حکایت آن روز پر از تشویش
اینقدر خبر ناگهانی بود که برق از سرم پرید. چشمهام سیاهی رفت. تعادلم رو داشتم از دست می دادم. خبر این بود که :« حمید فرخ نژاد سر صحنه فیلم «پوسته» دچار حادثه شده است» سریع پریدم و تلفن را برداشتم. هرچی سعی کردم نتونستم شماره سیامک(برادرزاده حمید) رو بگیرم. قلبم داشت از دهنم بیرون می زد. به زمین و زمان فحش می دادم. آخه چرا این خبر فقط یک خط و هیچ توضیحی نداره؟ برای یک لحظه همه چیز توی ذهنم ریواند شد. بدبیاری های اخیر خانواده هنرمند بزرگ.
همین پارسال بود که دکتر فرهاد فرخ نژاد فوت کرد. روز خاکسپاریش یادم نمیره. حمید چقدر گریه می کرد. حمیدی که همیشه بمب خنده بود، حمیدی که بذله گویی هایش وقت غم خوردن برای هیچ کس نمی گذاشت. همان فرحان فیلم «عروس آتش» که هیچ وقت گریه نمی کرد و همیشه غصه هایش را در خودش می ریخت، حالا گویی به انفجار رسیده بود. چنان از ته دل اشک می ریخت که دل همه را ریش ریش کرده بود. حمید توی قبر رفته بود و اجازه نمی داد که فرهاد را دفن کنند. اصلا حال خودش را نمی دانست. داغون داغون بود. گریه های تلخ قاسم را در«ارتفاع پست» بیاد بیاورید، حالا چند برابرش کنید.عجب سخته دیدن اشکهای حمید داغ از دست دادن برادر غم بزرگیه. به وضوح میشد دید که کمر حمید با آن قد بلندش، خم شد. نکنه که حالا نوبت... استغفرالله. خدایا خودت بخیر کن.
چند وقت بعد از فوت فرهاد بود که فیلم « طبل بزرگ زیر پای چپ » را دیدم. حرکات حمید غرق شعف و خنده ام کرده بود. اما درست لحظه ای از فیلم که از پشت دوربین داره اون سرباز عراقی رو که توی حوضچه حمام می کنه، می بینه... درست لحظه ای که داره اون عراقی رو با برادرش مقایسه می کنه، دیگه اشک امانم نمی داد. جای فرهاد بدجور خالی بود. نمی دونم چرا درست بعد از این سکانس، بجای اون عراقی ،من فرهاد رو می دیدم. حتما حمید هم همین حالت را داشته که وقتی فرمانده ( حسین محجوب ) اون سرباز تنهای عراقی را زد، آنگونه می خواست از فرمانده انتقام برادرش را بگیرد. اما حمید جان، حمید عزیزم، از کی می خوای اتقام بگیری؟... از روزگار؟... از مرگ؟... یا از سکته قلبی؟
نمی دونم چرا تصاویر خاکسپاری فرهاد یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی شه. آخه این چه جور خبررسانی مزخرفیه؟... فقط یک خط ؟... یعنی واقعا جایگاه حمید فرخ نژاد اینه؟... نه نه حمید بسیار بزرگ تر از این حرفهاست.
برای خانواده فرخ نژاد این پایان ناراحتی و دردسر نبود.درست چند ماه بعد بود که برادردیگر حمید بر اثر تصادف به کما رفت و در اهواز بستری شد. بعد از چند مدت دلهره و تشویش ، خطر رفع شد. ای کاش خطر از بیخ گوش حمید هم گذشته باشد. حتما گذشته. چون « حسن گلاب» اصلا دوست نداشت که...اَاَاَاَاَه چرا اینقدر منفی باف شدم. دست خودم نیست. می ترسم. درست مثل مادرها دلم شور افتاده. هرچی دعا بلد بودم و هرچی اسم پیامبر و امام می دونستم زیر لب زمزمه می کردم. در دلم « چهارشنبه سوری» برپا بود. دلم می خواست دوباره حسن گلاب می شدی و یدفعه کنارم ظاهر می شدی و می گفتی که حالت خوبه و منو از دلشوره در می آوردی و بعد هم کلی با هم گپ می زدیم و تو از فیلمهای توقیف شده ات می گفتی، از «سفر سرخ » از « به رنگ ارغوان » ، از آن تصمیم های انتحاری ات بعد از جشنواره فجر، از علت سکوتت در رابطه با «چهارشنبه سوری»، از اینکه هیچ کدام از این منتقدان لهجه اصفانی و عجیب و غریبت را در فیلم « آتشکار» ندیدند و فقط به لهجه آبادانی ات گیر داده اند لهجه ای که تو عاشقانه دوستش داری درست مثل شَهرت ،از پشیمانی ات بخاطر بازی در فیلم «تب»، از حسرتت بخاطر رد کردن فیلم « دوئل» فقط بخاطر اینکه کلیشه نشوی. از همه اینها می گفتی و می خندیدی و بعدتر می رفتی به تهران و سر صحنه «پوسته» و من حین بدرقه به تو می گفتم که پسرت، فربد نازنین ات را از جانب من ببوس.
بعد از کلی این ور و اون ور تماس گرفتن، بالاخره خیالم راحت شد که واقعا خطر از بیخ گوش حمید عزیزم گذشت. هر چند که...
توی این مملکت هیچ چیز سر جای خودش نیست. نمی خوام از بیمه و امنیت جانی بازیگرو دیگر عوامل سر صحنه بگویم چرا که میخ به سندان کوبیدن است. دوست دارم فقط از تو بگویم.
کلام آخر اینکه، دیدی چه به روزم آوردی مرد؟ از ترس مردم و زنده شدم. تو یک بار دیگر هم با من این کار را کردی. یادته؟ وقتی در زمان اجرای نمایش «شب هزار و یکم » به علت حمله قلبی بستری شدی. امیدوارم که همیشه سربلند باشی و سایه آن قد رشید ت بر سر همسر و فرزندت باشد. خوزستانی و آبادانی به تو و به هنرت افتخار می کند. نام تو در کنار نام ناصر تقوایی و امیر نادری و کیانوش عیاری ودیگر هنرمندان بزرگ استان ثبت شده است.
یادم باشد که اجرای امشب خودمان را به حمید فرخ نژاد تقدیم کنم.