روزهاي بيقراري


روزهاي بيقراري                                                                                 براي اميد نجوان عزيزم

          

زماني عاشق  شب بودم. عاشق اينكه همه جا سكوت جاري شود و چتر سياه عزيز من باز شود و من بخزم در لاكم. قلم و كاغذ بردارم و بنويسم و بنويسم و بنويسم. به كاركترهاي ساخت ذهن خودم سر مي كشيدم. گاهي وقتها براي برخي شان دل مي سوزاندم و در خفا بطوريكه خود كاركتر متوجه نشود برايش اشك مي ريختم. عجب شب هايي بود. هيچ وقت فراموششان نمي كنم. به خلسه شباهت داشتند. در عوض هميشه از روز بدم مي آمد. مادرم " جغد" صدايم مي كرد. اما حالا...

مدتهاست دستم به قلم و كاغذ نمي رود. از شبها بيزار شدم. دلم مي خواهد هميشه روز باشد تا باز هم بدوم و بدوم و بدوم. به دنبال يك كار يك شغل. از گوشه كنايه ها خسته شدم. نبايد از نفس بيفتم. كم كم دارم شبيه اميروي فيلم دونده مي شوم. بايد بدوم. حتي اگر باز هم طبق معمول از تمام شركت هاي خصوصي و دولتي، از كارخانه ها و ادارات جواب منفي بشنوم. دلم براي او مي سوزه. خدا اون روز رو نياره كه شرمنده اش بشم. الغرض، روز هاي من در دويدن مي گذرد. شب كه سر بر بالش مي گذارم همه كابوس ها در بيداري به سراغم مي آيند. احساس مي كنم كه نبايد بخوابم بلكه هنوز بايد بدوم. اما دويدن در شب چه فايده اي دارد؟ نه اداره اي باز هست نه كسي هست تا مثل روزها به من " نه " بگويد. تمام طول شب صداي گريه مي شنوم. اين گريه ها را مي شناسم. كاركترهاي كارهايم، اين بار آنها هستند كه آرام و مخفيانه براي من گريه مي كنند. غافل از اينكه من صدايشان را مي شنوم. تنهايم... تنهاتر از قبل. شب ها بيشتر از روزها احساس تنهايي مي كنم. خدايا طاقت ديدن و شنيدن آن گريه ها را ندارم.

در اين بين فقط يك نفر و تنها يك نفر است كه با او درد دل مي كنم. آن هم از راه دور. اميد نجوان اين دوست عزيز و راه دورم تنها فردي ست كه از صميم قلب دلداري ام مي دهد. تنها فردي ست كه برادرانه جوياي كار من است. حرفهايش آرامم مي كند. هر بار كه نامش را بر گوشي تلفنم مي بينم عرق شرم بر پيشاني ام مي نشيند چرا كه اين وظيفه من كوچكترين است تا حال و احوال بزرگتر را جويا شوم اما اميد هميشه پيش قدم مي شود. قدر و منزلتش را فقط خدا مي داند و بس. مثل اسمش هميشه به من اميد مي دهد. حرفهايش با لحن آرامش، آرامم مي كند. اميدوارم لايق محبت هايش باشم. ار همين جا دستانش را مي بوسم. يادم باشد كه مرام و معرفت را از اميد نجوان ياد بگيرم. درباره اين دوست نازنين حرف بسيار دارم اما مي ترسم كه راضي نباشد.

آشفته مي نويسم چون آشفته ام. اين را خوب مي دانم. استرس دارم. فكرم متمركز نيست.بيقرارم.

و اين غيبتهاي سريالي

و همچنان در جستجوي كار

حديث نبودن ما  و غيبت هاي صغري و كبري مان شده حديث زمان درس خواندنمان. هر وقت مي خواستيم درس بخوانيم حوصله نداشتيم. همه چيز موكول مي شد به شب امتحان. حالا هم كه از دست درس و مشق راحت شديم، بدبختي هاي زندگي امانمان نمي دهند. نفسم را گرفته اند. از شما پنهان نيست بعد از اين هم نباشد كه كماكان به دنبال كار مي گردم. هنوز در تلاشم.اين از اين


                                         انجمن نمايش

در اين گير و ويري تلاش هاي چند ماه پيش ما ثمر داد و بالاخره توانستيم رييس اداره ارشاد را راضي كنيم تا انجمن نمايش شهرستان را دوباره راه اندازي كنيم. حتما شما هم بهتر از من مي دونيد كه چند سالي هست كه انجمن هاي نمايش سراسر كشور منحل شده اند. اما اين انجمن ما صرفا محدود به شهرستان است در واقع يك انجمن داخلي ست مثل انجمن هاي فعال ديگر در سطح شهر. خلاصه كه انتخاباتي برگزار كرديم و راي گيري كرديم تا هئيت امنا مشخص شوند. طبق راي دوستان تئاتري شهرستان من به همراه دوستاني چون دانيال سياحي، كاظم وفادار شوشتري، نسيم عجميان و مينا اكبري عهده دار مسئوليت در انجمن نمايش شديم كه در اين بين من به عنوان رييس انجمن و دانيال سياحي به عنوان نائب رييس و كاظم وفادار شوشتري به عنوان روابط عمومي و مينا اكبري به عنوان منشي بايد به فعاليت بپردازيم. حالا مشكلات زندگي كم بود اين انجمن نمايش هم اضافه شد. اين هم دليلي ديگر براي همان غيبت هاي سريالي


                                    آرگوس و سياستهاي جديد

و اما از مدتها قبل تغييراتي عظيم در سياستهاي كاري گروه آرگوس بوجود آمده كه چند ماهي هست قصد گفتن و نوشتنش را دارم اما وقت نمي شود. حالا هم بسيار خلاصه بگويم كه بعد از اين ديگر كارهاي گروه آرگوس صرفا در رابطه با مرگ نيست. بلكه تمامي اعضا در انتخاب موضوع و داستان نمايشنامه هايشان آزاد هستند. با بچه ها كه صحبت كرديم به اين نتيجه رسيديم كه  زياد و مداوم ار مرگ حرف زدن شايد براي ما جذاب باشد اما صد در صد براي تماشاگراني كه خسته و كوفته بعد از اتمام كارشان به تماشاي نمايش هاي ما مي نشينند جذاب نيست. مردم چه گناهي كرده اند كه بايد مدام پاي حرفهاي تلخ ما بنشينند؟ خلاصه داريم سعي مي كنيم نوع ارتباطمان را دستخوش تغييرات كنيم. مردم آنقدر درگير فشارهاي نفس گير زندگي هستند كه ديگر حوصله تحمل كارهاي سياه را ندارند. اين تغييرات با همين نمايش زندگي در سال صفر شروع شد. و با نمايش زخم كهنه قبيله من ادامه پيدا مي كنه. حتي شايد در آينده نزديك كاري طنز از اين گروه ببينيد!! اگر ديديد تعجب نكنيد. البته اين به معني دوري كامل گروه آرگوس از كارهاي قبلي اش نيست. فقط تعدادشان را كمتر مي كنيم. هنوز هم يادمان هست كه همين موضوع مرگ بود كه ما را دور هم جمع كرد و آرگوس تشكيل شد. 

خبرهاي ديگري هم در راه است. تا چند روز آينده خبرها را خواهم نوشت. قول مي دهم كه سريع تر آپ كنم.