من اینجا بس دلم تنگ است

مدتی نبودم. آنقدر حرف دارم که نمی دانم از کجا شروع کنم. سعی می کنم به خودم مسلط باشم. نفس عمیقی می کشم و لیوان چای را به لب نزدیک می کنم. مدتی هست که زود عصبی می شوم. اما این مایع جادویی (منظورم چای است) آرامم می کند. کلمات و جملات در هم و مغشوش می شوند. پریشانم، عصبی ام. سعی می کنم تمرکز کنم و آرام آرام حرف بزنم.

                                                                   موریانه

بیشترین چیزی که این چند وقت به شدت عصبی ام کرد، قضیه بیکاری ست. تعجب نکنید. من مدتی هست که بیکار شدم. آن هم فقط بخاطر خودخواهی شخص مدیر عامل. در تمام مدت تابستان این من بودم که شرکت را دست تنها می چرخاندم. جناب مدیر عامل که هیچ وقت تشریف نداشتند. یا مسافرت بودند یا در منزل مشغول استراحت. این در حالی بود که شرکت دچار یک بدبیاری بزرگ شده بود. تصور کنید که شرکت در بحرانی عظیم دچار باشد بعد مدیرعامل  مشغول خوشگذرانی در شیراز باشد. من باید جوابگوی همه می بودم از کارگران زحمتکش شرکت گرفته تا طلبکاران جناب مدیر عامل. همین عصابی فولادی می طلبد آنهم در هوای گرم و شرجی و گاه غبارگرفته که عصبیت را مضاعف می کند. اوضاع قمر در عقرب بود و موعد حقوق پرسنل. هر چه به مدیر عامل زنگ می زدیم که تشریف بیاورند وعده فردا می دادند و این فردا ها بسیار طولانی شد. خرد خرد و علی الحساب حقوق پرسنل را دادم اما چه کسی باید حقوق مرا می داد؟ تمامی پرسنل حدودا دو ماه حقوق از شرکت طلب داشتند اما من دقیقا شش ماه بود که حقوق نگرفته بودم. تصور کنید در این اوضاع اقتصادی خراب، در این وانفسا که من باید قسط وام ازدواج و اقساط خرید لوازم منزل و کلی خرد ریز دیگر را بدهم، خودتان تصور کنید که در این شش ماه چه کشیدم. خیلی زیر فشار بودم تا اینکه جناب مدیر عامل تشریف فرما شدند. شهریور ماه بود. وقتی گفتم که پول لازم دارم شروع کرد به ناله کردن و دم از نداری زدن. این در حالی بود که من از حساب شرکت و حساب ایشان کاملا خبر داشتم. حقوق معوقه تمام پرسنل تسویه شد اما من همچنان درگیر شش ماه طلبم بودم. انگار همه در این شرکت باید حقوق می گرفتند الا من. این موضوع زمانی محرض شد که جناب مدیر مبلغی به عنوان علی الحساب به یکی از کارگران داد. وقتی من از موضوع مطلع شدم به آن کارگر بیچاره پرخاش کردم که چرا برای دادن رسید مبلغ به امور مالی مراجعه نکرده؟ آن بیچاره هم که سکوت کرده بود جوابی داد که آتشم زد. گفت: آقای مدیر عامل گفتند که شما از قضیه خبردار نشوید. دنیا دور سرم چرخید. اینه مزد من؟ حسابی آمپر چسبانده بودم.یعنی همه زندگی دارند به جز من؟ فردای آن روز مدیر عامل شروع کرد به گرفتن بهانه های بنی اسرائلی از کار من. به این امید که پیش دستی کند و من از پول حرفی نزنم. دست آخر حرفی زد که دیگر نتوانستم سکوت کنم. بعد از این همه جان کندن ها جناب مدیر عامل فرمودند: دختر بچه می آوردیم بهتر ار تو کار می کرد. تمام بدبختی ها و مصیبت های خودم در این چند ماه گذشته از جلوی چشمم رد شدند. دوازده ساعت کار روزانه. بدون یک ساعت استراحت. استراحتی که کارگران ساده هم از آن برخوردار بودند. خلاصه دیگر هیچ چیز نفهمیدم. هر چه از دهانم در آمد نثارش کردم و کلیدهای شرکت را به روی میزش پرتاب کردم و از دفتر خارج شدم. جناب مدیر رنگش پریده بود. بعد از چند روز مسئول بازرگانی شرکت به سراغم آمد که: برگرد سرکارت. من هم خواسته زیادی نداشتم فقط اینکه حقوقهای معوقه مرا بپردازند. جالب اینکه جناب مدیر با این حرف من مخالفت کرد. تا این لحظه هنوز نتوانستم مطالبات خود را از شرکت وصول کنم. نمی خواهم شکایت کنم اما اگر مجبور شوم چنین می کنم. خلاصه که مدتی هست به شدت دنبال کار می گردم. چرا حالا باید این اتفاق می افتاد؟ درست بعد از تاهل؟ فعلا که بدون هیچگونه پارتی در جستجوی کار هستم. منظور از بدون پارتی را که می فهمید. یعنی تلاش بیهوده اما من نباید خسته شوم. این موضوع مثل موریانه روحم را می خورد.

                                       زندگی در سال صفر " ورسیون اول"

اگر فکر کردید که گروه آرگوس گروهی کوچک است باید بگویم سخت در اشتباه هستید. نیمی از گروه در استان فارس و نیمی خوزستان و نیمی در تهران. امسال اتفاق جالبی در گروه افتاد. اینکه گروه آرگوس دو ورسیون از یک نمایشنامه را کار کرد. ورسیون اول نمایشنامه زندگی در سال صفر را دوست عزیزم یحیی نظری کار کرد. یادش بخیر وقتی بار اول یحیی ورسیون اول را خواند کلی ذوق کرده بود. این را از نگاهش خواندم. هر چه گفتم که این ورسیون اول, باید بازنویسی بشه اما گوش نکرد که نکرد. همان روز تصمیم خودش را گرفته بود. یحیی را خوب می شناختم. از دوستان دوران دانشگاه. چند سال با هم زندگی کردیم. بازیگری می خواند و من ادبیات نمایش. این کار تجربه اول او در کارگردانی بود و جالب اینکه بگویم نمایش زندگی در سال صفر "ورسیون اول" برای جشنواره استانی فارس برگزیده شده است و روز جمعه  ۲۹ آبان راس ساعتهای ۱۰ و ۱۲ در تالار لایق شیراز به روی صحنه می رود. همه دوستان شیرازی به این اجرا دعوت هستند. عوامل اجرای این نمایش بدین شرح هستند:

کارگردان: یحیی نظری

نویسنده: محمدرضا قاسمی

بازیگران: ملیحه باقرنژاد/ شکوفه شجاعی/ یحیی نظری/  محمد خالقی/ سعید طاهری/ امین رضوی/ محمد حسین حیدری/ مسعود محمدی

طراح نور / طراح صحنه و لباس/ دستیار کارگردان: حسام شیخ الحکمایی

موسیقی: امین رضوی

طراح پوستر و بروشور: امین اسکندری

 

                                          زندگی در سال صفر" ورسیون دوم"

ورسیون دوم را خودم کار کردم. بعد از اوضاع کار و بیکار شدن اگر این نمایش نبود حالم خراب تر می شد. یه جورایی نقش قرص مسکن برایم داشت. آنقدر آهسته و پیوسته با این نمایش پیش رفتیم تا به اجرای عموم رسیدیم. برای اولین بار خبر اجرای عموم را بر روی وبلاگ گروه قرار ندادم. حقیقتش را بخواهید دل و دماغ نداشتم. اصلا از بعد بیکار شدن دل و دماغ هیچ چیز را ندارم. بدین ترتیب من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم. اجراها از 13 آبان شروع شد و در 21 آبان پایان پذیرفت. روز اول اجرا درست زمانی که داشتم وارد سالن می شدم تلفن زنگ خورد. روی صفحه گوشی نوشته بود: فرج برنا. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. خلاصه که گپ زدن با فرج کلی به من انرژی داد. اما اتفاق بد اجراها گریبان مینا اکبری را گرفت. وسط اجراها حسین با من تماس گرفت و گفت : مادربزرگ مینا فوت کرده، مینا اصلا حالش خوش نیست. مانده بودم چه کنم که یاد زهره افتادم. او هم قبول کرد و آمد. از 11 صبح تا 6 بعد از ظهر به سختی تمرین کرد. دستش درد نکند.

می رفت که پرونده این کار بسته شود که خبر آمد متن برای جشنواره دانشجویی پذیرفته شده. گویا این قرص مسکن حالا حالاها ادامه دارد.

 بعد از تحریر: هر چه کردم عکس های نمایش را در اینجا بگذارم نشد. یکی لطف کنه و یک سایت برای آپلود عکس معرفی کنه

بعد از تحریر ۲: هنوز کلی از خبرها مونده. به وقتش میگم

بعد از تحریر ۳: این خبر را هم اینجا بخوانید بد نیست