پرونده3 - حمید فرخ نژاد

  پرونده سوم: حمید فرخ نژاد  (قسمت اول)

بی نیاز از سیمرغ

                

پرونده را در ادامه مطلب بخوانید:

ادامه نوشته

احمد شاملو و محسن مخملباف

 پیشگویی های یک مرد بزرگ                                                                     

احمد شاملو شاعر نامی ایران درباره مخملباف گفته بود: نمی‌دانم چرا اسم مخملباف را از قلم انداخته‌اید؟... من به شدت از عاقبت این سینماگر وحشت می‌کنم... او کاملا ناگهانی پرومته‌ای شد که چیزی سینما را دم دست‌اش گذاشته تا هر چه خطرناکتر بتواند با آن آتش بازی کند... خطرناکتر به این دلیل که فرش و خانه و محله و شهر و زمانه‌اش از دم نی ساز است و خودش هم این را بهتر از دیگران می‌داند و مهم‌تر اینکه می‌داند ققنوس یک افسانه بیشتر نیست و از خاکسترش چیزی بیرون نمی‌آید...

عمدا دارم قلمبه‌پرانی می‌کنم، يا او ارزش‌اش را دارد.

بعد از تحریر: چقدر جای شاملو خالی ست تا صحت پیشگوی اش را ببیند

اندر باب صادرات بازیگر

                                                         افتاحیه یا اختتامیه

بالاخره بعد از کلی بحث و گمانه زنی درباره حضور گلشیفته فراهانی در فیلم ریدلی اسکات و نوع پوشش او در این فیلم...عاقبت فیلم اکران شد و گلشیفته فراهانی علی رغم اینکه گفته می شد ممنوع الخروج است( ما ایرانی ها همیشه در حال گفتن هستیم. خسته هم نمی شویم) در مراسم افتتاحیه این فیلم  به نام مجموعه دروغ ها حضور پیدا کرد...تصاویر افتتاح این فیلم را که دیدم خیالاتی از سر گذشت. بزارید مرور کنیم

                                                         این اختتامیه نباشد

اول اینکه به خودم گفتم نکند که این اختتامیه کار گلشیفته فراهانی در سینمای ایران باشد. امیدوارم اینگونه نباشد... اما بوهای خوبی به مشام نمی رسد...شاید هم ایراد از قوه بویایی من باشد آخه بدجور سرما خوردم      

                                      

        

                                                              دومین لژیونر     

بعد از همایون ارشادی و حضور زیبایش در بادبادک باز حالا نوبت گلشیفته است که دومین بازیگری باشد که در هنگام کار در سینمای ایران به هالیوود دعوت شد

                                                           یاد مونتاژ عکس ها بخیر

نه نه... اشتباه نکنید... گذشت اون وقتها که روی اندام جنیفر لوپز تصویر صورت هدیه تهرانی را می انداختند ... گذشت کُکا... این دیگه حقیقته... واقعیته... نگاه به اسم فیلم نکنید که مجموعه دروغهاست اتفاقا این مجموعه واقعیتهاست  

                                                             صادرات غیر نفتی

دولت مردان ما راست می گفتند که صادرات ما تک محصولی نیست... این هم صادرات بازیگر... با این حساب صادرات کدام کشور پربار تر از کشور از ماست؟... اصلا فرهنگ سازی همینه دیگه... وقتی این طرح جواب میده پس دیگه چرا یه عده ساز ناکوک می زنند؟... مگه نمی دونن که مخالفت با دولت جرم داره و جزء گناهان کبیره است... پس خاموش باشید... پر ثمر باد این صادرات فرهنگی و سینمایی... یک صدا ندا می دهیم که: صادرات بازیگر حق مسلم ماست  

                                                               فرار یا قرار؟

همیشه و همه جا می شنویم که : انسان باید صبور باشد. اینو قبول داریم که سانسور و تیغ تیز ممیزی سینماگران ما را در فشار قرار می دهد... اما بین مردم... هنرمندی محبوب است که بماند و در همان فشار کند نه اینکه جا خالی دهد و از فشار فرار کند. اگر قرار به جا خالی دادن بود امروز دیگر نباید شاهد کار کردن مسعود کیمیایی و مهرجویی و بیضایی و تقوایی و... می بودیم....بلکه آنها هم باید ترک وطن می کردند. اما راز محبوبیت آنها ماندن و جنگیدنشان است. این در بین بازیگران هم مصداق دارد. هر چند که منکرحضور بین المللی بازیگران سینمای ایران نیستم... اما حرف من این است که چرا آنها پل های پشت سرشان را می شکنند. چرا به یک باره با لباسی این چنینی راه برگشت را می بندد. چرا مثل یک فنر رها می شوند... واقعا چرا؟

دو خواهش کوچک

 

                                                      فراخوان یک پارتی بازی

فکر نکنم احتیاجی به گفتن باشه... اما طبق سنت پرونده های قبلی و پیرو همان پاتی بازی از کلیه دوستانی که مطلبی درباره حمید فرخ نژاد دارند و یا تمایل دارند که مطلبی درباره ایشان بنویسند... خواهش می کنیم که مطلبشان را بطور خصوصی تا تاریخ ۲۴ این ماه برای ما ارسال کنند تا با امضا خودشان در پرونده این ماه ما ثبت شود. چشم انتظار مطالب شما هستیم

                                                         از من دلگیر نباش

حرف آخر را همین اول می گویم... معذرت می خواهم... مرا ببخش... ببخش که توبه شکستم... ببخش که دوباره از مرگ سخن راندم... که دوباره از تکرار کسالت بار زندگی گفتم... از کار و کار و کار حرف زدم ... از سیاهی گفتم... دو پست قبل تلخ بود و سیاه... بوی مرگ می داد... بوی نفرت... می دانم که از این بابت از من دلگیری... این ذهن هرزه گرد من به همه جا پرواز می کند... رام کردنش مشکل شده اما به یمن حضور تو آسان می شود...تمام نیروی خود را جمع می کنم ... تمرکز می کنم که دیگر سیاه نیندیشم... که کر کره سیاهی ها را پایین بکشم... باز هم توبه می کنم... از توبه شکستن توبه می کنم... جدا شدن از افکار رسوب گرفته و ته نشین شده  زمان می برد... این زمان را تو به من هدیه کن... روزنه امید من باش

بعد از تحریر: من از آن روز که در بند توام آزادم

پارتی بازی در مرگ

   

اول : مهر ماه آغاز شد... فصل بازگشایی مدارس. واقعا نفرت انگیزه. یاد دوران مدرسه رفتنم که می افتم واقعا چندشم میشه. فکر نکنید که شاگرد تنبلی بودم  نه دقیقا بلعکس. اما همیشه مدرسه و درس فرصت فیلم دیدن را از من می گرفت. از اول مهر این فرمان مادر صادر می شد که "فیلم ممنوع" حالم به هم می خوره وقتی می بینم که بچه ها دسته دسته به مدرسه می روند. روزهای منحوسی بود. بزرگترکه شدم دیدم باز هم همون قضیه تکرار مشه اما به نوعی دیگر... که باز هم وقت فیلم دیدن ندارم. مگه کار و زندگی اجازه میده؟ ساعت ۷ باید به قصد محل کار از خانه بیرون بزنم. مثل دوران مدرسه. ۷ شب هم خسته و کوفته به خانه بازمی گردم روزهای زوج هم که از سرکار مستقیم به سالن میرم برای تمرین. پس وقت فیلم دیدن کجاست؟ از بچگی تا حالا دنبال جواب این سئوالم. پربیراه نیست که بگم علاوه بر مدرسه ... حالم از زندگی بهم می خوره.

دوم:فطروس هم گذاشت و رفت... بی سلام و با خداحافظی. یک وبلاگ خوب دیگر تعطیل شد. به قول فرج برنا چیزی شبیه خودکشی بود. هر چه تلاش کردیم که این کار را نکند نشد...می گفت که عذرش موجه است... اگر فطروس می گوید پس حتما موجه بوده...همانطور که غیبت این چند وقته فرج برنای عزیز موجه بوده و هست... با فطروس سفر کرده بودم از دلتنگی هایش تا دلسوزی برای خاتمی... هیچ وقت هم افتخار نداد که در پرونده های ماهانه ما مطلبی بنویسد... اما به رسم دوستی و ادب هیچ گاه لینک فطروس را در قسمت پیوندها پاک نمی کنم...مبادا که یادم برود که فطروس بوده... چون هنوز هم قرار است کامنت بگذارد... خیلی سعی کردم رنگ مرثیه نگیرد... اگر هم شد ایرادی ندارد... ما ایرانی ها عادت کردیم که قدر عافیت را دیر بفهمیم

سوم: همیشه از پارتی بازی متنفر بودم. دلم می خواست گلوی کسانی که این کار را می کنند بجوم.  اما این جمله پدرم مدام توی گوشم زنگ میزنه که نه به چیزی خیلی دل ببند نه از چیزی خیلی متنفر باش چون ممکنه روزی نظرت عوض بشه. بنابه گفته پدر می خوام بگم که ما هم قصد پارتی بازی داریم. یادتونه آقای احمدی نژاد میگفت که گوش تمام کسانی که پارتی بازی می کنند می پیچونم؟... گوش ما اما مثل بقیه مدیران و پارتی بازان... اصلا درد نمی کند... خواهش می کنم کسی گلوی مرا نجود چون قصد کرده ام که برای همشهری هنرمندم پرونده ای تدارک ببنیم... کسی که لحظات خوبی را با کارهایش داشتم...هنرمندی که علی رغم کم کاری از محبوبیت بالایی برخوردار است و این خاصیت اوست. پس با تایید حاضرین این پارتی بازی تایید شد... چهره مهر ماه... حمید فرخ نژاد...(چه حالی میده پارتی بازی)

هندوانه های من و مرگ

 

دلشوره هنوز ادامه دارد. با این همه، هنوز روزها بی بو و بی خاصیت هستند.

هنوز کلی کتابهای نخوانده

هنوز کلی فیلمهای ندیده روی دستم

هنوز کوهی از موسیقی های نشنیده

هنوز انبوهی از طرح ها و ایده های در ذهن مانده و رسوب کرده

هنوز نمایشنامه ها و فیلمنامه های نوشته نشده بسیار

هنوز انبوهی از تئاترها و فیلم های نساخته بر دلم سنگینی می کند

هنوز هم خنده های بر لب ماسیده

هنوز زندگی های ناکرده

هنوز حرفهای در گلو مانده

هنوز عشق های نایافته... نگفته.... بد فرجام

هنوز حسرت روزهای از دست رفته.... باطل شده... به هدر رفته

و هنوز درد ... درد از جای دندان بر جگر پاره پاره....

هنوز...

هنوز...

هنوز...

با این همه کار و این همه دلشوره

بسیار می ترسم که یکی از این روزها، اجل از کمین برآید که "منم"