاره: همه چیز مثل یک رویا بود شاید هم یه کابوس... یا ترکیب هر دو... شب عید بود... از در و دیوار خونه سکه و اسکناس مثل بارون سازیر بود سمت ما... اون اونجا نشسته بود... تکیه زده بود به دیوار... بی تفاوت بود و من خوشحال... می چرخیدم و می خندیدم... انگار جشن بود... خونه مال خودمون نبود اما صاحبخونه هم نداشتیم... باورت میشه؟... گفت بیا حساب کتاب کنیم که جچی بخریم و جی نخریم...غرق لذت بودیم... اما یدفعه همه چیز زیر و رو شد...طوفان شد.. همه درختها از بس کمر خم کردند کمر شکن شدند... ساختمانها خراب شدند... زندگی مردم و خودشون توی هوا به این ور و اون ور پرتاب می شدند...آدمها توی هوا بودند...آسمون سرخ شده بود...بخودم اومدم دیدم اونم همراه طوفان رفت...اصلا دست و پا نزد... توی هوا معلق بود و دور می شد... هر چی صداش کردم هر چی تقلا کردم... بی فایده بود...از خواب پریدم... خیس عرق و لبریز ترس... تعبیرش چی میشه؟
پیرزن: توی تعبیرش زندگی کردی
ستاره: زندگی
پیرزن: همین شبی که از سر گذروندی
ستاره: چرا مثل همیشه نمیگی خیره؟
پیرزن: خیره

