پرونده پنجم:شکار روباه
نگاهی به نمایش شکار روباه

نگاهی به نمایش شکار روباه

حالم از این موضوع انشا بهم می خورد که: تعطیلات را چگونه گذراندید؟
درگیری های ذهنی تمامی ندارند. مثل باران می بارند و چون سیل سرازیر می شوند. پیش تولید کار جدید گروه یعنی زندگی در سال صفر هنوز ادامه دارد. همچنان مشغول بالا و پایین کردن شرایط هستم از طرفی باید جلوی هرز رفتن وقت را بگیرم و ذهنم را بر روی بازنویسی متن چندمین حکایت از بازماندگار این دیار نوشته فرهاد ارشاد و محمد غدیرزاده عزیزم متمرکز کنم. باید جواب اطمینانش را شایسته بدهم. مگر این سرماخوردگی لعنتی می گذارد؟ حسابی بهمم ریخته. به اینها اضافه کنید که ناگهان تلفن زنگ لعنتی اش را ضرب بگیرد و تو از آن طرف خط خبر تصادف شدید عمویت را بشنوی. دنیا برای لحظاتی جلوی چشمانت تیره و تار می شود. بیست و پنج روز در کما. استرس و دلشوره با ذهن آدمی چه می کند؟ خدا را شکر حالش بهتر است اما هنوز قدرت تکلم ندارد. در این گیر و ویری برنامه ریزی کردن برای ماه آینده و آماده شدن برای یک سری اتفاقات که قرار است بیفتد هم ادامه دارد. به قول بهرام بیضایی:« این خط را بگیر و بیا»
چقدر کار دارم. با این اوصاف چگونه می شود این ذهن هرزه گرد را مهار کرد و بر روی موضوعی خاص تمرکز داد؟
درست سر به زنگاه هم مخابرات بازی اش می گیرد و موبایل لعنتی قطع می شود. خدا پدر مادر ایرانسل را بیامرزد حتی اگر آنتن دهی اش اعصابت را داغون کند. کامنت ها را که چک می کنم بیشتر بهم می ریزم. کامنت استاد نعمتی حالم را خراب کرد. به قصد درد دل کردن با من تماس می گیرد اما درست با همان خطی که قطع بود ( البته حالا وصل شده) یادم باشد که در اولین فرصت با او تماس بگیرم تا صدای نازنین و گرمش را بشنوم.
مطلب فرج برنا هم کلی عصبی ام کرد. فهمیدم که او دو روز در آبادان بوده اما ما را خبر نکرده. قابل توجه اینکه فرج خان شماره ایرانسل من را داشت. شاکی ام از دستش.
شماره جدید آدم برفی ها آپ شده بود... مطلب من هم بود اما با تغییرات بسیار...چک کردم دیدم مطلب دستکاری شده... این هم یک دلیل دیگر برای عصبانیت... تحریمشان می کنم... شاید دیگر برایشان ننویسم.
بعد از تحریر: و همچنان بیزارم از این موضوع انشا که: تعطیلات را چگونه گذراندید؟